در حال بارگذاری اطلاعات ...
درباره ما
    برخی مردمان امام گذشته راعاشقند، نه امام حاضر را!

    میدانی چرا؟!

    امامِ گذشته را هرگونه بخواهند تفسیرمی کنند،

    اما امامِ حاضر را باید فرمان ببرند.

    وکوفیان عاشورا را اینگونه رقم زدند ...

    حبیب الله نعیمی هستم دانش آموز کلاس سوم ریاضی در دبیرستان تیزهوشان میناب.
    در غنی سازی این وبلاگ! از حسینیه شبکه اجتماعی نت ایران و سایت تخصصی امام حسین (ع) یاری گرفتم. امید است با نظر دادن به مطالب ما را در رشد و پیشرفت وبلاگ یاری رسانید.
    با دیدن صفحه اصلی وبلاگ جدید ترین مطالب را از دست ندهید!
    التماس دعا
معرفی صفحه
امام مى خواهد براى مردم سخن بگوید. همه مردم ساكت مى شوند. پایان این سفر رسیده است، 
پس باید چكیده و خلاصه این سفر براى تاریخ ثبت شود: «من خدا را به خاطر سختى هاى بزرگ و 
مصیبت هاى دردناك و بلاهاى سخت شكر و سپاس مى گویم.»
یزید به خاطر كینه اى كه از پیامبر و خاندان او به دل داشت، مى خواست اسلام را ریشه كن كند. 
او قصد داشت به عنوان خلیفه مسلمانان، ضربه هاى هولناكى را به اسلام بزند و این امام حسین(ع) 
بود كه با قیام خود اسلام را نجات داد. 
آرى! تا زمانى كه صداى اذان از گلدسته ها بلند است، امام حسین(ع)پیروز است. 
گوش كن! اكنون امام سجاد(ع)آخرین سخنان خود را بیان مى فرماید: 
اى مردم! پدرم، امام حسین(ع) را شهید كردند. خاندان او را به اسارت گرفته و سر او را به نیزه كردند 
و به شهرهاى مختلف بردند.
كدام دل مى تواند بعد از شهادت او شادى كند. هفت آسمان در عزاى او گریستند.
همه فرشتگان خداوند و همه ذرّات دنیا بر او گریه كردند. ما را به گونه اى به اسارت بردند كه 
گویى ما فرزندان قوم كافریم!
شما به یاد دارید كه پیامبر چقدر سفارش ما را به امّت خود مى نمود و از آنها مى خواست 
كه به ما محبّت كنند. به خدا قسم، اگر پیامبر به جاى آن سفارش ها، از امّت خود 
مى خواست كه با فرزندان او بجنگند، امّت او بیش از این نمى توانستند در حق ما ظلم كنند.
این چه مصیبت بزرگ و جان سوزى بود كه امّتى مسلمان بر خاندان پیامبرشان روا داشتند؟ 
ما این مصیبت ها را به پیشگاه خدا عرضه مى كنیم كه او روزى انتقام ما را خواهد گرفت. 
سخن امام به پایان مى رسد و پیام مهم او براى همیشه در تاریخ مى ماند. مردم مدینه به یاد دارند 
كه پیامبر چقدر نسبت به فرزندانش سفارش مى كرد. آنها فراموش نكرده اند 
كه پیامبر همواره از مردم مى خواست تا به فرزندان او عشق بورزند. 
به راستى، امّت اسلام بعد از رسول خدابا فرزندان او چگونه رفتار كردند؟
آخرین سخن امام نیز، اشاره به روزى دارد كه انتقام گیرنده خون امام حسین(ع)خواهد آمد.
آرى! او روزى خواهد آمد. بیایید من و شما هم براى آمدنش دعا كنیم.
اللّهمّ عجّل لولیّك الفرج
آمین یا ربَّ العالمین.
هفت شهر عشق اثر استاد خدامیان... 
                           
نوشته شده در چهارشنبه 4 دی 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: کتاب هفت شهر عشق, تصاویر,
برچسب ها: داستان,
لینك های مرتبط: دانلود این کتاب،
نظرات ()

شب است و همه مردم شهر در خواب هستند، امّا كنار قصر یزید كاروانى آماده حركت است.
كاروان آرام آرام به سوى مدینه مى رود. شب ها و روزها سپرى مى شود.
نزدیك مدینه، امام سجّاد(ع) دستور توقّف مى دهد و سراغ بَشیر را مى گیرد، وقتى بشیر نزد 
امام مى آید، امام به او مى فرماید:
ــ اى بشیر! پدر تو شاعر بود، آیا تو هم از شعر بهره اى برده اى؟
ــ آرى! اى پسر رسول خدا!
ــ پس به سوى شهر برو و مردم را از آمدن ما با خبر كن.
بَشیر سوار بر اسب خود مى شود و به سوى مدینه به پیش مى تازد. امام سجّاد(ع)دستور مى دهد تا 
خیمه ها را برپا كنند و زنان و بچّه ها در خیمه ها استراحت كنند.
حتماً به یاد دارى كه این كاروان در دل شب از مدینه به سوى مكّه رهسپار شد. امام سجاد(ع) دیگر 
نمى خواهد ورود آنها به مدینه مخفیانه باشد. ایشان مى خواهد همه مردم باخبر بشوند و 
به استقبال این كاروان بیایند.
مردم مدینه از شهادت امام حسین(ع)باخبر شده اند. ابن زیاد روز دوازدهم پیكى را به مدینه 
فرستاد تا خبر كشته شدن امام حسین(ع)را به امیر مدینه بدهد.
دوستان خاندان پیامبر در آن روز گریه ها كردند و ناله ها سر دادند، امّا آنها از سرنوشت اسیران 
هیچ خبرى ندارند.
به راستى، آیا یزید آنها را هم شهید كرده است؟ همه نگران هستند و منتظر خبراند.
ناگهان از دروازه شهر اسب سوارى وارد مى شود و فریاد مى زند: 
«یا أهلَ یَثْربَ لا مقامَ لَكُم»; «اى مردم مدینه، دیگر در خانه هاى خود نمانید».
همه با هم مى گویند چه خبر است؟ مردم از زن و مرد، پیر و جوان، در مسجد پیامبرجمع مى شوند، 
اى مرد! چه خبرى دارى؟ او به مردم مى گوید: 
«مردم مدینه! این امام سجّاد(ع)است كه با عمه اش زینب و خواهرانش در بیرون شهر 
شما منزل كرده اند».
همه مردم سراسیمه مى دوند. داغ حسین(ع) براى آنها تازه شده است. غوغایى برپا مى شود. 
بَشیر مى خواهد به سوى امام سجّاد(ع)برگردد، امّا مى بیند همه راه ها بسته شده و ازدحام جمعیّت است. 
بنابراین از اسب پیاده مى شود و پیاده به سوى خیمه امام سجّاد(ع)مى رود.
چه قیامتى برپا شده است! بَشیر وارد خیمه امام سجّاد(ع) مى شود. امام را مى بیند در حالى كه 
اشك مى ریزد و دستمالى در دست دارد و اشك چشم خود را پاك مى كند.
مردم به خدمت او مى رسند و به او تسلیت مى گویند. صداى گریه و ناله از هر سو بلند است.
هفت شهرعشق اثر استاد خدامیان ...
نوشته شده در یکشنبه 1 دی 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: تصاویر, کتاب هفت شهر عشق,
برچسب ها: داستان,
نظرات ()

یزید مى داند كه ماندن اسیران در شام دیگر به صلاح او نیست. هر چه آنها بیشتر بمانند، 
خطر بیشترى حكومت او را تهدید مى كند. اكنون باید آنها را از شام دور كرد و به مدینه فرستاد.
بنابراین، امام سجّاد(ع)را به حضور مى طلبد و به او مى گوید: 
«اى فرزند حسین! اگر مى خواهى مى توانى در شام، پیش من بمانى و اگر هم نمى خواهى مى توانى 
به مدینه بروى. دستور مى دهم تا مقدمات سفر را برایت آماده كنند».
امام، بازگشت به مدینه را انتخاب مى كند. یزید دستور مى دهد تا نُعمان (نعمان بن بَشیر) به قصر بیاید. 
نُعمان پیش از ابن زیاد، امیر كوفه بود. 
یزید رو به نُعمان مى گوید و مى گوید: «اى نعمان! هر چه سریع تر وسایل سفر را آماده كن. 
تو باید با عدّه اى از سربازان، خاندان حسین را به مدینه برسانى. لباس، غذا، آب و آذوقه و هر چه 
را كه براى این سفر نیاز هست، تهیه كن». این سربازان همراه تو مى آیند تا محافظ كاروان باشند. 
یزید مى ترسد كه مردم، دور این خاندان جمع شوند. این سربازان باید همراه كاروان باشند تا 
مردم شهرها در طول مسیر نتوانند با این خانواده سخنى بگویند.
امام رو به یزید مى كند و مى فرماید: 
«اى یزید، در كربلا وسایل ما را غارت كرده اند، دستور بده تا آنها را به ما برگردانند».
یزید در جواب مى گوید: «اى پسر حسین! آن وسایل را به شما نمى دهم. در مقابل، 
حاضر هستم كه چند برابر آن پول و طلا به شما بدهم».
امام در جواب او مى فرماید: «ما پول تو را نمى خواهیم. ما وسایلمان را مى خواهیم; 
چرا كه در میان آنها مقنعه و گردن بند مادرم حضرت زهرا بوده است».
یزید سرانجام براى اینكه امام سجّاد(ع)حاضر شود شام را ترك كند، دستور مى دهد تا آن وسایل را به او باز گردانند.
هفت شهر عشق اثر استاد خدامیان ...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: تصاویر, کتاب هفت شهر عشق,
برچسب ها: داستان,
لینك های مرتبط: دانلود این کتاب،
نظرات ()
بسم الله الرحمن الرحیم
من بهترین درود و سلام ها را به پیامبر خدا مى فرستم.
هر كس مرا مى شناسد، كه مى شناسد، امّا هر كس كه مرا نمى شناسد بداند كه من فرزند مكّه و منایم. 
من فرزند زمزم و صفایم.
من فرزند آن كسى هستم كه در آسمان ها به معراج رفت و فرشتگان آسمان ها، 
پشت سر او نماز خواندند.
من فرزند محمّد هستم. من فرزند كسى هستم كه با دو شمشیر در ركاب پیامبر جنگ مى كرد و 
دو بار با پیامبر بیعت كرد.
من پسر كسى هستم كه در جنگ بَدْر و حُنین با دشمنان جنگید و هرگز به خدا شرك نورزید.
من پسر كسى هستم كه چون پیامبر به رسالت مبعوث شد، او زودتر از همه به پیامبر ایمان آورد.
او كه جوانمرد، بزرگوار و شكیبا بود و همواره در حال نماز بود.
همان كه مانند شیرى شجاع در جنگ ها شمشیر مى زد و اسلام مدیون شجاعت اوست.
آرى! او جدّم على  بن ابى طالب است. من فرزند فاطمه هستم. فرزند بزرگْ بانوى اسلام. من، 
پسر دختر پیامبر شمایم.
یزید صداىِ گریه مردم را مى شنود. آنها با دقّت به سخنان امام سجّاد(ع)گوش مى دهند.
مردم شام، به دروغ هاى معاویه و یزید پى برده اند. آنها یك عمر حضرت على(ع)را لعن كرده اند 
و باور كرده بودند كه على(ع)نماز نمى خواند، امّا امروز مى فهمند اوّلین كسى كه به 
اسلام ایمان آورده حضرت على(ع)بوده است. او كسى بود كه همواره در راه اسلام شمشیر مى زد.
صداى گریه و ناله مردم بلند است. یزید كه از ترس به خود مى لرزد در فكر این است 
كه چه خاكى بر سر بریزد. او نگران است كه نكند مردم شورش كنند و او را بكشند.
هنوز تا موقع اذان وقت زیادى مانده است، امّا یزید براى اینكه مانع سخنرانى امام شود 
دستور مى دهد كه مؤذّن اذان بگوید:
ــ «الله أكبر، الله أكبر، أشهد انْ لا إله إلاّ الله».
امام مى فرماید: «تمام وجود من به یگانگى خدا گواهى مى دهد».
ــ «أشهد أنّ محمّداً رسول الله».
امام سجّاد(ع)، عمامه از سر خود برمى دارد و رو به مؤذن مى كند: «تو را به این محمّدى 
كه نامش را برده اى قسمت مى دهم تا لحظه اى صبر كنى».
سپس رو به یزید مى كند و مى فرماید: 
«اى یزید! بگو بدانم این پیامبر خدا كه نامش در اذان برده شد، جد توست یا جد من، 
اگر بگویى جد تو است كه دروغ گفته اى و كافر شده اى، امّا اگر بگویى كه جد من است، 
پس چرا فرزند او، حسین را كشتى و دختران او را اسیر كردى؟».
آن گاه اشك در چشمان امام سجّاد(ع)جمع مى شود. آرى! او به یاد مظلومیت پدر افتاده است: 
«اى مردم! در این دنیا مردى را غیر از من پیدا نمى كنید كه رسول خدا جد او باشد، 
پس چرا یزید پدرم حسین را شهید كرد و ما را اسیر نمود».
یزید كه مى بیند آبرویش رفته است برمى خیزد تا نماز را اقامه كند. 
امام به او رو مى كند و مى فرماید: «اى یزید! تو با این جنایتى كه كردى، 
هنوز خود را مسلمان مى دانى! تو هنوز هم مى خواهى نماز بخوانى».
یزید نماز را شروع مى كند و عدّه اى كه هنوز قلبشان در گمراهى است، به نماز مى ایستند. 
ولى مردم زیادى نیز، بدون خواندن نماز از مسجد خارج مى شوند.


هفت شهر عشق اثر استاد خدامیان ...
نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: تصاویر, کتاب هفت شهر عشق,
برچسب ها: داستان,
لینك های مرتبط: دانلود این کتاب،
نظرات ()

به یزید خبر مى رسد كه بعضى از مردم شام با دیدن كاروان اسیران و 
آگاهى به برخى از واقعیت ها، نظرشان در مورد او عوض شده و در پى آن 
هستند كه واقعیت را بفهمند.
پس زمان آن رسیده است كه یزید براى فریب دادن و خام كردن آنها كارى بكند. 
فكرى به ذهن او مى رسد. او به یكى از سخنرانان شام پول خوبى مى دهد و از او 
مى خواهد كه یك متن سخنرانى بسیار عالى تهیه كند و در آن، 
تا آنجا كه مى تواند به خوبى هاى معاویه و یزید بپردازد و 
حضرت على و امام حسین(ع)را لعن و نفرین كند و از او خواسته مى شود تا روز جمعه 
وقتى مردم براى نماز جمعه مى آیند، آنجا سخنرانى كند.
در شهر اعلام مى كنند كه روز جمعه یزید به مسجد مى آید و همه مردم باید بیایند.
روز جمعه فرا مى رسد. در مسجد جاى سوزن انداختن نیست، همه مردم شام جمع شده اند.
یزید دستور مى دهد تا امام سجّاد(ع) را هم به مسجد بیاورند. او مى خواهد 
به حساب خود یك ضربه روحى به امام سجّاد(ع)بزند و عزّت و اقتدار خود 
را به آنها نشان بدهد.
سخنران بالاى منبر مى رود و به مدح و ثناى معاویه و یزید مى پردازد، 
اینكه معاویه همانى بود كه اسلام را از خطر نابودى نجات داد و...، 
همچنان ادامه مى دهد تا آنجا كه به ناسزا گفتن به حضرت على و امام حسین(ع)مى رسد.
ناگهان فریادى در مسجد بلند مى شود: «واى بر تو، كه به خاطر خوشحالى یزید، 
آتش جهنم را براى خود خریدى!».
این كیست كه چنین سخن مى گوید؟ همه نگاه ها به طرف صاحب صدا برمى گردد.
همه مردم، زندانى یزید، امام سجّاد(ع) را به هم نشان مى دهند. اوست كه سخن مى گوید: 
«اى یزید! آیا به من اجازه مى دهى بالاى این چوب ها بروم و سخنانى بگویم كه 
خشنودى خدا در آن است».
یزید قبول نمى كند، امّا مردم اصرار مى كنند و مى گویند: 
«اجازه بدهید او به منبر برود تا حرف او را بشنویم».
آرى! این طبیعت انسان است كه از حرف هاى تكرارى خسته مى شود. 
سال هاست كه مردم سخنرانى هاى تكرارى را شنیده اند، 
آنها مى خواهند حرف تازه اى بشنوند.
یزید به اطرافیان خود مى گوید: 
«اگر این جوان، بالاى منبر برود، آبروى مرا خواهد ریخت» 
و همچنان با خواسته مردم موافق نیست.
مردم اصرار مى كنند و عدّه اى مى گویند: 
«این جوان كه رنج سفر و داغ پدر و برادر دیده است نمى تواند سخنرانى كند، 
پس اجازه بده بالاى منبر برود، چون او وقتى این همه جمعیّت را ببیند یك كلمه نیز، 
نمى تواند بگوید».
از هر گوشه مسجد صدا بلند مى شود: 
«اى یزید! بگذار این جوان به منبر برود. چرا مى ترسى؟ تو كه كار خطایى نكرده اى! 
مگر نمى گویى كه اینها از دین خارج شده اند و مگر نمى گویى كه اینها فاسق اند، 
پس بگذار او نیز سخن بگوید كه كیستند و از كجا آمده اند».
آرى! بیشتر مردم شام از واقعیّت خبر ندارند و تبلیغات یزید كارى كرده است كه 
همه خیال مى كنند عدّه اى بى دین علیه اسلام و حكومت اسلامى شورش كرده اند و 
یزید آنها را كشته است.
در این هنگام، كسانى كه تحت تأثیر كاروان اسیران قرار گرفته بودند، 
فرصت را غنیمت مى شمارند.
آنها اصرار و پافشارى مى كنند تا فرزند حسین(ع) به منبر برود.
بدین ترتیب، جوّ مسجد به گونه اى مى شود كه یزید به ناچار اجازه مى دهد 
امام سجّاد(ع)سخنرانى كند، امّا یزید بسیار پشیمان است و با خود مى گوید: 
«عجب اشتباهى كردم كه این مجلس را برپا كردم»، ولى پشیمانى دیگر سودى ندارد.
هفت شهرعشق اثر استاد خدامیان ...
نوشته شده در یکشنبه 24 آذر 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: تصاویر, کربلا, کتاب هفت شهر عشق,
برچسب ها: داستان,
نظرات ()
یزید اجازه ورود كاروان اسیران را مى دهد. درِ قصر باز مى شود و 
امام سجّاد(ع)و دیگر اسیران در حالى كه با طناب به یكدیگر بسته شده اند، 
وارد قصر مى شوند.
دست همه اسیران به گردن هاى آنها بسته شده است. آنها را مقابل یزید مى آورند. 
نگاه كن! هنوز غُلّ و زنجیر بر گردن امام سجّاد(ع)است، 
گویى از كوفه تا شام، غُلّ و زنجیر از امام جدا نشده است.
اسیران را در مقابل یزید نگه مى دارند تا اهل مجلس آنها را ببینند. 
یكى از افراد مجلس، دختر امام حسین(ع)را مى بیند و از زیبایى او تعجّب مى كند. 
با خود مى گوید خوب است قبل از دیگران، این دختر را براى كنیزى از یزید بگیرم.
او به یزید رو مى كند و مى گوید: «اى یزید، من آن دختر را براى كنیزى مى خواهم».
فاطمه، دختر امام حسین(ع)، در حالى كه مى لرزد، عمّه اش، زینب را صدا مى زند و
 مى گوید: «عمّه جان! آیا یتیمى، مرا بس نیست كه امروز كنیز این نامرد بشوم».
زینب رو به آن مرد شامى مى كند و مى گوید: 
«واى بر تو، مگر نمى دانى این دختر رسول خداست؟».
مرد شامى با تعجّب به یزید نگاه مى كند. آیا یزید دختران پیامبر را به اسیرى آورده است؟ 
او فریاد مى زند: «اى یزید، لعنت خدا بر تو! تو دختران پیامبر را به اسیرى آورده اى؟ 
به خدا قسم من خیال مى كردم كه اینها، اسیران كشور روم هستند».
یزید بسیار عصبانى مى شود. او دستور مى دهد تا این مرد را هر چه سریع تر به جرم 
جسارت به مقام خلافت، اعدام نمایند.
یزید از بیدارى مردم مى ترسد و تلاش مى كند تا هرگونه جرقه بیدارى را بلافاصله خاموش كند.
او بر تخت خود تكیه داده است و جامِ شرابى به دست دارد. 
سر امام حسین(ع)مقابل اوست و اسیران همه در مقابل او ایستاده اند.
امام سجّاد(ع) نگاهى به یزید مى كند و مى فرماید: 
«اى یزید! اگر رسول خدا ما را در این حالت ببیند با تو چه خواهد گفت؟».
همه نگاه ها به اسیران خیره شده و همه دل ها از دیدن این صحنه به درد آمده است.
یزید تعجّب مى كند و در جواب مى گوید: 
«پدر تو آرزوى حكومت داشت و حق مرا كه خلیفه مسلمانان هستم، 
مراعات نكرد و به جنگ من آمد، امّا خدا او را كشت، 
خدا را شكر مى كنم كه او را ذلیل و نابود كرد».
امام جواب مى دهد: «اى یزید، قبل از اینكه تو به دنیا بیایى، پدران من یا پیامبر بودند یا امیر! 
مگر نشنیده اى كه جد من، على بن ابى طالب در جنگ بَدْر و اُحُد پرچمدار اسلام بود، 
امّا پدر و جد تو پرچمدار كفر بودند!».
یزید از سخن امام سجاد(ع)آشفته مى شود و فریاد مى زند: «گردنش را بزنید».
ناگهان صداى زینب در فضا مى پیچد: «از كسى كه مادربزرگش، 
جگرِ حمزه سیدالشهدا را جویده است، بیش از این نمى توان انتظار داشت»
مجلس، سراسر سكوت است و این صداىِ على(ع) است كه از 
حلقوم زینب(س)مى خروشد:
آیا اكنون كه ما اسیر تو هستیم خیال مى كنى كه خدا تو را عزیز و ما را خوار 
نموده است؟ تو آرزو مى كنى كه پدرانت مى بودند تا ببینند چگونه حسین را كشته اى.
تو چگونه خون خاندان پیامبر را ریختى و حرمت ناموس او را نگه نداشتى و 
دختران او را به اسیرى آوردى؟ بدان كه روزگار مرا به سخن گفتن با تو وادار 
كرد وگرنه من تو را ناچیزتر از آن مى دانم كه با تو سخن بگویم.
اى یزید! هر كارى مى خواهى بكن، و هر كوششى كه دارى به كار بگیر، 
امّا بدان كه هرگز نمى توانى یاد ما را از دل ها بیرون ببرى.
تو هرگز به جلال و بزرگى ما نمى توانى برسی.
شهیدانِ ما نمرده اند، بلكه آنها زنده اند و در نزد خداى خویش، روزى مى خورند.
اى یزید! خیال نكن كه مى توانى نام و یادِ ما را از بین ببرى! 
بدان كه یاد ما همیشه زنده خواهد بود
یزید همچون مارى زخمى به گوشه اى مى خزد. سخنان زینب(س) او را در 
مقابل میهمانانش حقیر كرده است. او دیگر نمى تواند سخن بگوید.
آرى! بار دیگر زینب افتخار آفرید. او پاسدار حقیقت است و پیام رسان خون برادر.
همه مهمانان یزید از دیدن این صحنه ها حیران شده اند. 
یزید دیگر هیچ كارى نمى تواند بكند، او دیگر كشتن امام سجّاد را به(ع) صلاح خود 
نمى بیند و دستور مى دهد تا مهمانان بروند و غُل و زنجیر از اسیران باز كنند و 
آنها را به زندان ببرند.
هفت شهرعشق اثر استاد خدامیان ...
نوشته شده در جمعه 22 آذر 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: کتاب هفت شهر عشق,
برچسب ها: داستان,
نظرات ()

نامه اى از طرف یزید به كوفه مى رسد. او فرمان داده است تا ابن زیاد 
اسیران را به سوى شام بفرستد. او مى خواهد در شام جشن بزرگى بر پا كند 
و پیروزى خود را به رخ مردم شام بكشد.
كاروان به سوى شام به پیش مى رود. شمر و همراهیان او به 
فكر جایزه اى بزرگ هستند.
به هر شهرى كه مى رسند مردم شادمانى مى كنند. آنها را بى دین مى خوانند و 
شكر خدا مى كنند كه دشمنان یزید نابود شدند.
روزها و شب ها مى گذرد...، كاروان به نزدیك شهر شام رسیده است.
در شهر شام چه خبر است؟
همه مردم كنار دروازه ساعات جمع شده اند.
نگاه كن! شهر را آذین بسته اند. همه جا شربت است و شیرینى. زنان را نگاه كن، 
ساز مى زنند و آواز مى خوانند.
همه مردم به طرف دروازه حركت مى كنند. خداى من! چه جمعیّتى این جا 
جمع شده است!كاروان اسیران آمدند.
یك نفر در جلو كاروان فریاد مى زند: 
«اى اهل شام، اینان اسیران خانواده لعنت شده اند. اینان خانواده فسق و فجوراند»
اكنون یزید دستور داده است تا اسیران را مدّت زیادى در مركز شهر نگه دارند تا 
مردم بیشتر نظاره گر آنها باشند. هیچ اسیرى نباید گریه كند. این دستور شمر است 
و سربازان مواظب اند صداى گریه كسى بلند نشود.
در این میان صداى گریه اُمّ كُلْثوم بلند مى شود كه با صداى غمناك مى گوید: 
«یا جدّاه، یا رسول الله!».
یكى از سربازان مى دود و سیلى محكمى به صورت اُمّ كلثوم مى زند. 
آرى! آنها مى ترسند كه مردم بفهمند این اسیران، فرزندان پیامبر اسلام هستند. 
مردان بى غیرت شام مى آیند و دختران رسول خدا را تماشا مى كنند. 
آنها به هم مى گویند: «نگاه كنید، ما تاكنون اسیرانى به این زیبایى ندیده بودیم».
این سخن دل امام سجّاد(ع) را به درد مى آورد.
هفت شهر عشق اثر استاد خدامیان ...
نوشته شده در جمعه 22 آذر 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: کتاب هفت شهر عشق,
برچسب ها: داستان,
لینك های مرتبط: دانلود این کتاب،
نظرات ()
اكنون ابن زیاد منتظر است تا اسیران را نزد او ببرند. 
قصر آذین بندى شده و همه سربازان مرتّب و منظّم ایستاده اند.
ابن زیاد دستور داده است تا مجلس آماده شود و سرِ امام حسین(ع)را 
در مقابل او قرار دهند. عدّه اى از مردم سرشناس هم به قصر دعوت شده اند.
ابن زیاد روى تخت خود نشسته و عصایى در دست دارد.
واى بر من! او با چوب بر لب و دندان امام حسین(ع)مى زند و مى خندد و مى گوید: 
«من هیچ كس را ندیدم كه مانند حسین زیبا باشد».
انس بن مالك به ابن زیاد مى گوید: 
«حسین شبیه ترین مردم به پیامبربود. آیا مى دانى كه الآن عصاى تو كجاست؟ 
همان جایى كه دیدم پیامبر آن را مى بوسید».[14] من آن روز نمى دانستم كه چرا 
پیامبر لب هاى حسین را مى بوسید، امّا او امروز را مى دید كه تو چوب به لب 
و دندان حسین مى زنى!
سربازان وارد قصر مى شوند: «آیا اسیران را وارد كنیم؟».
با اشاره ابن زیاد، اسیران را وارد مى كنند و آنها را در وسط مجلس مى نشانند.
من هر چه نگاه مى كنم امام سجّاد(ع) را در میان اسیران نمى بینم. 
گویا آنها امام سجّاد(ع)را بعداً وارد مجلس خواهند نمود. ابن زیاد در میان اسیران، 
بانویى را مى بیند كه به صورتى ناآشنا در گوشه اى نشسته است و بقیّه زنان، دور او حلقه زده اند.
در چهره او ذلّت و خوارى نمى بینم. مگر او اسیر ما نیست؟! 
او كیست كه چنین با غرور و افتخار نشسته است. چرا رویش را از من برگردانده است؟
ابن زیاد فریاد مى زند: «آن زن كیست؟» هیچ كس جواب نمى دهد. 
بار دوم و سوم سؤال مى كند، ولى جوابى نمى آید. 
ابن زیاد غضبناك مى شود و فریاد مى زند: 
«اینان كه اسیران من هستند، پس چه شده كه جواب مرا نمى دهند».
آرى! زینب مى خواهد كوچكى و حقارت ابن زیادرا به همگان نشان دهد.
سكوت همه جا را فرا گرفته است. ابن زیاد بار دیگر فریاد مى زند: 
«گفتم تو كیستى؟».
جالب است خود آن حضرت جواب نمى دهد و یكى از زنان دیگر مى گوید: 
«این خانم، زینب است».
ابن زیاد مى گوید: «همان زینب كه دختر على و خواهر حسین است؟».
و سپس به زینب رو مى كند و مى گوید: «اى زینب! دیدى كه خدا چگونه 
شما را رسوا كرد و دروغ شما را براى همه فاش ساخت».
اكنون زینب(س) به سخن مى آید و مى گوید: «مگر قرآن نخوانده اى؟ قرآن مى گوید 
كه خاندان پیامبر را از هر دروغ و گناهى پاك نموده ایم. 
ما نیز همان خاندان پیامبر هستیم كه به حكم قرآن، هرگز دروغ نمى گوییم!».
جوابِ زینب كوبنده است. آرى! او به آیه تطهیر اشاره مى كند،
خداوند در آیه 33 سوره "احزاب" چنین مى فرماید:
( إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَكُمْ تَطْهِیرًا);
خداوند مى خواهد تا خطا و گناه را از شما خاندان دور كرده و شما را از 
هر پلیدى پاك نماید.
همه مى دانند كه این آیه در مورد خاندان پیامبر نازل شده است.
ابن زیاد دیگر نمى تواند قرآن را رد كند. به حكم قرآن، خاندان پیامبر 
دروغ نمى گویند، پس معلوم مى شود كه ابن زیاد دروغگوست.
سخن زینب، همه مردم را به فكر فرو مى برد، عجب! به ما گفته بودند 
كه حسین از دین خدا خارج شده است، امّا قرآن شهادت مى دهد كه حسین هرگز گناهى ندارد.
آرى! سخنِ زینب تبلیغات و نیرنگ هاى دشمن را نقش بر آب مى كند. 
این همان رسالت زینب است كه باید پیام رسان كربلا باشد.
ابن زیاد باور نمى كرد كه زینب، این چنین جوابى به او بدهد. 
آخر زینب چگونه خواهرى است، سر برادرش در مقابل اوست و او این 
گونه كوبنده سخن مى گوید.
ابن زیاد كه مى بیند زینب پیروز میدان سخن شده است، با خود مى گوید باید
 پیروزى زینب را بشكنم و صداى گریه و شیون او را بلند كنم تا 
حاضران مجلس، خوارى او را ببینند.
او به زینب رو مى كند و مى گوید: «دیدى كه چگونه برادرت كشته شد. 
دیدى كه چگونه پسرت و همه عزیزانت كشته شدند». همه منتظرند تا صداى 
گریه و شیون زینب داغدیده را بشنوند. او در روز عاشورا داغ 
عزیزان زیادى را دیده است. پسر جوانش ( عَون ) و برادران و 
برادرزادگانش همه شهید شده اند.
گوش كن، این زینب است كه سخن مى گوید: 
«ما رأیتُ إلاّ جمیلا»; «من جز زیبایى ندیدم.»
تاریخ هنوز مات و مبهوت این جمله زینب است. آخر این زینب كیست؟
تو معمّاى بزرگ تاریخ هستى كه در اوج قلّه بلا ایستادى و جز زیبایى ندیدى.
تو چه حماسه اى هستى، زینب!
و چقدر غریب مانده اى كه دوستانت تو را با گریه و ناله مى شناسند، 
امّا تو خود را مظهر زیبابینى، معرّفى مى كنى.
تو كیستى اى فرشته زیبا بینى! اى مظهر رضایت حق!


قلم نمى تواند این سخن تو را وصف كند. به خدا قسم، 
اگر مردم دنیا همین سخن تو را سرمشق زندگى خود قرار دهند، 
در زندگى خود همیشه زیبایى ها را خواهند دید.
تو ثابت كردى كه مى توان در اوج سختى و بلا ایستاد و آنها را زیبا دید.
اى كاش تو را بیش از این مى شناختم!
دشمن در كربلا قصد جان تو را نكرد، امّا اكنون كه این سخن را از تو مى شنود 
به عظمت كلام تو پى مى برد و بر خود مى لرزد و قصد جان تو مى كند.
و تو ادامه مى دهى: «اى ابن زیاد! برادر و عزیزان من، آرزوى شهادت داشتند و 
به آن رسیدند و به دیدار خداى مهربان خود رفتند.»
چهره ابن زیاد برافروخته مى شود. رگ هاى گردن او از غضب پر از 
خون مى شود و مى خواهد دستور قتل زینب(س) را بدهد.
اطرافیان ابن زیاد نگران هستند. آنها با خود مى گویند: 
«نكند ابن زیاد دستور قتل زینب را بدهد، آن گاه تمام این مردمى كه پشت 
دروازه قصر جمع شده اند آشوب خواهند كرد.
یكى از آنها نزد ابن زیاد مى رود و به قصد آرام كردن او مى گوید: 
«ابن زیاد! تو كه نباید با یك زن در بیفتى».
این گونه است كه ابن زیاد آرام مى شود.
هفت شهر عشق اثر استاد خدامیان ...
نوشته شده در جمعه 22 آذر 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: کتاب هفت شهر عشق,
برچسب ها: داستان,
لینك های مرتبط: دانلود این کتاب،
نظرات ()
آنهایى كه براى جشن و شادى در این جا جمع شده بودند، 
اكنون خاك بر سر خود مى ریزند. نگاه كن! زنان چگونه بر صورت 
خود چنگ مى زنند و چگونه فریاد ناله و شیون آنها به آسمان مى رود.
اكنون زمان مناسبى است تا امام سجّاد(ع)سخنرانى خود را آغاز كند.
آرى! مأموران ابن زیاد كارى نمى توانند بكنند، كنترل اوضاع در دست اسیران است.
امام از مردم مى خواهد تا آرام باشند و گریه نكنند. اكنون او سخن خویش آغاز مى كند:
خداى بزرگ را ستایش مى كنم و بر پیامبرش درود مى فرستم.
اى مردم كوفه! هر كس مرا مى شناسد كه مى شناسد، 
امّا هر كس كه مرا نمى شناسد، بداند من على، پسر حسین هستم.
من فرزند آن كسى هستم كه كنار نهر فرات با لب تشنه شهید شد. 
من فرزند آن كسى هستم كه خانواده اش اسیر شدند.
اى مردم كوفه! آیا شما نبودید كه به پدرم نامه نوشتید و از او خواستید تا 
به شهر شما بیاید؟ آیا شما نبودید كه براى یارى او پیمان بستید، 
امّا وقتى كه او به سوى شما آمد به جنگ او رفتید و او را شهید كردید؟ 
شما مرگ و نابودى را براى خود خریدید.
در روز قیامت چه جوابى خواهید داشت، آن هنگام كه پیامبر به شما بگوید: 
«شما از امّت من نیستید چرا كه فرزند مرا كشتید».
بار دیگر صداى گریه از همه جا بلند مى شود. همه به هم نگاه مى كنند،
در حالى كه به یاد مى آورند كه چگونه به امام حسین(ع)نامه نوشتند و بعد از 
آن به جنگ او رفتند.
امام بار دیگر به آنها مى فرماید: «خدا رحمت كند كسى كه سخن مرا بشنود. 
من از شما خواسته اى دارم».
همه مردم خوشحال مى شوند و فریاد مى زنند: 
«اى فرزند پیامبر! ما همه، سرباز تو هستیم. ما گوش به فرمان توایم و ما جان خویش 
را در راه تو فدا مى كنیم و هر چه بخواهى انجام مى دهیم. 
ما آماده ایم تا همراه تو قیام كنیم و یزید و حكومتش را نابود سازیم».
این سخنان در موجى از احساس بیان مى شود. دست ها همه گره كرده و
 فریادها بلند است. ترس در دل ابن زیاد و اطرافیان او نشسته است.
به راستى، امام چه زمانى دستور حمله را خواهد داد؟
ناگهان صداى امام همه را وادار به سكوت مى كند: 
«آیا مى خواهید همان گونه كه با پدرم رفتار نمودید، با من نیز رفتار كنید؟ 
مطمئن باشید كه فریب سخن شما را نمى خورم. به خدا قسم هنوز داغ پدر را فراموش نكرده ام».
همه، سرهاى خود را پایین مى اندازند و از خجالت سكوت مى كنند.
آرى! همین مردم بودند كه در نامه هاى خود به امام حسین(ع)نوشتند كه ما 
همه آماده جان فشانى در راه تو هستیم و پس از مدتى همین ها بودند 
كه لشكرى سى هزار نفرى شدند و براى كشتن او سر از پا نمى شناختند.
همه با خود مى گویند پس امام سجّاد(ع)چه خواسته اى از ما دارد؟ 
او كه در سخن خود فرمود از شما مردم خواسته اى دارم. امام به سخن خود ادامه مى دهد: 
«اى مردم كوفه! خواسته من از شما این است كه دیگر نه از ما طرفدارى كنید و نه با ما بجنگید».
اى مردم كوفه! خاندان پیامبر، دیگر یارى شما را نمى خواهند. 
شما مردم امتحان خود را پس داده اید، شما بىوفاترین مردم هستید.
مردم با شنیدن این سخن، آرام آرام متفرّق مى شوند. كاروان اسیران 
به سوى قصر ابن زیاد حركت مى كند.
آرى! در اسارت بودن بهتر از دل بستن به مردم كوفه است.
هفت شهرعشق اثر استاد خدامیان ...
نوشته شده در جمعه 22 آذر 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: کتاب هفت شهر عشق,
برچسب ها: داستان,
لینك های مرتبط: دانلود این کتاب،
نظرات ()

زینب(س) سخن مى گوید و مردم آرام آرام اشك مى ریزند. 
كوفه در آستانه انفجارى بزرگ است. وجدان هاى مردم بیدار شده و 
اگر زینب(س) این گونه به سخنانش ادامه دهد، بیم آن مى رود كه 
انقلابى بزرگ در كوفه روى دهد.
به ابن زیاد خبر مى رسد، كه زینب(س) با سخنانش مردم كوفه را 
تحت تأثیر قرار داده و با كوچك ترین جرقّه اى ممكن است در شهر 
شورش بزرگى برپا شود.
ابن زیاد فریاد مى زند: 
«یك نفر به من بگوید كه چگونه صداى زینب را خاموش كنم؟». 
فكرى به ذهن یكى از اطرافیان ابن زیاد مى رسد.
ــ سر حسین را مقابل زینب ببرید!
ــ براى چه؟
ــ دو روز است كه زینب، برادر خود را ندیده است. 
او با دیدن سر برادر آرام مى شود!
نیزه دارى از قصر بیرون مى آید. جمعیّت را مى شكافد و جلو مى رود و 
در مقابل زینب مى ایستد.
زینب هنوز سخن مى گوید و فریاد و ناله مردم بلند است، امّا ناگهان ساكت مى شود...،
چشم زینب به سرِ بریده برادر مى افتد و سخن را با او آغاز مى كند: 
«اى هلال من! چه زود غروب كرده اى! اى پاره جگرم، 
هرگز باور نمى كردم چنین روزى برایمان پیش بیاید. اى برادر من!
 تو كه با ما مهربان بودى، پس چه شد آن مهربانیت! اگر نمى خواهى 
با من سخن بگویى، پس با دخترت فاطمه سخن بگو با او 
سخن بگو كه نزدیك است از داغ تو، جان بدهد».
مردم كوفه آن قدر اشك ریخته اند كه صورتشان از اشك خیس شده است
هفت شهر عشق اثر استاد خدامیان ...
نوشته شده در جمعه 22 آذر 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: کتاب هفت شهر عشق,
برچسب ها: داستان,
لینك های مرتبط: دانلود این کتاب،
نظرات ()
كاروان به سوى مركز شهر حركت مى كند. برخى از زنان كوفه با دیدن زینب(س)، 
خاطرات سال ها پیش را به یاد مى آورند.
او دختر حضرت على(ع) است كه بر آن شتر سوار است، 
همان كه معلّم قرآن ما بود. 
صداى هلهله و شادى جاى خود را با گریه عوض مى كند و شیون و 
ناله همه جا را فرا مى گیرد. زنان كوفه، به صورت خود چنگ مى زنند و 
مردان نیز، از شرم گریه و زارى مى كنند.
امام سجّاد(ع) متوجّه گریه مردم كوفه مى شود و در حالى كه دستش را به 
زنجیر بسته اند، رو به آنها مى كند و مى گوید: 
«آیا شما بر ما گریه مى كنید؟ بگویید تا بدانم مگر كسى غیر از شما پدر و 
عزیزان ما را كشته است؟».
اكنون زینب(س) رسالت دیگرى دارد. او مى خواهد پیام حسین(ع) 
را به همه برساند. صداى ناله و همهمه بلند است.
این صداى على(ع) است كه از گلوى زینب(س)برمى خیزد: 
«ساكت شوید!».
به یكباره سكوت همه جا را فرا مى گیرد. شترها از حركت باز مى ایستند و 
زنگ هایى كه به گردن شترهاست بى حركت مى ماند.
خداى بزرگ را ستایش مى كنم و بر پیامبر او درود مى فرستم. 
اى اهل كوفه! اى بىوفایان! آیا به حال ما گریه مى كنید؟ 
آیا در عزاى برادرم اشك مى ریزید؟ باید هم گریه كنید و هرگز نخندید كه 
دامن خود را به ننگى ابدى آلوده كردید. خدا كند تا روز قیامت چشمان شما 
گریان باشد. چگونه مى توانید خون پسر پیامبر را از دست هاى خود بشویید؟ 
واى بر شما، اى مردم كوفه! آیا مى دانید چه كردید؟ 
آیا مى دانید جگر گوشه پیامبر را شهید كردید. 
آیا مى دانید ناموس چه كسى را به نظاره نشسته اید؟ 
بدانید كه عذاب بزرگى در انتظار شماست، آن روزى كه هیچ یاورى نداشته باشید. 
هفت شهرعشق اثر استاد خدامیان...
نوشته شده در جمعه 22 آذر 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: کتاب هفت شهر عشق,
برچسب ها: داستان,
لینك های مرتبط: دانلود این کتاب،
نظرات ()
عصر روز یازدهم محرّم است.عمرسعد دستور مى دهد تا سر از بدن همه 
شهدا جدا كنند و آنها را بین قبیله هایى كه در جنگ شركت كرده اند تقسیم كنند.
امام سجّاد(ع) بیمار است. عمرسعد دستور مى دهد تا 
دست هاى او را با زنجیر بسته و پاهاى او را از زیر شتر ببندند. 
شترهاى بدون كجاوه آماده اند و زنان و بچّه ها بر آنها سوار شده اند. 
كاروان حركت مى كند.
در آخرین لحظه ها، اسیران به نیروهاى عمرسعد مى گویند: 
«شما را به خدا قسم مى دهیم كه بگذارید از كنار شهیدان عبور كنیم».
اسیران به سوى پیكر شهدا مى روند و صداى ناله و شیون همه جا را فرا مى گیرد. 
غوغایى بر پا مى شود و همه خود را از شترها به روى زمین مى اندازند.
زینب(س) نگاهى به برادر مى كند، بدن برادر پاره پاره است.
این صداى زینب(س) است كه همه دشمنان را به گریه انداخته است: 
«فداى آن حسینى كه با لب تشنه جان داد و از صورتش خون مى چكید».
صداى زینب(س) همه را به گریه مى اندازد. زمان متوقّف شده است و 
حتّى اسب ها هم اشك مى ریزند. سكینه مى دود و پیكر بى جان پدر را در آغوش مى گیرد.
ــ یادگار برادرم، آرام باش. به خدا پیامبر خبر داده است كه 
مردمى مى آیند و این بدن ها را به خاك مى سپارند.
دستور حركت داده مى شود و همه باید سوار شترها شوند. 
سكینه از پیكر پدر جدا نمى شود. دشمنان با تازیانه، 
او را از پدر جدا مى كنند و كاروان حركت مى كند.
كاروان به سوى كوفه مى رود و صداى زنگ شترها به گوش مى رسد.
خداحافظ اى كربلا!
هفت شهرعشق نوشته استاد خدامیان...
نوشته شده در جمعه 22 آذر 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: کتاب هفت شهر عشق,
برچسب ها: داستان,
لینك های مرتبط: دانلود این کتاب،
نظرات ()
اسب سوارى به دنبال فاطمه دختر امام حسین(ع)است. 
او نیزه به دست دارد و فاطمه فرار مى كند.
ناگهان ضربه نیزه را در كتف خود احساس مى كند و با صورت 
روى زمین مى افتد.
آن مرد از اسب پیاده مى شود و مقنعه از سر فاطمه برمى دارد و 
گوشواره هاى او را مى كشد. خداى من! گوش فاطمه پاره مى شود و 
صورتش رنگ خون مى گیرد.
آن مرد برمى خیزد و به سوى خیمه ها مى رود تا غنیمت دیگرى 
پیدا كند.
فاطمه سر روى خاك گرم كربلا مى نهد و بى هوش مى شود. 
من با خود مى گویم، كجایى اى عبّاس تا ببینى با ناموس امام حسین(ع)چه مى كنند.
صدایى به گوش فاطمه مى رسد: «دختر برادرم، برخیز!».
این صدا چقدر آشنا و چقدر مهربان است. او چشم خود را باز مى كند و 
سر خود را در سینه عمه اش زینب مى بیند.
ــ فاطمه! بلند شو عزیزم! باید به دنبالِ بقیّه بچّه ها بگردیم، نمى دانم آنها كجا رفته اند.
ــ عمّه جان، چادر و مقنعه مرا برده اند. آیا پارچه اى هست تا موى سرم را بپوشانم؟
ــ دختر برادرم! نگاه كن من هم مانند تو...
فاطمه نگاه مى كند، مقنعه عمّه را هم ربوده اند و صورت و 
بدن عمّه از تازیانه ها سیاه شده است.
فاطمه برمى خیزد و با عمّه به سوى خیمه ها مى روند. 
آنها نزد امام سجّاد(ع)مى روند و مى بینند كه خیمه او هم سوخته و غارت شده است. 
زیر انداز امام را هم برده اند!
خداى من! امام سجّاد(ع)با صورت بر روى زمین افتاده است. 
به علّت تشنگى و بیمارى آن قدر ضعف بر امام سجّاد(ع) غلبه كرده 
كه نمى تواند تكان بخورد.
آنها كنار امام سجّاد(ع)مى نشینند و صورت او را از خاك برمى دارند. 
امام به آنها نگاه مى كند و گریه مى كند. آخر چگونه او عمّه و خواهر 
خود را در آن حالت ببیند و گریه نكند.
مقنعه خواهر را ربوده اند، گوشواره از گوشش كشیده اند و صورت او 
خون آلود شده است. كدام مرد مى تواند این صحنه را ببیند و گریه نكند.
فاطمه نیز اشك در چشمانش حلقه مى زند. برادر تشنه و بیمار است و توان حركت ندارد.
 هفت شهرعشق نوشته استاد خدامیان
نوشته شده در جمعه 22 آذر 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: کتاب هفت شهر عشق,
برچسب ها: داستان,
لینك های مرتبط: دانلود این کتاب،
نظرات ()
همه نگاه ها به سوى آسمان است. چرا آسمان تیره و تاریك شده است؟
چه خبر شده است؟ نگاه كن! تا به حال مهتاب را در روز دیده اى؟
آنجا را مى گویم سرِ امام را بر بالاى نیزه كرده اند و در میان سپاه دور مى زنند.
همه زن ها و بچّه ها مى فهمند كه امام شهید شده است. صداى شیون، 
همه جا را فرا مى گیرد. شمر با لشكر خود نزدیك خیمه ها رسیده است. 
عدّه اى از سربازان او آتش به دست دارند.
آتش شعله مى كشد و زنان همه از خیمه ها بیرون مى زنند.
نامردها به دنبال زن ها و دختران هستند. چادر از سر آنها مى كشند و 
مقنعه آنها را مى ربایند.
هیچ كس نیست از ناموس خدا دفاع كند. همه جا آتش، همه جا بى رحمى و 
نامردى! زنان غارت زده با پاى برهنه، گریه كنان به سوى قتلگاه امام مى دوند.
بدن پاره پاره برادر در قتلگاه افتاده است. خواهر چگونه طاقت بیاورد، 
زمانى كه برادر را این گونه ببیند؟
زینب(س) چون نگاهش به پیكر صد چاك برادر مى افتد، از سوز دل فریاد بر
مى آورد: «اى رسول خدا! اى كه فرشتگان آسمان به تو درود مى فرستند، 
نگاه كن، ببین، این حسین توست كه به خون خود آغشته است».

مرثیه جانسوز زینب(س)، همه را به گریه واداشته است. خواهر به سوى 
پیكر برادر مى رود و كنار پیكر برادر مى نشیند.
همه نگاه مى كنند كه زینب(س) مى خواهد چه كند؟ او دست مى برد و بدن 
چاك چاك برادر را از روى زمین برمى دارد و سر به سوى آسمان مى كند: 
«بار خدایا! این قربانى را از ما قبول كن».
به راستى، تو كیستى!
همه جهان را متعجّب از صبر خود كرده اى!
اى الهه صبر و استقامت! اى زینب(س)!
تو حماسه اى بزرگ آفریدى و كنار جسم برادر، تو هم این گونه رَجَز مى خوانى!
از همین جا، كنار جسم صد چاك برادر، رسالت خود را آغاز مى كنى تا جهانى را بیدار كنى.

هفت شهر عشق نوشته استاد خدامیان
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: کتاب هفت شهر عشق, احرام محرم(حیای مقدس),
برچسب ها: داستان,
لینك های مرتبط: دانلود این کتاب،
نظرات ()
واى بر من! چه مى بینم؟ اكنون شمر بالاى سر امام ایستاده است. 
شمر، نگاهى به امام مى كند و لب هاى او را مى بیند كه از تشنگى 
خشكیده است. پس مى گوید: «اى حسین! مگر تو نبودى كه مى گفتى 
پدرت كنار حوض كوثر مى ایستد و دوستانش را سیراب مى سازد؟ 
صبر كن، به زودى از دست او سیراب مى شوى».
اكنون او مى خواهد امام را به شهادت برساند. واى بر من، چه مى بینم! 
او بر روى سینه خورشید نشسته است:
ــ كیستى كه بر سینه من نشسته اى؟
ــ من شمر هستم.
ــ اى شمر! آیا مرا مى شناسى؟
ــ آرى، تو حسین پسر على هستى و جدّ تو رسول خدا و مادرت زهراست.
ــ اگر مرا به این خوبى مى شناسى پس چرا قصد كشتنم را دارى؟
ــ براى اینكه از یزید جایزه بگیرم.
آرى! این عشق به دنیاست كه روى سینه امام نشسته است! شمر به 
كشتن امام مصمّم است و خنجرى در دست دارد. امام، پیامبر را صدا مى زند: 
«یا جـــدّاه، یا مـحـمّداه!».
قلمم دیگر تاب نوشتن ندارد، نمى توانم بنویسم و شرح دهم.

آن قدر بگویم كه آسمان تیره و تار مى شود. طوفان سرخى همه جا را فرا 
مى گیرد و خورشید، یكباره خاموش مى شود.
منادى در آسمان ندا مى دهد: «واى حسین كشته شد».
آرى! تو درخت اسلام را سیراب نمودى! تو شقایق هاى صحرا را با خون خود، 
سرخ كردى! و از گلوى تشنه خود، آزادى و آزادگى را فریاد زدى!

کتاب هفت شهر عشق نوشته استاد خدامیان
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: کتاب هفت شهر عشق, احرام محرم(حیای مقدس),
برچسب ها: داستان,
نظرات ()
صفحات دیگر
كل صفحات 2 |  1, 2,
آخرین مطالب ارسالی
آمار و امكانات
  • آخرین بروزرسانی :
  • تعداد كل مطالب :
  • تعداد کل نویسندگان :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • بازدید کل :
  • آخرین بازید از وبلاگ :
آمار و امكانات
این صفحه را به اشتراک بگذارید
RSS
ساعت فلش مذهبی تاریخ روز
دعای فرج
روزشمار محرم عاشورا
دعای عظم البلا دانشنامه عاشورا
زیارت عاشورا آیه قرآن تصادفی مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی آیه قرآن پخش زنده حرم

مهدی بیا

پیج رنک گوگل
Up Page
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic