در حال بارگذاری اطلاعات ...
درباره ما
    برخی مردمان امام گذشته راعاشقند، نه امام حاضر را!

    میدانی چرا؟!

    امامِ گذشته را هرگونه بخواهند تفسیرمی کنند،

    اما امامِ حاضر را باید فرمان ببرند.

    وکوفیان عاشورا را اینگونه رقم زدند ...

    حبیب الله نعیمی هستم دانش آموز کلاس سوم ریاضی در دبیرستان تیزهوشان میناب.
    در غنی سازی این وبلاگ! از حسینیه شبکه اجتماعی نت ایران و سایت تخصصی امام حسین (ع) یاری گرفتم. امید است با نظر دادن به مطالب ما را در رشد و پیشرفت وبلاگ یاری رسانید.
    با دیدن صفحه اصلی وبلاگ جدید ترین مطالب را از دست ندهید!
    التماس دعا
معرفی صفحه
گفت‌وگو با حجت‌الإسلام و المسلمین ناطق نوری

در آستانه‌ی سی و پنجمین سال‌گرد پیروزی انقلاب اسلامی، "دیگران" بخشی از خاطرات انقلابی برخی فعالان و مبارزان نهضت اسلامی درباره‌ی برنامه‌ها و فعالیت‌های حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در كوران مبارزات را رونمایی می‌كند. خاطرات حجت‌الإسلام و المسلمین ناطق نوری كه از شخصیت‌هاى خدوم و دلبستگان انقلاب و نظام اسلامی هستند، اولین فصل از این دفترچه خاطرات است. بازدیدکنندگان در روزهای دهه‌ی مبارك فجر امسال، می‌توانند هر روز فصل دیگری از این دفترچه را در پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب، تورق كنند.


جنابعالی در چه زمانی و از چه طریقی با آیت‌الله خامنه‌ای آشنا شدید؟ اولین مرتبه‌ای كه نام ایشان را شنیدید یا ایشان را از نزدیك دیدید در كجا و چه زمانی بود؟
آن مقداری كه حافظه من یاری می‌كند، من از سال 1340 با ایشان آشنا شدم. چون من سال 39 به قم رفتم. سال 1340، سالی است كه مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی از دنیا رفتند. سال اول منزل بودم. جایی اجاره كرده بودم. سال دوم به مدرسه رفتم، مدرسه‌ی حجتیه. از همان سال در مدرسه‌ی حجتیه با رهبر معظم انقلاب آشنا شدم. چون ایشان هم حجره‌شان در همین مدرسه بود و خوشبختانه در همان بلوكی هم بود كه ما حجره داشتیم. منتها ما طبقه‌ی اول بودیم و ایشان طبقه دوم. طبیعتاً مسیر راه ایشان، به گونه‌ای بود كه ‌باید از جلوی حجره‌ی ما عبور می‌كردند تا به حجره‌شان برسند. پس اولین آشنایی و برخورد من با ایشان از مدرسه‌ی حجتیه بود. اگر حافظه‌ام خطا نكند، همان سال 1340 با ایشان آشنا شدم. 


قبل از آن هم اسم ایشان به گوش شما خورده بود؟
خیلی، چون قبل از دوران مبارزه بود. در آن زمان من تهران بودم. سه سال در تهران دوران طلبگی را می‌گذراندم. در واقع آغاز انقلاب بود كه نیروها همدیگر را یافتند. ایشان را قبل از حركت امام‌- به لحاظ این‌كه در مدرسه خدمتشان رسیده بودم‌- می‌شناختم. خوب خیلی‌ها را ما در مدرسه می‌دیدیم. مدرسه‌ی طلبگی در واقع خوابگاه است؛ جای درس، آن‌جا نیست. شاید جاهای دیگر درس می‌خوانند ولی آن‌جا خوابگاه است. بنابراین طلاب می‌توانند در سطوح مختلف باشند، اما همزمان در یك مدرسه باشند. این معنایش این نیست كه همدرس‌اند. مثلاً در مدرسه‌ی حجتیه، حضرت آیت‌الله جوادی آملی، حضرت آیت‌الله حسن‌زاده آملی، اخوی آقا، آقا سید محمد هم بودند. حضرت آیت‌الله آقا جعفر سبحانی و آقایان دیگر هم بودند. منتها شخصیت رهبر معظم انقلاب برای ما‌- به ‌خصوص ما طلبه‌های تهرانی كه حجره‌مان هم در مسیر ایشان بود‌- برجستگی ویژه‌ای داشت. اصل مطلب این است كه علاقه و ارادت من به ایشان از همان سال است و هرچه زمان گذشت، بیشتر شد. پایه‌ی این علاقه و ارادت متعلق به همان سال‌هاست. علتش هم این بود كه ایشان از همان اول، به عنوان یكی از فضلای مدرسه و حوزه بودند. رفتار ایشان با یك متانتی توأم بود. همین متانتی كه الآن هم در آقا مشهود است. من می‌توانم شهادت بدهم كه منش و رفتار ایشان از همان سال‌های اول كه ما آشنا شدیم، همین طور بوده؛ البته كامل‌تر شده است. به لحاظ این‌كه ایشان روی خودشان كار می‌كنند. 

من متولد 1322 هستم‌. سال 40‌ تقریباً یك طلبه هفده‌ هجده ساله بودم. ایشان سحر، قبل از اذان حتماً بیدار بودند و موقع نماز، اذان می‌گفتند. صدا و آهنگ اذان ایشان هنوز گاهی در گوش من هست. در همان طبقه اذان می‌گفتند. از همان اول اهل تهجد و نماز شب بودند. این‌ها برجستگی‌هایی بود كه برای یك طلبه‌ی جوان، خیلی جاذبه داشت. چون جوان‌ها دنبال الگویی برای خودشان هستند. ایشان یكی از الگوهایی بود كه وقتی آدم نگاه می‌كرد، احساس می‌كرد كه خوب است آدم این‌طوری بار بیاید. ایشان خیلی متین و سنگین بودند. خیلی با صلابت حركت می‌كردند؛ اما خوش اخلاق هم بودند. یعنی هیچ موقع ایشان عبوس نبودند؛ به‌خصوص نسبت به ما طلبه‌های تهرانی. جمع دوستان ما آدم‌های متدینی بودند. به هر جهت زیردست آقای مجتهدی بزرگ شده بودند. ایشان یك علاقه‌ و محبت خاصی هم نسبت به ما داشت. یعنی اصلاً عنایت داشت. مثلاً وقتی ما در راه خدمتشان می‌رسیدیم، سلام می‌كردیم؛ ایشان می‌ایستادند، احوالپرسی می‌كردند. به اسم، دوستان ما را می‌شناختند. حتی این سال‌های آخر هم گاهی سراغ آن‌ها را به اسم، از من می‌گرفتند.

خاطرتان هست در آن زمان هم‌حجره‌ای‌های ایشان چه كسانی بودند؟
ایشان بیشترین رفاقتشان در مدرسه، با آقای شیخ حسین ابراهیمی دینانی بود؛ كه الآن معروف است به آقای دكتر دینانی. آقا شیخ حسین، رفیق خیلی صمیمی آقا بود. چون آن موقع خصوصیات اخلاقی آقای ابراهیمی هم خیلی نزدیك به آقا بود. خیلی معاشرتی بود. خیلی آدم خوش‌برخورد و خوش‌ذوقی بود. باز در این قضایا آقا برجستگی داشت. یعنی ذوق و نگاه فرهنگی‌ای كه آقا دارند، مال الآن نیست؛ ایشان از همان دوران این جامعیت را داشتند. مثلاً در مسائل شعر و ادب، ایشان حسابی تسلط داشتند. اهل نظر بودند. به اشعار حافظ خیلی علاقه داشتند. اگر هم كسی سؤال و شبهه‌ای داشت، پاسخ می‌دادند. چون در یك مقطع، عده‌ای مخالف حافظ بودند. آقا بعضاً برایشان توضیح می‌دادند و ردّ شبهه می‌كردند. آقا شیخ حسین هم چنین ذوقیاتی داشت. در بحث فلسفه هم، همان موقع محسوس بود كه آقای ابراهیمی، گرایش حسابی به فلسفه دارند. از شاگردهای آقای طباطبایی بودند. آدم‌های لطیف و عارفی بودند. سنخیتشان با آقا بیش از بقیه بود. آنچه كه من به یاد دارم، آقا آدم معاشرتی بود. با خیلی‌ها رفیق بود. با آقا سیدهادی خسروشاهی در مدرسه بودند. خسروشاهی كه در واتیكان سفیر بود. الآن اهل قلم و صاحب تألیفات است. با ایشان آشنا بودند. با بقیه‌ی آقایان هم همین‌طور. اما كسی كه بیش از همه به آقا نزدیك بود در مدرسه، آقا شیخ حسین بود؛ دكتر دینانی.

در كارهای جمعی مثل نماز جماعت در مسجد، مدرسه یا نماز جماعت آقای اراكی، خاطرتان هست آقا حضور داشتند یا نه؟
گاهی ایشان را در نماز آقای اراكی می‌دیدم. اما در مسجد مدرسه‌ی حجتیه نه. گاهی برای نماز فرادا می‌آمدند. سحر می‌آمدند، نمازشان را می‌خواندند. گاهی برخورد می‌كردم. امّا چون آن مسجد متعلق به اقامه‌ی جماعت آقای شریعتمداری بود، خوب آقا، سبك كارشان و راه و روششان به آن‌ها نمی‌خورد. از اول ایشان ارتباطی با آقای شریعتمداری نداشت. بعضی از آقایان با آقای شریعتمدار ارتباط داشتند. مجله‌ی "مكتب اسلام" زیر نظر آقای شریعتمدار راه افتاد. اما در مجموعه‌ مقالات مكتب اسلام، شاید از آقا مقاله‌ای نباشد. من به ذهنم نمی‌آید از آقا مقاله‌ای باشد. در حالی كه ایشان اهل قلم بودند. همان موقع‌ هم آثاری داشتند؛ اما با مكتب اسلام هیچ ارتباطی نداشتند. یعنی از اول، جهت‌گیری با بصیرتی داشتند. وقتی مكتب اسلام درست شد، بعضی از آقایان به دنبال شریعتمدار رفتند. وقتی دارالتبلیغ را شریعتمدار راه انداخت، بعضی به دنبال او رفتند. اما جمعی از انقلابیون كه رهبر معظم انقلاب هم جزئشان بودند، با گروه شریعتمدار نبودند.

غیر از هم‌حجره‌ای‌هایی كه اشاره كردید، چه افراد دیگری ارتباطات نزدیكی با آقا داشتند؟ ارتباطشان از چه موضوعاتی شكل گرفته بود؟
آقای معزی و بعضی از دوستان، این‌ها بیشتر مشهد می‌رفتند. در واقع ارتباط، ارتباط طلبگی و گعده‌ای بود. آقا از خصوصیاتشان، این بود و هست. ضمن این‌كه آن اُبّهت و وقار را داشتند، خیلی دوست و رفیق هم بودند. اصلاً‌ از آن فضلایی بودند كه اهل رفاقت و اهل گعده و اهل ذوق بودند. آقا هر وقت در مشهد بودند و دوستان تهران ما مشهد می‌رفتند، با ایشان ارتباط داشتند. البته من به علت مسائل و شرایطی كه داشتم، كم‌تر به مشهد می‌رفتم. این‌ها تابستان كه می‌رفتند، بعضی‌شان با آقا ارتباط داشتند. یا در منزل ایشان گعده‌هایی را داشتند یا بیرون می‌رفتند و تفریح می‌كردند؛ تفریح طلبگی. می‌رفتند وكیل‌آباد. خود آقا یك موقعی می‌فرمودند كه گاهی دو‌ سه شب، وكیل‌آباد می‌ماندیم. مثل یك اردوگاه، چادر می‌زدیم و آنجا می‌ماندیم. این رفقای تهران ما مثل آقای معزی و محمد‌آقای خندق‌آبادی می‌رفتند. 

یكی از كسانی كه آقا خیلی به ایشان علاقه داشت و با هم ارتباط داشتند، مرحوم آقا نظام الهی قمشه‌ای بود. مرحوم آقا نظام، خیلی آدم عارف و فاضلی بود. در عین حال فوق‌العاده اخلاقی، مؤدب و اهل مراقبه. من در پرانتز می‌گویم: بعدها كه ایشان به تهران آمده بود، در خیابان غیاثی مسجدی داشت به نام باب‌الجنه. من آن‌جا منبر می‌رفتم. واقعاً گاهی كه مغرب می‌رفتم آن‌جا، ایشان نماز می‌خواند، من اقتدا می‌كردم، از حالات نمازش كیف می‌كردم. از قنوتی كه می‌خواند و حالت بكایی كه در قنوت داشت، لذت می‌بردم. آن وقت یك چنین آدمی كه بسیار خوش‌ ذوق و اهل شعر بود، از رفقای فوق‌العاده نزدیك آقا بود. وقتی می‌رفت مشهد، گعد‌ه‌‌شان به راه بود. احتمالاً با آقای پهلوانی هم بود. آقا نظام الهی قمشه‌ای حلقه‌ای نزدیك به آقا در جمع دوستان و اهل گعده داشت.
همچنین آن طوری كه من شنیده بودم، آقا از مشهد با شریعتی ارتباط داشتند. شریعتی خیلی با آخوندها ارتباط نداشت و به آن‌ها بها نمی‌داد. یك مكتبی را قائل بود كه از آن به آخوندیسم تعبیر می‌كرد. ولی به نظرم، جزء معدود چهره‌ها یا تنها آخوندی كه قبول داشت، آقای خامنه‌ای بود. ایشان را قبول داشت. هم در مشهد، هم در تهران كه آمده بودند. شنیده بودم اظهار هم می‌كرد كه آقای خامنه‌ای را به‌عنوان یك آخوند و روحانی روشنفكر پذیرفته‌ام.

در همان سال‌ها، می‌رسیم به قضیه‌ی فیضیه. اولاً ارتباط آقا با قضیه‌ی فیضیه چه جوری بود؟ هرچند كه ایشان در قضیه‌ی 15 خرداد، تهران نبودند. كلاً ارتباط آقا با حضرت امام، در نقطه‌ی اوج مبارزه در سال 42 چگونه بود؟ آیا خاطراتی در این خصوص دارید؟
این مقدار به خاطر دارم كه ما در مدرسه حجتیه بودیم. اما فیضیه پاتوق بود. آقایان می‌آمدند فیضیه. رفقا هر كسی را می‌خواستند پیدا كنند، می‌آمدند آن‌جا. گاهی هم روی سكوهای آن‌جا می‌نشستیم. هر كس، از هر یك از سكوهای فیضیه، خاطره‌ای دارد. آقا هم همان‌طور كه گفتم، چون اهل معاشرت بود و رفیق‌دوست بود، با رفقایشان می‌آمدند. ماجرای فیضیه، روز دوم فروردین و مصادف با شهادت امام صادق علیه‌السلام رخ داد. از طرف آقای گلپایگانی روضه بود و همه‌جا تعطیل بود. اما آن روز یك حركات مشكوكی در قم انجام شد. من روز قبل از آن، به قم رفتم. ولی در روز حادثه، تهران بودم. آن چیز مشكوك این بود كه ماشین‌های شركت واحد تهران، یك جمع زیادی‌شان در خیابان منتهی به فیضیه پارك كرده بودند. اصلاً برای ما هم مسئله شده بود كه این‌ها چیست؟ شاید در ابتدا به ذهنمان زده بود كه كارمندان شركت واحد برای تعطیلات عید آمده‌اند.‌ ایام شهادت است و آن‌ها را آورده‌اند زیارت. اما واقعاً مشكوك بود. برای آدم‌های سیاسی سؤال ‌برانگیز بود. ما كه طلبه‌های كوچكی بودیم. امّا حتماً برای آقا بیشتر حساسیت ایجاد كرده بود. رصد می‌كردند قصه را، ببینند كه چیست. بعد از این‌كه ماجرای فیضیه گذشت، دیگر بعدش فیضیه، به یك مخروبه‌ای تبدیل شده بود. درش را هم بسته بودند. گاهی باز می‌كردند. طلبه‌ها تك‌ توك می‌آمدند. بعضی‌ها هم جرأت نمی‌كردند بیایند. واقعاً‌ خیلی غم‌انگیز شده بود. درهای حجره‌ها شكسته بود. همین‌طوری وِل بود. بعضی‌ها یواشكی با ذغال به در و دیوار، شعارهایی نوشته بودند. بعضی‌ جاها خونی بود. بعضی‌ها هم به شوخی، یك چیزهایی نوشته بودند. یك موقع من رفتم تو. دیدم كه با ذغال، یكی نوشته است كه خون شهدای فیضیه می‌جوشد. خوب این شعار درستی بود. یكی هم آمده بود، بغل آن نوشته بود كه خوب، فتیله را بكشید پایین، نجوشد!

این‌ها گذشت. یعنی این‌ها مهم نبود. حادثه‌ی فیضیه كه رخ داد، آن چیز مهم این بود كه آقا در آن‌جا نقش داشتند. همان روز بود. وقتی زدند. شنیدم كه آقا احساس خطر كردند. كماندوها، با لباس شخصی بودند. پنجه‌بوكس داشتند. چاقو داشتند. زنجیر داشتند. چوب و چماق داشتند. ریخته بودند، طلبه‌ها را زده‌ بودند. مرحوم انصاری قمی هم منبر بود. وسط منبر او شلوغ كردند. دعوای تصنعی راه انداختند تا طلبه‌ها را بزنند. شنیدم كه آقا بعد از این حادثه، سریع رفتند منزل امام. البته ارتباطشان با امام، زیاد بود. خوب، شاگرد ایشان بودند. امام هم، برای این چهره‌ی برجسته، ارزش قائل بودند. آقا رفته بودند خدمت امام بگویند كه این‌ها، هدفشان این است كه به طلبه‌ها حمله كنند. به خانه‌ی شما نیز تعرّض می‌كنند. در را ببندید. ماجرایی دارد رخ می‌دهد. احتمال دارد بریزند این‌جا و بزنند. خبر را ایشان به امام داده بود. البته امام هم، نه از ایشان و نه از مرحوم عراقی، از هیچ كدام، نپذیرفته بود. فرموده بودند كه بگذارید در باز باشد. من هستم. اگر بیایند، با من كار دارند.

ظاهراً شما حول و حوش سال 54 جلساتی با شهید بهشتی و آقای هاشمی و حاج آقای رسولی و شهید شاه‌آبادی داشتید. آیا این همان جلسات جامعه روحانیت بود یا جلسات دیگری است؟
نه، همان بوده است. یعنی دورانی بوده كه زمینه برای تشكیل جامعه روحانیت فراهم می‌شده است. مرحوم مطهری، مرحوم بهشتی و آقا بودند. یك دوره جلسات را آن موقع‌ها خدمت آقا بودیم. یك دوره جلسات هم وقتی كه حزب تشكیل شد، سال 57، داشتیم. مرحوم شهید بهشتی، مرحوم شهید باهنر، حضرت آقا و آقای هاشمی بودند. ما هم جزء طلبه‌هایی بودیم كه در حزب خدمتشان بودیم. این دوره گردشی بود. یك روز منزل شهید شاه‌آبادی بود. یك روز منزل ما بود. یك روز منزل یكی دیگر از آقایان بود. منزل من هم الهیه بود؛ محله زرگنده كه روبه‌روی همین سفارت انگلیس بود. آن‌موقع بحث تشكیل و تأسیس شاخه‌ی روحانیت حزب مطرح بود. آقای معادیخواه و آقای روحانی هم بودند.

علاوه بر این، تبعید ایشان به ایرانشهر، برای من خیلی جالب است. روزی كه ما آن‌جا بودیم، حادثه‌ای رخ داد. فروردین سال 57، ما برای دیدن ایشان رفتیم. یعنی برای دیدن همه تبعیدی‌ها رفتیم. با مرحوم شهید اخوی‌‌ام، عباس آقا و یكی‌ دو نفر از دوستان، با ماشین، به یزد رفتیم. از یزد هم رفتیم شهر بابك، بم، سیرجان و بعد هم ایرانشهر و چابهار و سراوان. در همه‌ی این‌جاها، تبعیدی‌ها بودند. در شهر بابك، رفتیم خدمت مرحوم آیت‌الله ربانی املشی. در سیرجان هم رفتیم خدمت جناب آقای غیوری، بعد هم آقا شیخ علی تهرانی. آن‌جا هم حادثه‌ای رخ داد. عیبی ندارد برایتان بگویم. خوب ما آقا شیخ علی را خیلی نمی‌شناختیم. با این كه تهرانی و در قم بود. آن موقع كه ما قم بودیم، ایشان خیلی در صحنه نبودند. به نظرم از آن‌جا رفته بودند، یا من با ایشان ارتباط نداشتم. خیلی او را نمی‌شناختم. ولی نامش را شنیده بودم. كتاب‌هایش هم بود. من "مدینه‌ی فاضله" را داشتم. یك چیز دیگری در ذهنم بود از ایشان. یعنی یك شخصیت درست و حسابی، متین و سنگین. آن شب نماز را رفتیم نزد آقای غیوری، در سیرجان. بعد گفتیم كه برای شام و خوابیدن، می‌رویم خانه‌ی آقای تهرانی. جمعی از دانشجوهای همدان هم برای دیدن تبعیدی‌ها آمده بودند و آن‌جا نشسته بودند. شیخ علی تهرانی با یكی از علمای سیرجان، به نام آقای رحمتی، دعوا و اختلاف شدیدی داشتند. آن شب پسر آقای رحمتی آمد آن‌جا كه بگوید: "شما چه اختلافی با پدر من دارید؟" همین كه آمد شروع كرد، یك دفعه ما دیدیم كه شیخ علی تهرانی پرید فحش داد و ناسزا گفت. انصافاً خیلی من خجالت كشیدم. گفتم این‌ دانشجوها آمدند علمای ما را ببینند! حالا می‌گویند نكند این‌ها همه‌‌شان همین‌طوری هستند. خیلی بد، بلند شد آن پسر را بزند. یكی از همراهان من بلند شد و پسر آقای رحمتی را بغل كرد و از خانه برد بیرون. صورت مسئله را پاك كرد تا دعوا ادامه پیدا نكند. آن شب خیلی به من سخت گذشت. پیش خودم گفتم این دانشجوها آمدند این‌جا، خیلی هم با آخوندها ارتباط نداشتند. اسم این‌جا را از دور شنیدند. بعداً هم شاید بگویند كه همه این‌طورند. آن شب به سختی گذشت.

بعد ما رفتیم به بم. در بم هم تاجری، از تبریز تبعید شده بود. به او هم یك سری زدیم و بلند شدیم رفتیم ایرانشهر، خدمت آقا. خوب ایشان از قبل من را می‌شناخت. به من لطف و محبت داشت. اخوی من عباس آقا را را هم می‌شناخت. آقای شیخ محمدجواد حجتی كرمانی هم با ایشان آن‌جا بودند. شب را خدمتشان بودیم. خوشبختانه، دانشجوها هم شب به آن‌جا آمدند. من خیلی خوش‌حال شدم كه این‌ها آن صحنه را دیدند. آقا را دیدند. دیگر این‌طور نبود كه فكر كنند همه آخوندها آن‌طوری هستند. آقا هم با این‌ها خیلی گرم گرفت. خیلی متین و سنگین برخورد كرد. اصلاً تیپ ایشان این طور بود- الآن هم هست- خیلی مؤدب و گرم بود. من خیلی آرام شدم كه الحمدلله آن ذهنیت پاك شد. شب را خدمت ایشان بودیم. صحنه برای من خیلی جالب بود و در عین حال غمبار. گریه هم كردم؛ یعنی اشك در چشمم حلقه زد. صبح یك وقت دیدم كه یك مُشت مأمور‌- اول هم نمی‌دانستم مأمورند‌- با لباس شخصی ‌آمدند داخل. كتشان كنار رفت. دیدم كلت هم بسته‌اند. فهمیدم كه مأمورند. می‌روند و می‌آیند. نگران شدم كه چه حادثه‌ای رخ داده است. آیا آقا را باید از این‌جا، به جای دیگری ببرند؟ چه شده است؟ بعد معلوم شد كه همان روز، این مأموران آمدند، آقا شیخ محمدجواد حجتی را از آقا جدا كردند و به یك جای دیگر بردند. آن صحنه‌ای كه خیلی برای من غمبار بود، این بود كه در راهرو‌- منزل ایشان یك راهروی باریكی داشت- حضرت آقا و آقای حجتی، همدیگر را بغل كردند، برای خداحافظی. ما هم ایستاده بودیم و نگاه می‌كردیم. همدیگر را رها نمی‌كردند. چشم‌هایشان پر از اشك بود. ما خیلی منقلب شدیم. این صحنه را كه دیدیم، به اخوی‌ام گفتم: آدم به یاد ماجرای ابوذر و عمار می‌افتد؛ وقتی می‌خواستند از هم جدا بشوند. اصلاً تاریخ دارد برایمان تكرار می‌شود. بالاخره آقا شیخ محمدجواد را بردند...

آنچه درست یادم هست، ایشان كه به تهران می‌آمدند‌، جامعه‌ی روحانیت- كه از قبل هم تشكیل شده بود‌- جلسه‌ی فوق‌العاده می‌گذاشت كه حتماً ایشان باشند. به نظر من، ایشان آن‌گونه پیش آقایان مهدوی كنی، مرحوم بهشتی و مرحوم مطهری جایگاه داشتند؛ همه‌ی این آقایان وقتی می‌آمدند، این زمینه بود كه حتماً یك جلسه‌ای با ایشان داشته باشیم. منزل مرحوم شهید شاه آبادی در خیابان پیروزی بود. آقا آمدند. خوب برای من همان ذهنیت، مدرسه‌ی حجتیه و خاطرات تداعی شده بود. جالب بود. 
آن‌چه سبب شد آن‌جا علاقه‌ی من به ایشان بیشتر شود، یك نكته‌ای بود. واقعاً این‌ها ریزه‌كاری‌های اخلاقی است كه آدم الگو می‌گیرد. آن زمان بعضی‌ها عمل‌زده بودند؛ به معنای عمل انقلابی. یعنی اگر نماز اول وقت نشد، نشد. فعلاً جلسه سیاسی داریم مهم‌تر است! انقلاب و سیاست مهم‌تر است. نماز را می‌شود آخر وقت هم خواند! حتی گاهی بعضی‌ها دیگر افراطی بودند. وقتی آدم به آن‌ها می‌گفت: التماس دعا، پاسخ می‌دادند كه الآن دیگر دعا گذشت؛ التماس عمل! این‌قدر افراطی بودند. در آن زمان برای من به عنوان یك طلبه‌ی جوان، جالب بود كه آقا آمدند و جلسه تشكیل شد. بحث داغ سیاسی هم شروع شد. حالا موضوع بحث یادم نیست اما جدی بود. به محض این‌كه صدای اذان بلند شد، رهبر معظم انقلاب‌ یعنی آقای خامنه‌ای‌ فرمودند: "خوب، اذان را گفتند. بحث را تعطیل كنیم و نماز را بخوانیم، بعد بحث را ادامه بدهیم."
برای من این ریزه‌كاری‌ها خیلی قشنگ بود. ببینید، یك آدم انقلابی است؛ در اوج انقلابی بودن هم هست. اما در عین حال اهل مراقبه است. مراعات اول وقت، مراعات نماز جماعت. بعد هم ایشان را انداختند جلو. آقایان همه بودند. ایشان شد امام جماعت. با یك صلابتی نماز جماعت اول وقت را خواندند و بعداً نشستیم بحث سیاسی را ادامه دادیم. این هم یكی از نقاط عطف در نحوه‌ی ارتباط من با ایشان بود.

از 12 تا 22 بهمن 57 در فعالیت‌های شورای انقلاب و جریان ورود امام به مدرسه رفاه و علوی؛ آیا در آن مقطع، ارتباطی با آقا داشتید؟
آن موقع ایشان در واقع رهبری مشهد را داشتند و بعد آمدند تهران. در تصمیم‌گیری‌ها و شورای انقلاب، من نبودم. اما چون مركزش مدرسه‌ی رفاه بود، بعضاً جلسات را در آن‌جا تشكیل می‌دادند. پس از آن كه امام آمدند، بنده روز 12 بهمن، در خدمتشان بودم. این توفیق نصیب من شد. آن حادثه را هم، شاید لازم نباشد بگویم. در آن ده روز پس از 12 بهمن و قبلش خیلی اتفاق‌ها افتاد. ما در دانشگاه تحصن داشتیم. یعنی جامعه‌ی روحانیت مبارز تهران، در دانشگاه تهران اعلان تحصن كرد. به علّت این‌كه دولت بختیار نگذاشته بود امام تشریف بیاورند. بعد هم علمای بلاد به جامعه‌ی روحانیت پیوستند. گروه‌های مردمی و نیروی هوایی آمدند؛ گروه اسلحه، یعنی مهمات‌سازی‌ آمدند؛ كم‌كم گروه‌های مختلف دانشجویی و دانشگاهی هم آمدند. در آن هفته هم آقا حضور و نقش فعالی را در اداره‌ی تحصن داشتند. ایشان، مرحوم شهید مطهری و مرحوم شهید بهشتی در اداره‌ی این یك هفته تحصن در دانشگاه، نقش بسیار بالایی داشتند. ما آن‌جا جزء شاگردپادوهای دم دست آقایان بودیم.

در تحصن دانشگاه كه اشاره داشتید، ظاهراً آقا سخنرانی‌ای هم داشتند.
بله. این‌ها نوبتی همه‌شان سخنرانی داشتند. حتی مرحوم منتظری هم بود. در تحصن، ایشان و همین‌طور مرحوم بهشتی سخنرانی داشتند. هر روز صبح بعد از صبحانه، یكی از این آقایان برای افرادی كه تازه به ما می‌پیوستند و جمع می‌شدند، سخنرانی می‌كرد. بعد به صورت دسته‌جمعی با هیئت‌هایی كه بهشان می‌پیوستند در دانشگاه راهپیمایی می‌كردند. دور دانشگاه می‌رفتند و شعار می‌دادند. مثلاً این شعار معروف كه: "وای به حالت بختیار/ اگر خمینی دیر بیاد." همین‌ها را می‌گفتند، دور دانشگاه و باز می‌آمدند مستقر می‌شدند. گاهی علمایی هم كه از استان‌ها می‌آمدند، سخنرانی می‌كردند. اما آقا، شهید بهشتی و مرحوم مطهری را من یادم است كه هر كدامشان یك روز آن‌جا سخنرانی داشتند.

ایده‌ی تحصن و نحوه‌ی هدایت برنامه‌ها، چه از نظر برنامه‌های كوچك و چه از حیث كلان و بیرون دانشگاه‌- مثل شعار‌ها- چگونه بود؟
این در جامعه‌ی روحانیت تصمیم گرفته شده بود. جامعه مبتكر این كار بود. منتها چون آقا هم آمده بودند و آقایان دیگر هم بودند، در جمع تصمیم گرفته می‌شد.

در این مقاطع، مهم‌ترین ویژگی‌های شخصیتی آقا در ابعاد مختلف، چه بود؟
درباره‌ی حضرت امیر سلام‌الله علیه عبارتی هست از عدی ابن حاتم كه شیعه و پیرو امیرالمؤمنین است و از ایشان الگو می‌گیرد. وقتی عُدی خصوصیات امیرالمؤمنین را به معاویه می‌گوید، یكی از آن‌ها این است كه علی بین ما كه بود، "احدٍ منّا"؛ مثل یكی از خودمان بود. خیلی خودمانی و خاكی. اما در عین حال اُبّهت او چنان بود كه تا سخن نمی‌گفت، آدم اجازه و جرأت پیدا نمی‌كرد، یا به خودش اجازه نمی‌داد سخن بگوید. یعنی ضمن وقار و اُبّهت، متواضع و خاكی بود.
بعضی از شخصیت‌ها، آدم‌های خاكی هستند اما دیگر خیلی قاطی می‌شوند. یعنی منزلت‌ها حفظ نمی‌شد. بعضی‌ها هستند می‌خواهند حفظ منزلت كنند، آن وقت اما تافته‌ی جدابافته می‌شوند. یعنی جامعه نمی‌پذیرد و این برخورد را نمی‌پسندد. مثلاً شاید از آن بوی یك نوع تكبر بیاید. در حالی كه ممكن است فرد آن قصد را نداشته باشد. می‌خواهد آن شؤون را حفظ كند. هنر این است كه یك كسی هم شؤون را حفظ كند، هم در عین حال متواضع و خاكی باشد. از خصوصیات رهبر معظم انقلاب از اول همین بود. به نظر من همین الآن هم ایشان یكی از خصوصیاتشان این است كه آن وقار و آن اُبّهتی را كه باید یك روحانی یك مبلغ، باید یك راهنما‌ و یك رهبر باید داشته باشد،‌ خداوند به ایشان تفضل كرده است. در عین حال واقعاً رفیق است. ایشان هیچ منزلتی در مسایل خلقی، اخلاقی و شخصی برای خودش قائل نیست. ضمن این‌كه آن اُبّهت هم هست؛ طوری‌‌كه هر مرجعی هم به ایشان برسد، احساس می‌كند باید حریم را نگه دارد. این از ویژگی‌های ایشان است كه كمتر آدم‌ها دارند. ولی الحمدلله خدا به ایشان عنایت كرده است.
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: فجر نور, فرمایشات آقا!, مقالات,
نظرات ()
نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ۱۳۶۳/۱۱/۱۱
ماجرای سخنرانی در جمع تحصن‌كنندگان مشهدی

"مسجد كرامت" بعد از گذشت چند سال در سال 57 مجدداً مركز تلاش و فعالیت شد و آن هنگامى بود كه من از تبعید- جیرفت- برگشته بودم مشهد. گمانم اواخر مهر یا ماه آبان بود. وقتى بود كه تظاهرات مشهد و جاهاى دیگر آغاز شده بود بود و یواش یواش اوج هم گرفته بود.
ما آمدیم؛ یك ستادى در مسجد كرامت تشكیل شد براى هدایت كارهاى مشهد و مبارزات كه مرحوم شهید هاشمى‌نژاد و برادرمان جناب آقاى طبسى و من و یك عده از برادران طلبه جوانى كه همیشه با ما همراه بودند كه دو نفرشان الان شهید شده‌اند- یكى شهید موسوى قوچانى یكى هم شهید كامیاب؛ این دو نفر جزو آن طلبه‌هایى بودند كه دائماً در كارهاى ما با ما همراه بودند- آن‌جا جمع مى‌شدیم و مردم هم در رفت و آمد دائمى بودند. آن‌جا شد ستاد كارهاى مشهد؛ و عجیب این است كه نظامی‌ها و پلیس از چهارراه نادرى كه مسجد هم سر چهارراه بود جرأت نمى‌كردند این طرف‌تر بیایند؛ از هیجان مردم. ما توى این مسجد روز را با امنیت مى‌گذراندیم و هیچ واهمه‌اى كه بریزند این مسجد را تصرف كنند یا ماها را بگیرند نداشتیم، ولیكن شب كه مى‌شد آهسته از تاریكى شب استفاده مى‌كردیم و مى‌آمدیم بیرون و در یك منزلى غیر از منازل خودمان شب را چند نفرى مى‌ماندیم.


توضیح عكس: سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای در بیمارستان امام رضا علیه‌السلام مشهد سال 57
شب و روزهاى پرهیجان و پرشورى بود؛ تا این‌كه مسائل آذرماه مشهد پیش آمد كه مسائل بسیار سختى بود؛ یعنى اولش حمله به بیمارستان بود كه ما رفتیم در بیمارستان متحصن شدیم، در روزى كه حمله شد در همان روز ما حركت كردیم. رفتن به بیمارستان هم ماجراى جالبى است؛ این‌ها چیزهایى هست كه هیچ‌كس هم متعرضش نشده؛ چون كسى نمى‌دانسته.
در همه‌ی شهرها جریانات پرهیجان و تعیین‌كننده‌اى وجود داشته از جمله در مشهد؛ و متأسفانه كسى این‌ها را به زبان نیاورده. این‌ها تكه تكه، سازنده‌ی تاریخ روزهاى انقلاب است. وقتى كه خبر به ما رسید، ما در مجلس روضه بودیم. من را پاى تلفن خواستند، رفتم تلفن را جواب دادم؛ دیدم از بیمارستان است و چند نفر از دوست و آشنا و غیرآشنا از آن طرف خط دارند با كمال دستپاچگى و سراسیمگى مى‌گویند حمله كردند، زدند، كشتند؛ به داد برسید... بچه‌هاى شیرخوار را زده بودند، من آمدم آقاى طبسى را صدا زدم؛ آمدیم این اطاق، عده‌اى از علما در آن اطاق جمع بودند. چند نفر از معاریف مشهد هم بودند و روضه هم در منزل یكى از معاریف علماى مشهد بود. من رو كردم به این آقایان گفتم كه وضع در بیمارستان این‌جورى است و رفتن ما به این صحنه احتمال زیاد دارد كه مانع از ادامه‌ی تهاجم و حمله به بیماران و اطباء و پرستارها و... بشود؛ و من قطعاً خواهم رفت. آقاى طبسى هم قطعاً خواهند آمد.
ما با ایشان قرار هم نگذاشته بودیم اما خب مى‌دانستم كه آقاى طبسى می‌آیند؛ پهلوى هم نشسته بودیم. گفتم ما قطعاً خواهیم رفت؛ اگر آقایان هم بیایید خیلى بهتر خواهد شد و اگر هم نیایند، ما به هر حال مى‌رویم. لحن توأم با عزم و تصمیمى كه ما داشتیم موجب شد كه چند نفر از علماى معروف و محترم مشهد گفتند كه ما هم مى‌آییم از جمله آقاى حاج میرزاجواد آقاى تهرانى و آقاى مروارید و بعضى دیگر. ما گفتیم پس حركت كنیم. حركت كردیم و راه افتادیم به طرف بیمارستان. گفتیم پیاده هم مى‌رویم.
وقتى كه ما از آن منزل آمدیم بیرون، جمعیت زیادى هم در كوچه و خیابان و بازار و این‌ها جمع بودند، دیدند كه ما داریم مى‌رویم. گفتیم به افراد كه به مردم اطلاع بدهند ما مى‌رویم بیمارستان و همین كار را كردند؛ گفتند. مردم افتادند پشت سر این عده و ما از حدود بازار تا بیمارستان را- شاید حدود سه ربع تا یك ساعت راه بود- پیاده طى كردیم. هرچه مى‌رفتیم جمعیت بیشتر با ما مى‌آمد و هیچ تظاهر- یعنى شعار و كارهاى هیجان‌انگیز- هم نبود؛ فقط حركت مى‌كردیم به طرف یك مقصدى؛ تا این‌كه رسیدیم نزدیك بیمارستان.
بیمارستان امام رضاى مشهد یك فلكه‌اى جلویش هست، یك میدانى هست جلویش كه حالا اسمش فلكه‌ی امام رضاست و یك خیابانى است كه منتهى مى‌شود به آن فلكه؛ سه تا خیابان به آن فلكه منتهى مى‌شود. ما از خیابانى كه آن‌وقت اسمش جهانبانى بود- نمى‌دانم حالا اسمش چیست- داشتیم مى‌آمدیم به طرف آن خیابان كه از دور دیدیم سربازها راه را سد كردند. یعنى یك صف كامل و تفنگ‌ها هم دستشان، ایستاده‌اند و ممكن نیست از این‌ها عبور كنیم. من دیدم كه جمعیت یك مقدارى احساس اضطراب كردند. آهسته به برادرهاى اهل علمى كه بودند گفتم كه ما باید در همین صف مقدم با متانت و بدون هیچ‌گونه تغییرى در وضعمان پیش برویم تا مردم پشت سرمان بیایند؛ و همین كار را كردیم.
سرها را انداختیم پایین، بدون این كه به رو بیاوریم كه اصلاً سربازى و مسلحى وجود دارد در مقابل ما، رفتیم نزدیك. به مجرد این كه مثلاً به یك مترى این سربازها رسیدیم، من ناگهان دیدم مثل این‌كه بى‌اختیار این سربازها از جلو پس رفتند و یك راهى به قدر عبور سه چهار نفر باز شد، ما رفتیم. فكر آن‌ها این بود كه ما برویم، بعد راه را ببندند اما نتوانستند این كار را بكنند. به مجرد این كه ما از این خط عبور كردیم، جمعیت ریختند و این‌ها نتوانستند كنترل بكنند. شاید در حدود مثلاً چند صد نفر آدم با ما تا دم در بیمارستان آمدند؛ بعد هم گفتیم كه در را باز كنند. طفلك‌ها بچه‌هاى دانشجو و پرستار و طبیب و این‌ها كه توى بیمارستان بودند، با دیدن ما جان گرفتند. گفتیم در بیمارستان را باز كردند و وارد شدیم. رفتیم به طرف جایگاه وسط بیمارستان؛ یك جایگاهى بود آن‌جا و یك مجسمه‌اى چیزى هم به نظرم بود كه بعدها آن مجسمه را هم فرود آوردند و شكستند. لكن آن وقت به نظرم مجسمه هنوز بود...
به مجرد این كه رسیدیم آن‌جا، ناگهان جای رگبار گلوله‌ها را دیدیم. بعد كه پوكه‌هایش را پیدا كردیم، دیدیم كالیبر 50 بوده؛ چقدر واقعاً این‌ها گستاخى در مقابل مردم به خرج مى‌دادند. در حالى كه براى متفرق كردن مردم یا كشتن یك عده مردم، كالیبرهاى كوچك مثلاً ژ 3 یا این چیزها هم كافى بود؛ اما با كالیبر 50 كه یك سلاح بسیار خطرناكى است و براى كارهاى دیگرى به درد مى‌خورد، این‌ها به كار بردند روى مردم. بعدها كه در آن بیمارستان متحصن شدیم، من آن پوكه‌ها را جمع كرده بودم از زمین، خبرنگارهاى خارجى كه آمده بودند، من این پوكه‌ها را نشان مى‌دادم؛ مى‌گفتم كه این یادگارى‌هاى ماست؛ ببرید به دنیا نشان بدهید كه با ما چگونه رفتار مى‌كنند.
به هر حال رفتیم آن‌جا، یك ساعتى آن‌جا بودیم. خب معلوم نبود كه چه‌كار مى‌خواهیم بكنیم. رفتیم توى یك اطاقى- ما چند نفر از معممین و چند نفر از افراد بیمارستان- كه ببینیم حالا چه باید كرد؟ چون هیچ معلوم نبود، معلوم شد تهاجم ادامه دارد. حتى ماها را و مردم را و همه را گلوله‌باران كردند. من آن‌جا پیشنهاد كردم كه ما این‌جا متحصن بشویم؛ یعنى اعلام كنیم كه همین‌جا خواهیم ماند تا خواسته‌هایى برآورده بشود و خواسته‌ها را مشخص كنیم. توى جلسه 8، 9 نفر یا شاید 10 نفر از اهل علم مشهد حضور داشتند. من براى این كه مطلب هیچ‌گونه تزلزلى، خدشه‌اى پیدا نكند، بلافاصله یك كاغذ آوردم و نوشتم كه ما مثلاً جمع امضاءكنندگان زیر اعلان مى‌كنیم كه در این‌جا خواهیم بود تا این كارها انجام بگیرد. یادم نیست حالا همه‌ی این كارها چه بود؟ یكى دو تایش را یادم است. یكى این كه فرماندار نظامى مشهد عوض بشود؛ یكى این كه عامل گلوله‌باران بیمارستان امام رضا محاكمه بشود یا دستگیر بشود؛ یك چنین چیزهایى را نوشتیم و اعلان تحصن كردیم.
این تحصن، عجیب اثر مهمى بخشید؛ هم در مشهد و هم در خارج از مشهد؛ یعنى بعد معلوم شد كه آوازه‌ی او جاهاى دیگر هم گشته و این یكى از مسائل، یا یكى از آن نقطه عطف‌هاى مبارزات مشهد بود. آن‌وقت آن هیجان‌هاى بسیار شدید و تظاهرات پرشور مردم مشهد، به دنبال این بود و كشتار عمومى‌اى كه بعد از آن در مشهد نمى‌دانم یازدهم یا دوازدهم دى، اتفاق افتاد جلوى استاندارى كه مردم را زدند و بعد هم توى خیابان‌ها راه افتادند و صف‌هاى نفت و صف‌هاى نان و این‌ها را گلوله‌باران كردند... با تانك و ماشین مى‌رفتند.
مصاحبه با شبكه دو تلویزیون درباره خاطرات 22 بهمن 11/11/1363
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات, فجر نور, فرمایشات آقا!,
نظرات ()
دوم شهریور ماه سالروز شهادت مبارز نستوه شهید سید علی اندرزگو است. حجت‌الاسلام سید مهدی اندرزگو، فرزند این شهید بزرگوار خاطراتی را به نقل از رهبر انقلاب درباره‌ی آن شهید بازگو كرده است:

من در زمان مبارزات پدرم خیلی كوچك بودم و نكات چندانی در یادم نمانده است. هرچه می‌دانم، از مادرم یا از یاران پدر شنیده‌ام. بیشترین چیزی كه در خاطرم مانده، مسافرت‌ها و سختی‌هایی است كه در راه مبارزه تحمل می‌كردیم. دستگیری پدر ما برای ساواك بسیار اهمیت داشت و برای دستگیری او جایزه‌های سنگینی تعیین كرده بودند. برداشت آنها این بود كه اگر او را شهید یا دستگیر كنند، روند مبارزه‌ی مردم بسیار كندتر خواهد شد. به همین منظور در ساواك بخش ویژه‌ای را اختصاص داده بودند برای دستگیری این شهید بزرگوار. همه‌ی این‌ها نشان از اهمیت بسیار بالای حضور شهید اندرزگو در بهبود روند مبارزه‌ها دارد.


عمده‌ی فعالیت شهید اندرزگو در مبارزه با رژیم غاصب پهلوی عبارت بود از واردات اسلحه و تأمین اسلحه‌ی مورد نیاز مبارزان و نیز وارد كردن اعلامیه‌های امام رحمه‌الله به داخل كشور. حاج احمد قدیریان هم كه اخیراً به رحمت خدا رفت، برای من نقل ‌كرد سلاح‌هایی كه شهید اندرزگو از افغانستان وارد می‌كرد، در اوایل انقلاب بسیار به‌ درد خورد و همه‌ی آنها در كمیته و جاهای دیگر مورد استفاده قرار گرفت.

منزل ما در مشهد با منزل حضرت آقا چند كوچه بیشتر فاصله نداشت. در خاطر دارم كه شهید اندرزگو برای این عزیزان كلاس آموزش اسلحه گذاشته بود؛ برای حضرت آقا، شهید هاشمی‌نژاد و آیت‌الله واعظ طبسی. البته من خاطر‌اتی را در این مورد از زبان رهبر معظم انقلاب شنیده‌ام. حضرت آقا می‌فرمودند: شهید اندرزگو شب‌ها دیروقت به منزل ما می‌آمدند و با هم جلسه داشتیم و در مورد مسائل مختلف با هم صحبت می‌كردیم.

* این خروس‌ها تخم‌گذارند!
یكی از خاطراتی كه رهبر معظم انقلاب برایم تعریف كردند، این بود كه بارها پدرم را در كوچه و خیابان دیده بودند و بعد از سلام و احوال‌پرسی متوجه شده بودند كه در دست او زنبیلی پر از مهمات و اسلحه است و او با خونسردی كامل آنها را با خود جابه‌جا می‌كرد. پدرم بارها ما را هم هنگام جابه‌جایی مهمات با خود می‌برد تا این عملیات شكلی عادی‌تر به خود بگیرد. البته ما این‌ها را بعدها از زبان حضرت آقا شنیدیم و آن زمان متوجه نمی‌شدیم.

از حضرت آقا شنیدم كه: یك روز آقای اندرزگو را در بازار «سرشور» مشهد دیدم كه با یك موتور گازی می‌آمد. موتور را كه نگهداشت، دیدم چند خروس در عقب موتور خود دارد. از او درباره‌ی خروس‌ها پرسیدم، جواب داد كه این خروس‌ها استثنایی‌اند و تخم می‌گذارند! حضرت آقا فرمودند زنبیل را كه كنار زدم، دیدم زیر پای خروس‌ها پر از نارنجك و اسلحه است.

شهید اندرزگو در شهریور ماه ۱۳۵۷ و در ماه مبارك رمضان به شهادت رسید، ولی ما تا زمان پیروزی انقلاب و ورود امام به ایران كه بهمن ماه بود، از این حادثه خبر نداشتیم. روزی كه امام وارد كشور می‌شدند، ما تلویزیون را نگاه می‌كردیم و منتظر بودیم كه ایشان هم همراه امام باشند و با ایشان وارد كشور شوند. حضرت امام به كشور آمدند و در مدرسه‌ی رفاه مستقر شدند، فرمودند خانواده‌ی آقای اندرزگو را پیدا كنید، من دوست دارم آنها را ببینم. ما به دلیل مبارزات پدر و تحت تعقیب بودنش همواره در حال نقل مكان از شهری به شهر دیگر بودیم. به همین دلیل هیچ‌كدام از اطرافیان امام نشانی ما را نداشتند، اما خود امام در آخرین دیدار پدر ما با ایشان، شنیده بودند كه ما در مشهد ساكن هستیم. این شد كه آیت‌الله طبسی و دیگر دوستان ما را پیدا كردند و خدمت امام بردند.


خبر شهادت پدر را امام رحمه‌الله دادند
یاد دارم زمانی كه در تهران و مدرسه‌ی رفاه خدمت امام رسیدیم، ایشان دو برادر كوچك‌تر من را -یكی هفت‌ماهه و دیگری دوساله- روی پاهای خودشان نشاندند و ما را مورد تفقد و مهربانی قرار دادند. ایشان پس از كمی مقدمه‌چینی خبر شهادت پدر را به ما دادند. بعد از شنیدن خبر شهادت پدر، مادرم طبیعتاً بسیار دگرگون و ناراحت شدند. حضرت امام هم برای مادر ما از حضرت زینب سلام‌الله‌علیها و صبر ایشان مثال زدند و او را به صبر و بردباری نصیحت فرمودند. سپس برای ما دعا كردند و من هنوز هم كه هنوز است، تأثیرات دعای امام را در زندگی خودم می‌بینم.

امام به مادرم فرمودند برای این كه راحت‌تر باشید، به تهران بیایید. ما همگی در تهران متولد شده بودیم و بعدها در دوران مبارزات پدر به شهرهای مختلف رفته بودیم. به هر ترتیب ما به تهران آمدیم و بعد از آن در مناسبت‌های مختلف خدمت امام می‌رسیدیم و از رهنمودهای ایشان استفاده می‌كردیم. امام می‌فرمودند: همان شبی كه این روحانی مبارز به شهادت رسید، خبر شهادتش را برای من تلگراف كردند و من به‌شدت از این موضوع ناراحت شدم و غصه خوردم كه ما محروم ماندیم از نعمت بزرگی مانند شهید اندرزگو كه تجربه‌های گرانبهایی در مبارزات داشت.

در دوران ریاست‌جمهوری و رهبری حضرت آیت‌الله خامنه‌ای هم بارها با ایشان دیدار كردیم. عكسی كه حضرت آقا در آن حضور دارند، مربوط به سالگرد شهادت شهید اندرزگو در سال ۱۳۶۱ یا ۱۳۶۲ است كه خدمت ایشان رسیدیم. در عكس، آن پیرمرد پدربزرگ پدری من است كه همراه ما آمده بود.
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: فجر نور,
نظرات ()
روایت یكی از همراهان* آیت‌االله خامنه‌ای

با اعلام همبستگی پزشكان و كاركنان بیمارستان شاه‌رضا -امام رضا(ع)- با انقلابیون و سرنگون كردن مجسمه‌ی داخل محوطه‌ی بیمارستان، عده‌ای از نیروهای ساواك در چتر حمایت نظامیان، با شكستن نرده‌های آهنی از درب جنوبی وارد باغ بیمارستان شده و با تیراندازی و حمله به بخش‌های داخلی و اطفال بیمارستان، موجب آزار و اذیت بیماران شدند.

به دنبال اطلاع یافتن از این حادثه، آقایان سیدعلی خامنه‌ای، عباس واعظ طبسی و آیت‌الله حسنعلی مروارید به همراه تعدادی دیگر از علما پیاده به سوی بیمارستان راه می‌افتند و ضمن حركت در خیابان‌ها از مردم می‌خواهند به آن‌ها بپیوندند.
جمعیت بسیاری پشت سر علما قرار می‌گیرند. مردم پس از نزدیك ‌شدن به بیمارستان با وجود این‌كه مأموران راه را سدّ كرده بودند، پیشروی نموده، وارد بیمارستان می‌شوند و برای همبستگی با پزشكان و كارمندان بیمارستان و به منظور برآورده شدن خواسته‌های خود، در آن‌جا تحصن می‌كنند. آن‌چه می‌خوانید، روایتی از این رویداد است كه از نگاه یكی از همراهان آیت‌الله خامنه‌ای در آن روز بیان شده است:
 
×××
با یك وانت نیسان به طرف بیمارستان امام رضا(ع) آمده بودند؛ یك عده چماقدار كه شهربانی مشهد استخدام‌شان كرده بود؛ به‌شان پول داده بود تا حدود ساعت 8/30 از شهربانی -عدل خمینی امروز- راه بیافتند و به بیمارستان امام رضا(ع) حمله كنند. بیمارستان امام رضا(ع) هم آن‌وقت‌ها خیلی فعال بود؛ هم دانشجوهایش، هم دكترهایش. اعلامیه پخش می‌كردند و ... درگیر مسائل مبارزه بودند.

چماقدارها از خیابان «بهار» وارد بیمارستان امام رضا(ع) شدند. ریختند توی بخش كودكان بیمارستان كه نزدیك خیابان بهار است و جنایت‌های عجیبی كردند. سِرم‌ها را از دست بچه‌ها كشیدند؛ بچه‌ای را پرت كردند و كشتند و ... این جریان‌ها مربوط به حدود ساعت 9 تا 10 بود.

حدود 10/30 - 11 خبر در مشهد پیچید و شایع شد كه چنین كاری انجام گرفته است. «آقا» منزل آقای قمی بودند. دقیقاً یادم نیست دیگر كدام آقایان با ایشان بودند. اما آن‌هایی كه من یادم هست، مرحوم آقای مرعشی بود كه همه‌جا بود؛ آقا شیخ ابوالحسن شیرازی و آقای سیدحسین نبوی هم بودند. این گروه از همان كوچه‌ی آقای قمی راه افتادند و جمعیت همین‌طور داشت به آن‌ها اضافه می‌شد.

بالأخره جمعیت وارد بیمارستان امام رضا(ع) شد. اول یك مقدار تیراندازی شد. چماقدارها آن طرف بودند و شعار «جاوید شاه» می‌دادند. مبارزان هم این طرف؛ البته شعار «مرگ بر شاه» نمی‌دادند ولی بقیه‌ی شعارهای انقلابی را می‌گفتند. ابتدا درگیری و تیراندازی شد؛ اما بعد كمی فروكش كرد.

آقایان در بیمارستان امام رضا(ع)، اعلام تحصن كردند؛ بخش رادیولوژی بیمارستان شد مركز تحصن! كم‌كم بخش‌های دیگر را هم گرفتیم. یك بخش را هم فرش كردیم. خدا مرحوم حاجی چراغچی، حاج عباس رمضانی و آقای حسن‌زاده را بیامرزد؛ این‌ها مسؤول چای، غذا و تشكیلات برای متحصنان شدند.

فكر می‌كنم همان‌جا از خبرگزاری كانادا آمدند و با آقا مصاحبه‌ی كوتاهی كردند. این گفت‌وگو، نزدیك ظهر بود. شب، علمای مشهد همه آمدند؛ از جمله میرزا جوادآقای تهرانی، حاج آقا حسین شاهرودی و آقای مروارید. همه تك‌تك به بیمارستان امام رضا(ع) آمدند. بعد یكی از آقایان جلو رفت و متحصنان توی صحن بیمارستان نماز خواندند. در همین حال یك‌دفعه از دَم در بیمارستان، صدای شعار آمد. یكی از افسران گارد بود -من الآن اسمش را یادم رفته- كه به طرف بیمارستان می‌آمد اما دور بیمارستان، جمعیت فراوانی از مردم بود كه این افسر، در تاریكی متوجه آن‌ها نشده بود. مردم هم یك‌دفعه سرهنگ را دیدند و با چوب، آن‌قدر به ماشینش زدند كه سقف خوابید و او مُرد؛ همان‌جا مرد.

‌یك‌ساعت، بیشتر از مغرب نگذشته بود‌ اما بیمارستان مملو از جمعیت بود. خیابان‌ هم همه‌اش پر از نور و روشن بود. یك‌دفعه به ما اعلام كردند كه مردم، «حكیمی شاهرودی» را گرفتند. روحانیِ سید و قدبلندی بود كه در مشهد، معمولاً برای هر مسئله‌ای كه مربوط به دربار بود، دَمِ ایشان را می‌دیدند! در حقیقت كارگزار بود. من و آقا، دو تایی دویدیم. آقا گفتند: «فلانی! بدو كه اگر این سید یك طوری‌اش بشود، بعد دیگر نمی‌شود جمعش كرد.» دست همدیگر را گرفتیم و به‌سرعت به طرف در بیمارستان دویدیم. من یك بلندگو دستم بود. آقا گفتند: «فلانی! بلندگو را بده.» من بلندگو را به دست ایشان دادم و دست آقا را با فشار گرفتم. آقا روی كاپوت ماشین رفتند و روی سقف نشستند. ماشین پیكان بود. جمعیت فراوانی هم پشت این ماشین و دور و برش بودند. آقا با این تعبیر- شاید خودشان خاطرشان نباشد- گفتند: «من می‌دانم كه شما مرا دوست دارید و می‌دانید كه من هم شما را خیلی دوست دارم. من می‌خواهم خواهش كنم كه بگذارید این آقا برود!»

بالأخره ما ایشان را از توی بیمارستان رد كردیم و از درِ خیابان بهار بیرون بردیم؛ جمعیت هم پشت ما می‌آمدند اما وقتی دیدند كه ما با ماشین هستیم، دیگر نیامدند. سید را از در بیرون بردیم و ماجرا تمام شد.
 
×××
این جریان گذشت. قطعنامه صادر كردند و تحصن دیگر تمام شد. بعد از آن، تحصن‌های دیگر بود. سالگرد این حادثه شد؛ بعد از پیروزی انقلاب. من خانه‌ام خیابان عدل خمینی، روبه‌روی شهربانی بود. آقا به من تلفن كردند كه من به مشهد می‌آیم. آقای دكتر شیبانی، وزیر كشاورزی هم با من است. من به فرودگاه رفتم.

آقا آن موقع عضو شورای انقلاب بودند، فكر می‌كنم هنوز شورای عالی دفاع تشكیل نشده بود. همان وقت‌هایی بود كه آقا، نماینده امام در وزارت دفاع و نماینده‌ی مخصوص ایشان در استان سیستان و بلوچستان بودند. انگار هنوز امام جمعه نبودند. به هر حال به من تلفن كردند و من به دنبال ایشان به فرودگاه رفتم. آخر شب بود و شب به خانه ما آمدند.

صبح ایشان را برداشتم و به خانه‌ی خودشان بردم و از خانه‌ی ایشان راه افتادیم. آقای دكتر شیبانی، یك قابلمه‌ی غذا دستش بود و داخل ماشین من نشسته بود. به خیابان جم كه رسیدیم، به آقا گفتم: «حاج آقا! با ماشین دیگری نمی‌شود رفت؟ آن تكه را كه مردم دارند راهپیمایی می‌كنند و به طرف بیمارستان می‌روند، ما هم برویم داخل جمعیت.» بالأخره، ما هم با جمعیت به طرف بیمارستان رفتیم. داشتند برنامه‌هایی را اجرا می‌كردند. در بیمارستان امام رضا(ع)، یك تخت‌گاهی بلند، با پله درست كرده بودند. همه تشكیلات و بند و بساط خبرگزاری‌ها و... آنجا بود. پایین جایگاه نشستیم. آقایانی كه آنجا بودند هم خیلی دقت داشتند؛ می‌دانستند كه غیر از اعلامیه امام، هیچ اعلامیه‌ای نباید خوانده بشود. قرآن خواندند و آقای دكتر شیبانی رفت سخنرانی كرد.

جمعیت خیلی برایش فرقی نمی‌كرد كه چه كسی سخنرانی می‌كند؛ چون بعدش آقا می‌خواست سخنرانی كند ... آقا اصلاً برای سخنرانی در سالگرد آمده بودند. وقتی می‌خواستند از پله‌ها بالا بروند، من به به ایشان گفتم: «اسامی آقایان را فراموش نكنید!» آقایان علما آمده بودند و كلاً در یك محوطه نشسته بودند. یك‌دفعه پس‌رو و پیش‌رو كردند و زیر بغل‌های مرحوم آقا سیدعبدالله شیرازی را گرفتند و او را آوردند. حاج آقای قدسی، آدم درشتی بود و شال سبزی به سرش می‌بست؛ قد بلندی هم داشت. بدنش را كه تكان می‌داد، پنجاه نفر آدم، عقب و جلو می‌آمدند! سیدمحمدعلی چون آدم باكیاستی بود، آقا سیدعبدالله را توی جمعیت علما نشاند. بعد از چند دقیقه، دیدیم یك بی.ام.و زرد رنگ هم آمد كه آقای قمی داخلش بود و ایشان هم پیاده شد.

بالأخره آقای خامنه‌ای رفتند و سخنرانی را شروع كردند. دو سه دقیقه كه از اول سخنرانی‌شان گذشت، گفتند: «این آقایی را كه قبل از من صحبت می‌كرد، شما نشناختید. ایشان آقای دكتر شیبانی، وزیر كشاورزی است. آن‌قدر زندان بوده است...» آقای دكتر شیبانی هم زیر جایگاه، مظلومانه نشسته بود. فرش هم نبود؛ همه‌جا خاك بود. آن‌هایی كه دور آقای شیبانی نشسته بودند، همه دست و پایشان را جمع كردند. مثلاً اگر یكی كج نشسته بود، دیگر راست نشست. آقا ادامه دادند: «خوب مجلسی است، همه شركت كرده‌اند. علمای اعلام، حضرت آیت‌الله‌العظمی شیرازی و حضرت آیت‌الله‌العظمی قمی هستند...» یعنی اسم آقا سیدعبدالله شیرازی را اول بردند و آقای قمی را دوم. این حرف ممكن بود، یك مصیبت باشد! ما حواسمان جمع بود؛ خود آقا هم بیشتر. یك مقداری كه صحبت كردند و گذشت، باز گفتند: «خوب؛ مجلس باشكوه و باعظمتی است. همه‌ی علما و مراجع نیز تشریف دارند؛ من جمله حضرت آیت‌الله‌العظمی قمی و حضرت آیت‌الله‌العظمی شیرازی...» دیگر سخنرانی تمام شد. قطعنامه را هم خواندند؛ تمام شد و آقا از پله‌ها پایین آمدند.

* محمد خجسته
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: فجر نور, فرمایشات آقا!,
نظرات ()
اعلام تصمیم امام خمینی رحمه‌الله به بازگشت به ایران، رژیم پهلوی را به اقداماتی واداشت كه آتش انقلابی مردم را دوچندان نمود. تاریخ اعلام‌شده، پنجم بهمن‌ماه بود اما خبرها از اعلام نقص فنی هواپیمای عازم پاریس و مسدودشدن باند فرودگاه مهرآباد توسط تانك‌ها و كامیون‌های ارتشی حكایت می‌كرد؛ سرانجام از تعطیلی كلیه‌ی پروازهای فرودگاه مهرآباد تا سه روز خبر داده شد. روحانیون انقلابی در اعتراض به این حركت رژیم، تصمیم به برگزاری تحصن در مسجد دانشگاه تهران گرفتند. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای كه در آن روزها، عضو شورای انقلاب بودند، مسئولیت كمیته‌ی تبلیغات تحصن را برعهده گرفتند. گزارش زیر روایتی است از آغاز و سرانجام این تحصن.

 با بسته‌شدن فرودگاه و پس از راهپیمایی گسترده‌ی مردم در فردای آن روز (مصادف با ۲۸ صفر)، سران انقلابیون در مقر كمیته‌ی استقبال از امام در مدرسه رفاه جمع شدند تا دراین‌باره رایزنی كنند. پیشنهاد برگزاری تحصن به میان آمد. «فكر تحصن در تهران بى‌ارتباط به تجربه‌ى تحصن در مشهد نبود، یعنى تجربه‌ى موفق تحصن بیمارستان [امام رضا علیه‌السلام] مشهد، تشویق‌كننده بود به این تحصنى كه در تهران انجام گرفت.»۱


پس از تصویب اصل برگزاری تحصن، گفت‌وگوها درباره‌ی مكان آن آغاز شد: «مدتى بحث شد كه كجا تحصن انجام بگیرد، بعضى مى‌گفتند در مسجد بازار، مسجد امام كه آن وقت اسمش مسجد شاه بود آن‌جا تحصن انجام بگیرد، بعضى جاهاى دیگر را پیشنهاد مى‌كردند یك وقت پیشنهاد دانشگاه هم شد كه دیدیم بسیار جالب و از همه جهت این خوب هست.»۲

مرحوم آیت‌الله طاهری خرم‌آبادی دراین‌باره می‌گوید: «یك نظر این بود كه تحصن در مكانی صرفاً مذهبی انجام بگیرد. برای این منظور، مسجد شاه سابق در نظر گرفته شد. دوستان می‌گفتند كه آن‌جا بهترین مكان برای تحصن است. این مسجد در بازار قرار داشت و مردم هم در مسجد و اطراف آن تردد داشتند. نظر دیگری هم وجود داشت كه شهید مطهری هم طرفدار آن بود و آن، تحصن در دانشگاه بود. طرفداران این نظر معتقد بودند نام دانشگاه، نامی جهانی است و این تحصن از این طریق در سطح جهان مطرح می‌شود و رسانه‌های دنیا هم آن را مطرح می‌نمایند؛ علاوه‌بر این‌كه با قشر دانشجو و دانشگاهیان ارتباط و نزدیكی بیشتری برقرار می‌گردد.»۳

با انتخاب دانشگاه تهران «برادرها صبح زود رفتند دانشگاه ... مشكلات زیادى هم سر راه ما انصافاً درست كردند اما مسجد خوشبختانه باز بود، ما رفتیم داخل مسجد و فوراً آن اتاقك سر مسجد را، آن‌جا را ستاد كارها قرار دادیم و بلافاصله یك اعلامیه منتشر كردیم؛ یعنى اولین كارى كه كردیم یك اعلامیه نوشتیم.»۴

بدین‌ترتیب تحصن آغاز شد و اولین بیانیه‌ی روحانیون متحصن مسجد دانشگاه تهران در هشتم بهمن‌ماه ۵۷ صادر شد. در قسمتی از این بیانیه آمده است: «این‌جانبان، به عنوان اعتراض به اعمال ضد انسانی دولت غیر قانونی بختیار از ساعت ۹ صبح روز یكشنبه هشت بهمن ماه جاری تا بازگشت حضرت آیت‌الله‌العظمی امام خمینی دام‌ظله به وطن و به آغوش پُرمهر ملت، در مسجد دانشگاه تهران تحصن اختیار می‌كنیم و از این محل مقدس در كنار برادران دانشجوی خود، ندای حق‌طلبانه خود را به گوش جهانیان خواهیم رساند.»۵ با شروع تحصن، سیل بی‌شمار جمعیت، به‌سمت دانشگاه تهران سرازیر شد. روحانیون مختلف هم خود را به هر طریق به مسجد دانشگاه می‌رساندند و به متحصنین می‌پیوستند.


«اگر سخنرانى‌ها و اعلامیه‌ها نبود مفهوم نمى‌شد كه چكارى انجام گرفته، نه مردم در جریان قرار مى‌گرفتند و تبلیغات دستگاه هم مى‌توانست شاید آن را جور دیگرى جلوه بدهد لذا بود كه چند تا برنامه در دانشگاه بود. یكى سخنرانی‌هایى بود كه مستمراً در مسجد دانشگاه انجام مى‌گرفت كه همه‌ى ماها هر كدام یك برنامه‌ى سخنرانى را این‌جا گذاشتیم و دیگران سخنرانى مى‌كردند. یكى اعلامیه‌ها بود، یكى هم یك نشریه، یك بولتن روزانه ما منتشر مى‌كردیم.»۶

اتاقك كنار مسجد دانشگاه اما به مركز رهبری تحصن در تهران بدل شده بود. چند كمیته‌ی اصلی جهت تحصن تشكیل شد كه برخی از آن‌ها عبارت بودند از: كمیته‌ی علمای شهرستانی و كمیته‌ی پشتیبانی؛ كمیته‌ی مهم دیگری هم وجود داشت به‌نام كمیته‌ی تبلیغات. مسئولیت این كمیته با آیت‌الله خامنه‌ای بود كه نشریه‌ای هم در همان ایام منتشر می‌كرد: «من فراموش نمی‌كنم آن روز با مرحوم آقاى بهشتى دو نفرى آمدیم و از در شرقى دانشگاه وارد شدیم. یكى از دوستان عزیز و علماى محترم ... قبلاً رفتند آن‌جا، هماهنگى كردند و در شرقى دانشگاه را باز كردند -چون در جنوبى كه در اصلى بود، [تحت كنترل رژیم بود] و روى ما باز نمی‌شد- و ما از آن‌جا وارد دانشگاه شدیم، رفتیم توى مسجد دانشگاه، و بنده رفتم توى آن اتاق عقب مسجد -كه یك اتاق كوچكى بود، نمی دانم حالا هم هست یا نه- آن‌جا مستقر شدیم و از همان روز اول، نشریه‌ى تحصن را راه انداختیم، كه چند شماره از همان روز اول آنجا منتشر شد.»۷


این تحصن هوشمندانه و به‌موقع علما و بازتاب گسترده‌ی آن فشار شدیدی به بختیار وارد كرد و او را سخت به تكاپو انداخت. او حتی در این راه به مذاكره‌ی غیر مستقیم با سران تحصن هم روی آورده بود؛ اگرچه نمی‌توانست آنان را به سازش و كوتاه آمدن بكشد. به گفته‌ی آیت‌الله جمی: «ما می‌دانستیم كه بختیار دستپاچه شده، با بعضی از این بزرگان دست‌اندركار تحصن و كمیته‌ی استقبال تماس‌هایی می‌گیرد. با آقایانی مثل شهید مطهری و بهشتی كه یك كاری بكنند. این‌ها هم قرص و محكم می‌گفتند كه غیر از این راهی نیست و باید حتماً امام بیاید و این تحصن به هم نمی‌خورد تا امام بیاید.»۸

به هر حال بختیار وقتی متوجه شد كه نمی‌تواند سران را به سازش بكشد و از طرفی دیگر هم نمی‌تواند در برابر فشارهای رو به افزایش ناشی از تحصن مقاومت كند، نهایتاً تسلیم خواست متحصنین و مردم حامی آن‌ها شد و از طرف دولت اعلام شد كه مانعی جهت ورود امام به میهن وجود ندارد و این تحصن موجب شد تا ركن اصلی پیروزی انقلاب در آن مقطع (یعنی حضور امام در كشور) محقق گردد. بدین‌جهت باید این تحصن را از اصلی‌ترین رویدادهای انقلاب اسلامی محسوب نمود.

پی‌نوشت‌ها:
۱. مصاحبه با شبكه‌ى ۲ تلویزیون درباره‌ى خاطرات ۲۲ بهمن، ۶۳/۱۱/۱۱
۲. همان
۳. خاطرات آیت‌الله طاهری خرم‌آبادی، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامی، جلد ۲، صفحات ۲۸۳ و ۲۸۴
۴. مصاحبه با شبكه‌ى ۲ تلویزیون درباره‌ى خاطرات ۲۲ بهمن، ۶۳/۱۱/۱۱
۵. روزنامه كیهان، ۹ بهمن ۱۳۵۷، صفحه ۱
۶. مصاحبه با شبكه‌ى ۲ تلویزیون درباره‌ى خاطرات ۲۲ بهمن، ۶۳/۱۱/۱۱
۷. بیانات در دیدار وزیر علوم و استادان دانشگاه تهران‌، ۸۸/۱۱/۱۳
۸. خاطرات آیت‌الله جمی، صفحه۱۸۱
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات, تصاویر, فجر نور,
نظرات ()

به گزارش « سراج24» محمدرضا فاضل هاشمی رئیس اداره مخطوطات آستان قدس رضوی در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم،‌ از دومین مجموعه اهدایی رهبر انقلاب در سال جاری به آستان قدس رضوی خبر داد و گفت:‌ نخستین مجموعه اهدایی رهبر انقلاب مرداد ماه به آستان قدس اهدا شد که در شهریور ماه در دفتر اموالی به ثبت رسید.

 

 

وی ادامه داد:‌ این مجموعه در بردارنده 1035 کتاب قدیمی بود که از این میان 544 نسخه خطی، 134 فقره نسخه چوبی، 336 کتاب چاپ سنگی و 21 جلد کتاب سربی قدیم به زبان لاتین است. که در میان آن‌ها نسخه‌های نفیس و حائز اهمیت تاریخی و هنری فروان به چشم می‌آمد.
 
فاضل هاشمی با اشاره به برخی از نسخه‌های نفیس این مجموعه گفت:  نسخه‌ای از ذخیره خوارزمشاهی  که در اوایل قزن هشتم به کتابت رسیدته است‌ف نسخه نفیس خمسه امیر خسرو دعلوی که سال 981 هجری قمری به تصویب رسیده و دارای جدول‌بندی به زر و سرخی و لاجورد است‌،  ترجمه‌ای از کتاب «مهابهاراته» که دارای 7 مجلس مینیاتور است و 20 کتیبه و سر لوح دارد. از مهمترین نسخه‌های این مجموعه است.
 
وی افزود:‌ هم‌چنین نسخه‌ای از «معارج النبوه» ملا مسکین فراهی که دارای تذهیب و سرلوح است و قرن دوازده کتابت شده است‌، تفسیر «انوار التنزیل»، نسخه‌ای از مثنوی معنوی که قرن دهم کتابت شده و 12 سرلوح و کتیبه مذهب و مرصع دارد،‌ نیز از دیگر نسخ نفیس موجود در این مجموعه است.
 
فاضل هاشمی با اشاره به موضوعات نسخ اهدایی رهبر انقلاب گفت: ادبیات، تاریخ، طب،‌ فقه، کلام عقاید،‌ قرآن و... از جمله موضوعات این نسخ است،‌ هم‌چنین یکی از ابعاد نفیس بودن این مجموعه وجود 135 فقره سرود مذهبی به زبان‌های اوریه‌ای، تلگویی و مالایایی است. که بر روی چوب نوشته شده است،‌  این سرود‌ها یکی از نفیس‌ترین و حائز‌اهمیت ترین بخش‌های این مجموعه اهدایی است.
 
وی در ادامه ضمن اشاره به اتمام فهرست نویسی نسخه‌های اهدایی رهبر انقلاب از ابتدای انقلاب تاحدود سه سال پیش گفت:‌ این مجموعه به صورت موضوعی نوشته شده است،‌ اما ما در نظر داریم یک جلد نیز به صورت شماره‌ای منتشر کنیم که نسخه‌های اهدایی رهبری از سه سال پیش تاکنون را در برمی‌گیرد،‌ پس از آن نیز انتشار به شیوه شماره‌ای ادامه می‌یابد و هر سال فهرست نسخ اهدایی همان سال را در قالب یک مجموعه منتشر خواهیم کرد.
 
رئیس اداره مخطوطات آستان قدس رضوی هم‌چنین با اشاره به مجموعه دوم اهدایی معظم‌له گفت:‌ اوایل هفته جاری دفتر مقام معظم رهبری مجموعه جدیدی از نسخ اهدایی ایشان را تحویل آستان قدس دادند که شامل 4 هزار نسخه چاپ سربی و 250 جلد چاپ سنگی بود‌، این مجموعه دربردارنده نسخ بسیار نفیس و قدیمی بود که از سوی یکی از علما به  رهبر انقلاب اهدا شده بود‌، ایشان نیز این مجموعه را به آستان قدس رضوی اهدا کردند. این فهرست هم‌اینک در دست ثبت اموال است و به زودی کار شناسایی و معرفی آن‌ها آغاز می‌شود.
منبع: تسنیم

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: فجر نور,
نظرات ()

به گزارش « سراج24»، امام خمینی(ره) با علما و روحانیون نجف در سال 1344 دیداری داشته است.

گفته می‌شود این نوار در رادیو بغداد پخش شده است. این عکس در پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است.

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات, تصاویر, اخبار, فجر نور,
نظرات ()

مجاهدین خلق در آغاز در میان مبارزین و حتی بعضی از مقامات فعلی ایران محبوبیت داشتند. چنان که یکی از همین آقایان در نامه ای برای امام، آنها را حافظان قرآن، قاریان نهج البلاغه و سمبل مبارزه معرفی کرده بود.

 

سرویس سیاسی سراج24-حجت الاسلام و المسلمین سید رضا برقعی: مجاهدین خلق در آغاز در میان مبارزین و حتی بعضی از مقامات فعلی ایران محبوبیت داشتند. چنان که یکی از همین آقایان در نامه ای برای امام، آنها را حافظان قرآن، قاریان نهج البلاغه و سمبل مبارزه معرفی کرده بود. بالاخره زمانی فرا رسید که حنیف نژاد و عده ای دیگر از یارانش دستگیر شده و در شرف اعدام قرار گرفتند. از قضای روزگار، من به همراه عده ای از دوستان در بیرونی منزل امام نشسته بودیم که یکی از دوستان که از طرفداران سازمان مجاهدین خلق بود، آمد و گفت که از آقا وقت گرفته ام و می خواهم به خدمتشان برسم. من و یکی دیگر از دوستان نیز فرصت را غنیمت شمرده و به همراه او به خدمت امام وارد شدیم. او از آن بزرگوار درخواست کرد که: آقا در مورد حنیف نژاد و یاران که در شرف اعدام هستند، اظهار نظر و اعلامیه ای بدهید تا ان شاء الله رژیم تخفیفی به آنها بدهد.
امام فرمودند: من تصمیم ندارم که در مورد این آقایان صحبتی بنمایم.
او گفت: در این شرایط حساس، تمام مردم ایران چشمشان به نجف است و از شما توقع اظهار نظر دارند. مسلما صحبت شما در نجات آنها موثر خواهد شد.
فرمودند: من با مطالعه تصمیم گرفتم که نسبت به این آقایان چیزی نگویم.
گفت: آقا شما راجع به حاج شیخ نصر الله خلخالی و نقش آنچنانی نیز ندارد! نامه داده اید که ایشان وکیل من است تا دولت عراق ایشان را اذیت نکند ولی راجع به این جوانهایی که جانشان را کف دست گرفته و به میدان مجاهده آمده اند، چیزی نمی گویید؟!
فرمودند: حاج شیخ نصر الله خلخالی وکیل من است و بخاطر من گرفتار شده بود. ایشان رفیق چهل ساله من است این چه مساله ای دارد که شما بگویید که چرا برای ایشان نوشتم! و نسبت به این آقایان نمی نویسم! من اگر بنا بود موضعی بگیرم موضع مخالف می گرفتم.
گفت: یعنی نسبت به این جوانهایی که در این شرایط اختناق با رژیم پهلوی مبارزه می کنند، موضع مخالف می گرفتید؟!
امام به تندی فرمودند: من مبارزه ای را که کمونیست می کند، قبول ندارم. من از جریان فکری منحرف حمایت نمی کنم.
او گفت: آقا از کجا می دانید؟! به شما گزارش بد داده اند.
امام در حالی که به کتابی که روی میز اشاره می کردند، فرمودند: گزارش بد کدام است. مگر این کتاب را شما برای من نیاورده اید؟ این کتاب بغیر از آن کلمه «به نام خدا» بقیه اش همه مبانی «مائو» است. شما نمی فهمید، این افکار التقاطی است که این ها کار ما را عقب انداخته اند، نهضت را عقب انداختند.
امام در این جا صحبت را تمام کردند. من و دوستم که به همراه آن آقا به خدمت ایشان رسیده بودیم، دیدیم که کلاه سر ما رفته است و از همه جا بی خبر همراه او شده ایم. به این خاطر ما نشستیم تا اینکه آن شخص از خدمت امام مرخص شد. پس از رفتن او، به آقا عرض کردیم که: خدا شاهد است ما برای این مسائل نیامده بودیم. ما در بیرونی نشسته بودیم که این آقا خواستند شرفیاب شوند و ما هم خواستیم از فرصت استفاده کرده و زیارتی بکنیم.
امام فرمودند: اینها معلومات ندارند و اسلام را وارونه معرفی می کنند.
 
منبع:کتاب «خاطرات نجف» چاپ موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات, فجر نور,
نظرات ()
آخرین مطالب ارسالی
آمار و امكانات
  • آخرین بروزرسانی :
  • تعداد كل مطالب :
  • تعداد کل نویسندگان :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • بازدید کل :
  • آخرین بازید از وبلاگ :
آمار و امكانات
این صفحه را به اشتراک بگذارید
RSS
ساعت فلش مذهبی تاریخ روز
دعای فرج
روزشمار محرم عاشورا
دعای عظم البلا دانشنامه عاشورا
زیارت عاشورا آیه قرآن تصادفی مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی آیه قرآن پخش زنده حرم

مهدی بیا

پیج رنک گوگل
Up Page
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic