در حال بارگذاری اطلاعات ...
درباره ما
    برخی مردمان امام گذشته راعاشقند، نه امام حاضر را!

    میدانی چرا؟!

    امامِ گذشته را هرگونه بخواهند تفسیرمی کنند،

    اما امامِ حاضر را باید فرمان ببرند.

    وکوفیان عاشورا را اینگونه رقم زدند ...

    حبیب الله نعیمی هستم دانش آموز کلاس سوم ریاضی در دبیرستان تیزهوشان میناب.
    در غنی سازی این وبلاگ! از حسینیه شبکه اجتماعی نت ایران و سایت تخصصی امام حسین (ع) یاری گرفتم. امید است با نظر دادن به مطالب ما را در رشد و پیشرفت وبلاگ یاری رسانید.
    با دیدن صفحه اصلی وبلاگ جدید ترین مطالب را از دست ندهید!
    التماس دعا
معرفی صفحه

اقدام بسیجی‌وار شهید شهریاری در برابر خباثت دشمن

این روزها اسم شهید شهریارى را مى‌آوریم، چون این روزها سالگرد شهادت او است؛ بقیّه هم همین‌طور: رضایى‌نژاد، على‌محمّدى، احمدى روشن؛ اینها نخبگانى بودند در وادى علم و تحقیق که بسیجى‌وار کار کردند؛ شهید شهریارى بسیجى‌وار کار کرد. آن روزى که درها را به روى ملّت ایران خواستند ببندند - با آن شیوه‌هایى که حالا خیلى‌ها از آحاد مردم در تلویزیون، در خبرها چیزهایى را شنفتند، خیلى‌ها هم پشت پرده است که بعدها روشن خواهد شد که چقدر خباثت کردند - که محصول این رادیوداروها به دست مردم نرسد و جمهورى اسلامى دچار مشکل بشود و گفتند «نمیفروشیم» که این مرکز تهران تعطیل بشود، اینها - مرحوم شهید شهریارى - هم مشغول کار شدند، تلاش کردند، که بعد آمدند به ما گفتند که توانستیم بیست درصد را تولید کنیم، بعد هم آمدند به ما اطّلاع دادند که ما لوله‌ى سوخت و صفحه‌ى سوخت را هم ساختیم؛ دشمن [متحیّر] ماند. این کار کار بسیجى بود؛ این کار کار معمولى نبود.
 بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار اعضاى مجمع عالى بسیج مستضعفین ۱۳۹۳/۰۹/۰۶
نوشته شده در سه شنبه 16 دی 1393 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: فرمایشات آقا!, حرف حساب, دلدادگان,
نظرات ()
آیت الله معظم امـام خامنــه ای حفظه الله :
بـرادران بـه جاى همکارى با یکدیـگر و گذاشتن دست در دست یکدیـگر، علیه بـرادران دست در دست دشمنان میگذارنــد !
جنگ شیــعه و سنّــى به راه مى‌اندازنـد و تحریـکات قومى و طائفى را لحظه به لحظه افزایش میدهنــد.
البتّـه دستهایى که ایــن کارها را میکننــد، دستهاى شناختـه‌ شده‌اى هستنــد.
1393/03/06

نوشته شده در سه شنبه 16 دی 1393 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: تصاویر, فرمایشات آقا!,
نظرات ()
گفت‌وگو با حجت‌الإسلام و المسلمین ناطق نوری

در آستانه‌ی سی و پنجمین سال‌گرد پیروزی انقلاب اسلامی، "دیگران" بخشی از خاطرات انقلابی برخی فعالان و مبارزان نهضت اسلامی درباره‌ی برنامه‌ها و فعالیت‌های حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در كوران مبارزات را رونمایی می‌كند. خاطرات حجت‌الإسلام و المسلمین ناطق نوری كه از شخصیت‌هاى خدوم و دلبستگان انقلاب و نظام اسلامی هستند، اولین فصل از این دفترچه خاطرات است. بازدیدکنندگان در روزهای دهه‌ی مبارك فجر امسال، می‌توانند هر روز فصل دیگری از این دفترچه را در پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب، تورق كنند.


جنابعالی در چه زمانی و از چه طریقی با آیت‌الله خامنه‌ای آشنا شدید؟ اولین مرتبه‌ای كه نام ایشان را شنیدید یا ایشان را از نزدیك دیدید در كجا و چه زمانی بود؟
آن مقداری كه حافظه من یاری می‌كند، من از سال 1340 با ایشان آشنا شدم. چون من سال 39 به قم رفتم. سال 1340، سالی است كه مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی از دنیا رفتند. سال اول منزل بودم. جایی اجاره كرده بودم. سال دوم به مدرسه رفتم، مدرسه‌ی حجتیه. از همان سال در مدرسه‌ی حجتیه با رهبر معظم انقلاب آشنا شدم. چون ایشان هم حجره‌شان در همین مدرسه بود و خوشبختانه در همان بلوكی هم بود كه ما حجره داشتیم. منتها ما طبقه‌ی اول بودیم و ایشان طبقه دوم. طبیعتاً مسیر راه ایشان، به گونه‌ای بود كه ‌باید از جلوی حجره‌ی ما عبور می‌كردند تا به حجره‌شان برسند. پس اولین آشنایی و برخورد من با ایشان از مدرسه‌ی حجتیه بود. اگر حافظه‌ام خطا نكند، همان سال 1340 با ایشان آشنا شدم. 


قبل از آن هم اسم ایشان به گوش شما خورده بود؟
خیلی، چون قبل از دوران مبارزه بود. در آن زمان من تهران بودم. سه سال در تهران دوران طلبگی را می‌گذراندم. در واقع آغاز انقلاب بود كه نیروها همدیگر را یافتند. ایشان را قبل از حركت امام‌- به لحاظ این‌كه در مدرسه خدمتشان رسیده بودم‌- می‌شناختم. خوب خیلی‌ها را ما در مدرسه می‌دیدیم. مدرسه‌ی طلبگی در واقع خوابگاه است؛ جای درس، آن‌جا نیست. شاید جاهای دیگر درس می‌خوانند ولی آن‌جا خوابگاه است. بنابراین طلاب می‌توانند در سطوح مختلف باشند، اما همزمان در یك مدرسه باشند. این معنایش این نیست كه همدرس‌اند. مثلاً در مدرسه‌ی حجتیه، حضرت آیت‌الله جوادی آملی، حضرت آیت‌الله حسن‌زاده آملی، اخوی آقا، آقا سید محمد هم بودند. حضرت آیت‌الله آقا جعفر سبحانی و آقایان دیگر هم بودند. منتها شخصیت رهبر معظم انقلاب برای ما‌- به ‌خصوص ما طلبه‌های تهرانی كه حجره‌مان هم در مسیر ایشان بود‌- برجستگی ویژه‌ای داشت. اصل مطلب این است كه علاقه و ارادت من به ایشان از همان سال است و هرچه زمان گذشت، بیشتر شد. پایه‌ی این علاقه و ارادت متعلق به همان سال‌هاست. علتش هم این بود كه ایشان از همان اول، به عنوان یكی از فضلای مدرسه و حوزه بودند. رفتار ایشان با یك متانتی توأم بود. همین متانتی كه الآن هم در آقا مشهود است. من می‌توانم شهادت بدهم كه منش و رفتار ایشان از همان سال‌های اول كه ما آشنا شدیم، همین طور بوده؛ البته كامل‌تر شده است. به لحاظ این‌كه ایشان روی خودشان كار می‌كنند. 

من متولد 1322 هستم‌. سال 40‌ تقریباً یك طلبه هفده‌ هجده ساله بودم. ایشان سحر، قبل از اذان حتماً بیدار بودند و موقع نماز، اذان می‌گفتند. صدا و آهنگ اذان ایشان هنوز گاهی در گوش من هست. در همان طبقه اذان می‌گفتند. از همان اول اهل تهجد و نماز شب بودند. این‌ها برجستگی‌هایی بود كه برای یك طلبه‌ی جوان، خیلی جاذبه داشت. چون جوان‌ها دنبال الگویی برای خودشان هستند. ایشان یكی از الگوهایی بود كه وقتی آدم نگاه می‌كرد، احساس می‌كرد كه خوب است آدم این‌طوری بار بیاید. ایشان خیلی متین و سنگین بودند. خیلی با صلابت حركت می‌كردند؛ اما خوش اخلاق هم بودند. یعنی هیچ موقع ایشان عبوس نبودند؛ به‌خصوص نسبت به ما طلبه‌های تهرانی. جمع دوستان ما آدم‌های متدینی بودند. به هر جهت زیردست آقای مجتهدی بزرگ شده بودند. ایشان یك علاقه‌ و محبت خاصی هم نسبت به ما داشت. یعنی اصلاً عنایت داشت. مثلاً وقتی ما در راه خدمتشان می‌رسیدیم، سلام می‌كردیم؛ ایشان می‌ایستادند، احوالپرسی می‌كردند. به اسم، دوستان ما را می‌شناختند. حتی این سال‌های آخر هم گاهی سراغ آن‌ها را به اسم، از من می‌گرفتند.

خاطرتان هست در آن زمان هم‌حجره‌ای‌های ایشان چه كسانی بودند؟
ایشان بیشترین رفاقتشان در مدرسه، با آقای شیخ حسین ابراهیمی دینانی بود؛ كه الآن معروف است به آقای دكتر دینانی. آقا شیخ حسین، رفیق خیلی صمیمی آقا بود. چون آن موقع خصوصیات اخلاقی آقای ابراهیمی هم خیلی نزدیك به آقا بود. خیلی معاشرتی بود. خیلی آدم خوش‌برخورد و خوش‌ذوقی بود. باز در این قضایا آقا برجستگی داشت. یعنی ذوق و نگاه فرهنگی‌ای كه آقا دارند، مال الآن نیست؛ ایشان از همان دوران این جامعیت را داشتند. مثلاً در مسائل شعر و ادب، ایشان حسابی تسلط داشتند. اهل نظر بودند. به اشعار حافظ خیلی علاقه داشتند. اگر هم كسی سؤال و شبهه‌ای داشت، پاسخ می‌دادند. چون در یك مقطع، عده‌ای مخالف حافظ بودند. آقا بعضاً برایشان توضیح می‌دادند و ردّ شبهه می‌كردند. آقا شیخ حسین هم چنین ذوقیاتی داشت. در بحث فلسفه هم، همان موقع محسوس بود كه آقای ابراهیمی، گرایش حسابی به فلسفه دارند. از شاگردهای آقای طباطبایی بودند. آدم‌های لطیف و عارفی بودند. سنخیتشان با آقا بیش از بقیه بود. آنچه كه من به یاد دارم، آقا آدم معاشرتی بود. با خیلی‌ها رفیق بود. با آقا سیدهادی خسروشاهی در مدرسه بودند. خسروشاهی كه در واتیكان سفیر بود. الآن اهل قلم و صاحب تألیفات است. با ایشان آشنا بودند. با بقیه‌ی آقایان هم همین‌طور. اما كسی كه بیش از همه به آقا نزدیك بود در مدرسه، آقا شیخ حسین بود؛ دكتر دینانی.

در كارهای جمعی مثل نماز جماعت در مسجد، مدرسه یا نماز جماعت آقای اراكی، خاطرتان هست آقا حضور داشتند یا نه؟
گاهی ایشان را در نماز آقای اراكی می‌دیدم. اما در مسجد مدرسه‌ی حجتیه نه. گاهی برای نماز فرادا می‌آمدند. سحر می‌آمدند، نمازشان را می‌خواندند. گاهی برخورد می‌كردم. امّا چون آن مسجد متعلق به اقامه‌ی جماعت آقای شریعتمداری بود، خوب آقا، سبك كارشان و راه و روششان به آن‌ها نمی‌خورد. از اول ایشان ارتباطی با آقای شریعتمداری نداشت. بعضی از آقایان با آقای شریعتمدار ارتباط داشتند. مجله‌ی "مكتب اسلام" زیر نظر آقای شریعتمدار راه افتاد. اما در مجموعه‌ مقالات مكتب اسلام، شاید از آقا مقاله‌ای نباشد. من به ذهنم نمی‌آید از آقا مقاله‌ای باشد. در حالی كه ایشان اهل قلم بودند. همان موقع‌ هم آثاری داشتند؛ اما با مكتب اسلام هیچ ارتباطی نداشتند. یعنی از اول، جهت‌گیری با بصیرتی داشتند. وقتی مكتب اسلام درست شد، بعضی از آقایان به دنبال شریعتمدار رفتند. وقتی دارالتبلیغ را شریعتمدار راه انداخت، بعضی به دنبال او رفتند. اما جمعی از انقلابیون كه رهبر معظم انقلاب هم جزئشان بودند، با گروه شریعتمدار نبودند.

غیر از هم‌حجره‌ای‌هایی كه اشاره كردید، چه افراد دیگری ارتباطات نزدیكی با آقا داشتند؟ ارتباطشان از چه موضوعاتی شكل گرفته بود؟
آقای معزی و بعضی از دوستان، این‌ها بیشتر مشهد می‌رفتند. در واقع ارتباط، ارتباط طلبگی و گعده‌ای بود. آقا از خصوصیاتشان، این بود و هست. ضمن این‌كه آن اُبّهت و وقار را داشتند، خیلی دوست و رفیق هم بودند. اصلاً‌ از آن فضلایی بودند كه اهل رفاقت و اهل گعده و اهل ذوق بودند. آقا هر وقت در مشهد بودند و دوستان تهران ما مشهد می‌رفتند، با ایشان ارتباط داشتند. البته من به علت مسائل و شرایطی كه داشتم، كم‌تر به مشهد می‌رفتم. این‌ها تابستان كه می‌رفتند، بعضی‌شان با آقا ارتباط داشتند. یا در منزل ایشان گعده‌هایی را داشتند یا بیرون می‌رفتند و تفریح می‌كردند؛ تفریح طلبگی. می‌رفتند وكیل‌آباد. خود آقا یك موقعی می‌فرمودند كه گاهی دو‌ سه شب، وكیل‌آباد می‌ماندیم. مثل یك اردوگاه، چادر می‌زدیم و آنجا می‌ماندیم. این رفقای تهران ما مثل آقای معزی و محمد‌آقای خندق‌آبادی می‌رفتند. 

یكی از كسانی كه آقا خیلی به ایشان علاقه داشت و با هم ارتباط داشتند، مرحوم آقا نظام الهی قمشه‌ای بود. مرحوم آقا نظام، خیلی آدم عارف و فاضلی بود. در عین حال فوق‌العاده اخلاقی، مؤدب و اهل مراقبه. من در پرانتز می‌گویم: بعدها كه ایشان به تهران آمده بود، در خیابان غیاثی مسجدی داشت به نام باب‌الجنه. من آن‌جا منبر می‌رفتم. واقعاً گاهی كه مغرب می‌رفتم آن‌جا، ایشان نماز می‌خواند، من اقتدا می‌كردم، از حالات نمازش كیف می‌كردم. از قنوتی كه می‌خواند و حالت بكایی كه در قنوت داشت، لذت می‌بردم. آن وقت یك چنین آدمی كه بسیار خوش‌ ذوق و اهل شعر بود، از رفقای فوق‌العاده نزدیك آقا بود. وقتی می‌رفت مشهد، گعد‌ه‌‌شان به راه بود. احتمالاً با آقای پهلوانی هم بود. آقا نظام الهی قمشه‌ای حلقه‌ای نزدیك به آقا در جمع دوستان و اهل گعده داشت.
همچنین آن طوری كه من شنیده بودم، آقا از مشهد با شریعتی ارتباط داشتند. شریعتی خیلی با آخوندها ارتباط نداشت و به آن‌ها بها نمی‌داد. یك مكتبی را قائل بود كه از آن به آخوندیسم تعبیر می‌كرد. ولی به نظرم، جزء معدود چهره‌ها یا تنها آخوندی كه قبول داشت، آقای خامنه‌ای بود. ایشان را قبول داشت. هم در مشهد، هم در تهران كه آمده بودند. شنیده بودم اظهار هم می‌كرد كه آقای خامنه‌ای را به‌عنوان یك آخوند و روحانی روشنفكر پذیرفته‌ام.

در همان سال‌ها، می‌رسیم به قضیه‌ی فیضیه. اولاً ارتباط آقا با قضیه‌ی فیضیه چه جوری بود؟ هرچند كه ایشان در قضیه‌ی 15 خرداد، تهران نبودند. كلاً ارتباط آقا با حضرت امام، در نقطه‌ی اوج مبارزه در سال 42 چگونه بود؟ آیا خاطراتی در این خصوص دارید؟
این مقدار به خاطر دارم كه ما در مدرسه حجتیه بودیم. اما فیضیه پاتوق بود. آقایان می‌آمدند فیضیه. رفقا هر كسی را می‌خواستند پیدا كنند، می‌آمدند آن‌جا. گاهی هم روی سكوهای آن‌جا می‌نشستیم. هر كس، از هر یك از سكوهای فیضیه، خاطره‌ای دارد. آقا هم همان‌طور كه گفتم، چون اهل معاشرت بود و رفیق‌دوست بود، با رفقایشان می‌آمدند. ماجرای فیضیه، روز دوم فروردین و مصادف با شهادت امام صادق علیه‌السلام رخ داد. از طرف آقای گلپایگانی روضه بود و همه‌جا تعطیل بود. اما آن روز یك حركات مشكوكی در قم انجام شد. من روز قبل از آن، به قم رفتم. ولی در روز حادثه، تهران بودم. آن چیز مشكوك این بود كه ماشین‌های شركت واحد تهران، یك جمع زیادی‌شان در خیابان منتهی به فیضیه پارك كرده بودند. اصلاً برای ما هم مسئله شده بود كه این‌ها چیست؟ شاید در ابتدا به ذهنمان زده بود كه كارمندان شركت واحد برای تعطیلات عید آمده‌اند.‌ ایام شهادت است و آن‌ها را آورده‌اند زیارت. اما واقعاً مشكوك بود. برای آدم‌های سیاسی سؤال ‌برانگیز بود. ما كه طلبه‌های كوچكی بودیم. امّا حتماً برای آقا بیشتر حساسیت ایجاد كرده بود. رصد می‌كردند قصه را، ببینند كه چیست. بعد از این‌كه ماجرای فیضیه گذشت، دیگر بعدش فیضیه، به یك مخروبه‌ای تبدیل شده بود. درش را هم بسته بودند. گاهی باز می‌كردند. طلبه‌ها تك‌ توك می‌آمدند. بعضی‌ها هم جرأت نمی‌كردند بیایند. واقعاً‌ خیلی غم‌انگیز شده بود. درهای حجره‌ها شكسته بود. همین‌طوری وِل بود. بعضی‌ها یواشكی با ذغال به در و دیوار، شعارهایی نوشته بودند. بعضی‌ جاها خونی بود. بعضی‌ها هم به شوخی، یك چیزهایی نوشته بودند. یك موقع من رفتم تو. دیدم كه با ذغال، یكی نوشته است كه خون شهدای فیضیه می‌جوشد. خوب این شعار درستی بود. یكی هم آمده بود، بغل آن نوشته بود كه خوب، فتیله را بكشید پایین، نجوشد!

این‌ها گذشت. یعنی این‌ها مهم نبود. حادثه‌ی فیضیه كه رخ داد، آن چیز مهم این بود كه آقا در آن‌جا نقش داشتند. همان روز بود. وقتی زدند. شنیدم كه آقا احساس خطر كردند. كماندوها، با لباس شخصی بودند. پنجه‌بوكس داشتند. چاقو داشتند. زنجیر داشتند. چوب و چماق داشتند. ریخته بودند، طلبه‌ها را زده‌ بودند. مرحوم انصاری قمی هم منبر بود. وسط منبر او شلوغ كردند. دعوای تصنعی راه انداختند تا طلبه‌ها را بزنند. شنیدم كه آقا بعد از این حادثه، سریع رفتند منزل امام. البته ارتباطشان با امام، زیاد بود. خوب، شاگرد ایشان بودند. امام هم، برای این چهره‌ی برجسته، ارزش قائل بودند. آقا رفته بودند خدمت امام بگویند كه این‌ها، هدفشان این است كه به طلبه‌ها حمله كنند. به خانه‌ی شما نیز تعرّض می‌كنند. در را ببندید. ماجرایی دارد رخ می‌دهد. احتمال دارد بریزند این‌جا و بزنند. خبر را ایشان به امام داده بود. البته امام هم، نه از ایشان و نه از مرحوم عراقی، از هیچ كدام، نپذیرفته بود. فرموده بودند كه بگذارید در باز باشد. من هستم. اگر بیایند، با من كار دارند.

ظاهراً شما حول و حوش سال 54 جلساتی با شهید بهشتی و آقای هاشمی و حاج آقای رسولی و شهید شاه‌آبادی داشتید. آیا این همان جلسات جامعه روحانیت بود یا جلسات دیگری است؟
نه، همان بوده است. یعنی دورانی بوده كه زمینه برای تشكیل جامعه روحانیت فراهم می‌شده است. مرحوم مطهری، مرحوم بهشتی و آقا بودند. یك دوره جلسات را آن موقع‌ها خدمت آقا بودیم. یك دوره جلسات هم وقتی كه حزب تشكیل شد، سال 57، داشتیم. مرحوم شهید بهشتی، مرحوم شهید باهنر، حضرت آقا و آقای هاشمی بودند. ما هم جزء طلبه‌هایی بودیم كه در حزب خدمتشان بودیم. این دوره گردشی بود. یك روز منزل شهید شاه‌آبادی بود. یك روز منزل ما بود. یك روز منزل یكی دیگر از آقایان بود. منزل من هم الهیه بود؛ محله زرگنده كه روبه‌روی همین سفارت انگلیس بود. آن‌موقع بحث تشكیل و تأسیس شاخه‌ی روحانیت حزب مطرح بود. آقای معادیخواه و آقای روحانی هم بودند.

علاوه بر این، تبعید ایشان به ایرانشهر، برای من خیلی جالب است. روزی كه ما آن‌جا بودیم، حادثه‌ای رخ داد. فروردین سال 57، ما برای دیدن ایشان رفتیم. یعنی برای دیدن همه تبعیدی‌ها رفتیم. با مرحوم شهید اخوی‌‌ام، عباس آقا و یكی‌ دو نفر از دوستان، با ماشین، به یزد رفتیم. از یزد هم رفتیم شهر بابك، بم، سیرجان و بعد هم ایرانشهر و چابهار و سراوان. در همه‌ی این‌جاها، تبعیدی‌ها بودند. در شهر بابك، رفتیم خدمت مرحوم آیت‌الله ربانی املشی. در سیرجان هم رفتیم خدمت جناب آقای غیوری، بعد هم آقا شیخ علی تهرانی. آن‌جا هم حادثه‌ای رخ داد. عیبی ندارد برایتان بگویم. خوب ما آقا شیخ علی را خیلی نمی‌شناختیم. با این كه تهرانی و در قم بود. آن موقع كه ما قم بودیم، ایشان خیلی در صحنه نبودند. به نظرم از آن‌جا رفته بودند، یا من با ایشان ارتباط نداشتم. خیلی او را نمی‌شناختم. ولی نامش را شنیده بودم. كتاب‌هایش هم بود. من "مدینه‌ی فاضله" را داشتم. یك چیز دیگری در ذهنم بود از ایشان. یعنی یك شخصیت درست و حسابی، متین و سنگین. آن شب نماز را رفتیم نزد آقای غیوری، در سیرجان. بعد گفتیم كه برای شام و خوابیدن، می‌رویم خانه‌ی آقای تهرانی. جمعی از دانشجوهای همدان هم برای دیدن تبعیدی‌ها آمده بودند و آن‌جا نشسته بودند. شیخ علی تهرانی با یكی از علمای سیرجان، به نام آقای رحمتی، دعوا و اختلاف شدیدی داشتند. آن شب پسر آقای رحمتی آمد آن‌جا كه بگوید: "شما چه اختلافی با پدر من دارید؟" همین كه آمد شروع كرد، یك دفعه ما دیدیم كه شیخ علی تهرانی پرید فحش داد و ناسزا گفت. انصافاً خیلی من خجالت كشیدم. گفتم این‌ دانشجوها آمدند علمای ما را ببینند! حالا می‌گویند نكند این‌ها همه‌‌شان همین‌طوری هستند. خیلی بد، بلند شد آن پسر را بزند. یكی از همراهان من بلند شد و پسر آقای رحمتی را بغل كرد و از خانه برد بیرون. صورت مسئله را پاك كرد تا دعوا ادامه پیدا نكند. آن شب خیلی به من سخت گذشت. پیش خودم گفتم این دانشجوها آمدند این‌جا، خیلی هم با آخوندها ارتباط نداشتند. اسم این‌جا را از دور شنیدند. بعداً هم شاید بگویند كه همه این‌طورند. آن شب به سختی گذشت.

بعد ما رفتیم به بم. در بم هم تاجری، از تبریز تبعید شده بود. به او هم یك سری زدیم و بلند شدیم رفتیم ایرانشهر، خدمت آقا. خوب ایشان از قبل من را می‌شناخت. به من لطف و محبت داشت. اخوی من عباس آقا را را هم می‌شناخت. آقای شیخ محمدجواد حجتی كرمانی هم با ایشان آن‌جا بودند. شب را خدمتشان بودیم. خوشبختانه، دانشجوها هم شب به آن‌جا آمدند. من خیلی خوش‌حال شدم كه این‌ها آن صحنه را دیدند. آقا را دیدند. دیگر این‌طور نبود كه فكر كنند همه آخوندها آن‌طوری هستند. آقا هم با این‌ها خیلی گرم گرفت. خیلی متین و سنگین برخورد كرد. اصلاً تیپ ایشان این طور بود- الآن هم هست- خیلی مؤدب و گرم بود. من خیلی آرام شدم كه الحمدلله آن ذهنیت پاك شد. شب را خدمت ایشان بودیم. صحنه برای من خیلی جالب بود و در عین حال غمبار. گریه هم كردم؛ یعنی اشك در چشمم حلقه زد. صبح یك وقت دیدم كه یك مُشت مأمور‌- اول هم نمی‌دانستم مأمورند‌- با لباس شخصی ‌آمدند داخل. كتشان كنار رفت. دیدم كلت هم بسته‌اند. فهمیدم كه مأمورند. می‌روند و می‌آیند. نگران شدم كه چه حادثه‌ای رخ داده است. آیا آقا را باید از این‌جا، به جای دیگری ببرند؟ چه شده است؟ بعد معلوم شد كه همان روز، این مأموران آمدند، آقا شیخ محمدجواد حجتی را از آقا جدا كردند و به یك جای دیگر بردند. آن صحنه‌ای كه خیلی برای من غمبار بود، این بود كه در راهرو‌- منزل ایشان یك راهروی باریكی داشت- حضرت آقا و آقای حجتی، همدیگر را بغل كردند، برای خداحافظی. ما هم ایستاده بودیم و نگاه می‌كردیم. همدیگر را رها نمی‌كردند. چشم‌هایشان پر از اشك بود. ما خیلی منقلب شدیم. این صحنه را كه دیدیم، به اخوی‌ام گفتم: آدم به یاد ماجرای ابوذر و عمار می‌افتد؛ وقتی می‌خواستند از هم جدا بشوند. اصلاً تاریخ دارد برایمان تكرار می‌شود. بالاخره آقا شیخ محمدجواد را بردند...

آنچه درست یادم هست، ایشان كه به تهران می‌آمدند‌، جامعه‌ی روحانیت- كه از قبل هم تشكیل شده بود‌- جلسه‌ی فوق‌العاده می‌گذاشت كه حتماً ایشان باشند. به نظر من، ایشان آن‌گونه پیش آقایان مهدوی كنی، مرحوم بهشتی و مرحوم مطهری جایگاه داشتند؛ همه‌ی این آقایان وقتی می‌آمدند، این زمینه بود كه حتماً یك جلسه‌ای با ایشان داشته باشیم. منزل مرحوم شهید شاه آبادی در خیابان پیروزی بود. آقا آمدند. خوب برای من همان ذهنیت، مدرسه‌ی حجتیه و خاطرات تداعی شده بود. جالب بود. 
آن‌چه سبب شد آن‌جا علاقه‌ی من به ایشان بیشتر شود، یك نكته‌ای بود. واقعاً این‌ها ریزه‌كاری‌های اخلاقی است كه آدم الگو می‌گیرد. آن زمان بعضی‌ها عمل‌زده بودند؛ به معنای عمل انقلابی. یعنی اگر نماز اول وقت نشد، نشد. فعلاً جلسه سیاسی داریم مهم‌تر است! انقلاب و سیاست مهم‌تر است. نماز را می‌شود آخر وقت هم خواند! حتی گاهی بعضی‌ها دیگر افراطی بودند. وقتی آدم به آن‌ها می‌گفت: التماس دعا، پاسخ می‌دادند كه الآن دیگر دعا گذشت؛ التماس عمل! این‌قدر افراطی بودند. در آن زمان برای من به عنوان یك طلبه‌ی جوان، جالب بود كه آقا آمدند و جلسه تشكیل شد. بحث داغ سیاسی هم شروع شد. حالا موضوع بحث یادم نیست اما جدی بود. به محض این‌كه صدای اذان بلند شد، رهبر معظم انقلاب‌ یعنی آقای خامنه‌ای‌ فرمودند: "خوب، اذان را گفتند. بحث را تعطیل كنیم و نماز را بخوانیم، بعد بحث را ادامه بدهیم."
برای من این ریزه‌كاری‌ها خیلی قشنگ بود. ببینید، یك آدم انقلابی است؛ در اوج انقلابی بودن هم هست. اما در عین حال اهل مراقبه است. مراعات اول وقت، مراعات نماز جماعت. بعد هم ایشان را انداختند جلو. آقایان همه بودند. ایشان شد امام جماعت. با یك صلابتی نماز جماعت اول وقت را خواندند و بعداً نشستیم بحث سیاسی را ادامه دادیم. این هم یكی از نقاط عطف در نحوه‌ی ارتباط من با ایشان بود.

از 12 تا 22 بهمن 57 در فعالیت‌های شورای انقلاب و جریان ورود امام به مدرسه رفاه و علوی؛ آیا در آن مقطع، ارتباطی با آقا داشتید؟
آن موقع ایشان در واقع رهبری مشهد را داشتند و بعد آمدند تهران. در تصمیم‌گیری‌ها و شورای انقلاب، من نبودم. اما چون مركزش مدرسه‌ی رفاه بود، بعضاً جلسات را در آن‌جا تشكیل می‌دادند. پس از آن كه امام آمدند، بنده روز 12 بهمن، در خدمتشان بودم. این توفیق نصیب من شد. آن حادثه را هم، شاید لازم نباشد بگویم. در آن ده روز پس از 12 بهمن و قبلش خیلی اتفاق‌ها افتاد. ما در دانشگاه تحصن داشتیم. یعنی جامعه‌ی روحانیت مبارز تهران، در دانشگاه تهران اعلان تحصن كرد. به علّت این‌كه دولت بختیار نگذاشته بود امام تشریف بیاورند. بعد هم علمای بلاد به جامعه‌ی روحانیت پیوستند. گروه‌های مردمی و نیروی هوایی آمدند؛ گروه اسلحه، یعنی مهمات‌سازی‌ آمدند؛ كم‌كم گروه‌های مختلف دانشجویی و دانشگاهی هم آمدند. در آن هفته هم آقا حضور و نقش فعالی را در اداره‌ی تحصن داشتند. ایشان، مرحوم شهید مطهری و مرحوم شهید بهشتی در اداره‌ی این یك هفته تحصن در دانشگاه، نقش بسیار بالایی داشتند. ما آن‌جا جزء شاگردپادوهای دم دست آقایان بودیم.

در تحصن دانشگاه كه اشاره داشتید، ظاهراً آقا سخنرانی‌ای هم داشتند.
بله. این‌ها نوبتی همه‌شان سخنرانی داشتند. حتی مرحوم منتظری هم بود. در تحصن، ایشان و همین‌طور مرحوم بهشتی سخنرانی داشتند. هر روز صبح بعد از صبحانه، یكی از این آقایان برای افرادی كه تازه به ما می‌پیوستند و جمع می‌شدند، سخنرانی می‌كرد. بعد به صورت دسته‌جمعی با هیئت‌هایی كه بهشان می‌پیوستند در دانشگاه راهپیمایی می‌كردند. دور دانشگاه می‌رفتند و شعار می‌دادند. مثلاً این شعار معروف كه: "وای به حالت بختیار/ اگر خمینی دیر بیاد." همین‌ها را می‌گفتند، دور دانشگاه و باز می‌آمدند مستقر می‌شدند. گاهی علمایی هم كه از استان‌ها می‌آمدند، سخنرانی می‌كردند. اما آقا، شهید بهشتی و مرحوم مطهری را من یادم است كه هر كدامشان یك روز آن‌جا سخنرانی داشتند.

ایده‌ی تحصن و نحوه‌ی هدایت برنامه‌ها، چه از نظر برنامه‌های كوچك و چه از حیث كلان و بیرون دانشگاه‌- مثل شعار‌ها- چگونه بود؟
این در جامعه‌ی روحانیت تصمیم گرفته شده بود. جامعه مبتكر این كار بود. منتها چون آقا هم آمده بودند و آقایان دیگر هم بودند، در جمع تصمیم گرفته می‌شد.

در این مقاطع، مهم‌ترین ویژگی‌های شخصیتی آقا در ابعاد مختلف، چه بود؟
درباره‌ی حضرت امیر سلام‌الله علیه عبارتی هست از عدی ابن حاتم كه شیعه و پیرو امیرالمؤمنین است و از ایشان الگو می‌گیرد. وقتی عُدی خصوصیات امیرالمؤمنین را به معاویه می‌گوید، یكی از آن‌ها این است كه علی بین ما كه بود، "احدٍ منّا"؛ مثل یكی از خودمان بود. خیلی خودمانی و خاكی. اما در عین حال اُبّهت او چنان بود كه تا سخن نمی‌گفت، آدم اجازه و جرأت پیدا نمی‌كرد، یا به خودش اجازه نمی‌داد سخن بگوید. یعنی ضمن وقار و اُبّهت، متواضع و خاكی بود.
بعضی از شخصیت‌ها، آدم‌های خاكی هستند اما دیگر خیلی قاطی می‌شوند. یعنی منزلت‌ها حفظ نمی‌شد. بعضی‌ها هستند می‌خواهند حفظ منزلت كنند، آن وقت اما تافته‌ی جدابافته می‌شوند. یعنی جامعه نمی‌پذیرد و این برخورد را نمی‌پسندد. مثلاً شاید از آن بوی یك نوع تكبر بیاید. در حالی كه ممكن است فرد آن قصد را نداشته باشد. می‌خواهد آن شؤون را حفظ كند. هنر این است كه یك كسی هم شؤون را حفظ كند، هم در عین حال متواضع و خاكی باشد. از خصوصیات رهبر معظم انقلاب از اول همین بود. به نظر من همین الآن هم ایشان یكی از خصوصیاتشان این است كه آن وقار و آن اُبّهتی را كه باید یك روحانی یك مبلغ، باید یك راهنما‌ و یك رهبر باید داشته باشد،‌ خداوند به ایشان تفضل كرده است. در عین حال واقعاً رفیق است. ایشان هیچ منزلتی در مسایل خلقی، اخلاقی و شخصی برای خودش قائل نیست. ضمن این‌كه آن اُبّهت هم هست؛ طوری‌‌كه هر مرجعی هم به ایشان برسد، احساس می‌كند باید حریم را نگه دارد. این از ویژگی‌های ایشان است كه كمتر آدم‌ها دارند. ولی الحمدلله خدا به ایشان عنایت كرده است.
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: فجر نور, فرمایشات آقا!, مقالات,
نظرات ()
نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ۱۳۶۳/۱۱/۱۱
ماجرای سخنرانی در جمع تحصن‌كنندگان مشهدی

"مسجد كرامت" بعد از گذشت چند سال در سال 57 مجدداً مركز تلاش و فعالیت شد و آن هنگامى بود كه من از تبعید- جیرفت- برگشته بودم مشهد. گمانم اواخر مهر یا ماه آبان بود. وقتى بود كه تظاهرات مشهد و جاهاى دیگر آغاز شده بود بود و یواش یواش اوج هم گرفته بود.
ما آمدیم؛ یك ستادى در مسجد كرامت تشكیل شد براى هدایت كارهاى مشهد و مبارزات كه مرحوم شهید هاشمى‌نژاد و برادرمان جناب آقاى طبسى و من و یك عده از برادران طلبه جوانى كه همیشه با ما همراه بودند كه دو نفرشان الان شهید شده‌اند- یكى شهید موسوى قوچانى یكى هم شهید كامیاب؛ این دو نفر جزو آن طلبه‌هایى بودند كه دائماً در كارهاى ما با ما همراه بودند- آن‌جا جمع مى‌شدیم و مردم هم در رفت و آمد دائمى بودند. آن‌جا شد ستاد كارهاى مشهد؛ و عجیب این است كه نظامی‌ها و پلیس از چهارراه نادرى كه مسجد هم سر چهارراه بود جرأت نمى‌كردند این طرف‌تر بیایند؛ از هیجان مردم. ما توى این مسجد روز را با امنیت مى‌گذراندیم و هیچ واهمه‌اى كه بریزند این مسجد را تصرف كنند یا ماها را بگیرند نداشتیم، ولیكن شب كه مى‌شد آهسته از تاریكى شب استفاده مى‌كردیم و مى‌آمدیم بیرون و در یك منزلى غیر از منازل خودمان شب را چند نفرى مى‌ماندیم.


توضیح عكس: سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای در بیمارستان امام رضا علیه‌السلام مشهد سال 57
شب و روزهاى پرهیجان و پرشورى بود؛ تا این‌كه مسائل آذرماه مشهد پیش آمد كه مسائل بسیار سختى بود؛ یعنى اولش حمله به بیمارستان بود كه ما رفتیم در بیمارستان متحصن شدیم، در روزى كه حمله شد در همان روز ما حركت كردیم. رفتن به بیمارستان هم ماجراى جالبى است؛ این‌ها چیزهایى هست كه هیچ‌كس هم متعرضش نشده؛ چون كسى نمى‌دانسته.
در همه‌ی شهرها جریانات پرهیجان و تعیین‌كننده‌اى وجود داشته از جمله در مشهد؛ و متأسفانه كسى این‌ها را به زبان نیاورده. این‌ها تكه تكه، سازنده‌ی تاریخ روزهاى انقلاب است. وقتى كه خبر به ما رسید، ما در مجلس روضه بودیم. من را پاى تلفن خواستند، رفتم تلفن را جواب دادم؛ دیدم از بیمارستان است و چند نفر از دوست و آشنا و غیرآشنا از آن طرف خط دارند با كمال دستپاچگى و سراسیمگى مى‌گویند حمله كردند، زدند، كشتند؛ به داد برسید... بچه‌هاى شیرخوار را زده بودند، من آمدم آقاى طبسى را صدا زدم؛ آمدیم این اطاق، عده‌اى از علما در آن اطاق جمع بودند. چند نفر از معاریف مشهد هم بودند و روضه هم در منزل یكى از معاریف علماى مشهد بود. من رو كردم به این آقایان گفتم كه وضع در بیمارستان این‌جورى است و رفتن ما به این صحنه احتمال زیاد دارد كه مانع از ادامه‌ی تهاجم و حمله به بیماران و اطباء و پرستارها و... بشود؛ و من قطعاً خواهم رفت. آقاى طبسى هم قطعاً خواهند آمد.
ما با ایشان قرار هم نگذاشته بودیم اما خب مى‌دانستم كه آقاى طبسى می‌آیند؛ پهلوى هم نشسته بودیم. گفتم ما قطعاً خواهیم رفت؛ اگر آقایان هم بیایید خیلى بهتر خواهد شد و اگر هم نیایند، ما به هر حال مى‌رویم. لحن توأم با عزم و تصمیمى كه ما داشتیم موجب شد كه چند نفر از علماى معروف و محترم مشهد گفتند كه ما هم مى‌آییم از جمله آقاى حاج میرزاجواد آقاى تهرانى و آقاى مروارید و بعضى دیگر. ما گفتیم پس حركت كنیم. حركت كردیم و راه افتادیم به طرف بیمارستان. گفتیم پیاده هم مى‌رویم.
وقتى كه ما از آن منزل آمدیم بیرون، جمعیت زیادى هم در كوچه و خیابان و بازار و این‌ها جمع بودند، دیدند كه ما داریم مى‌رویم. گفتیم به افراد كه به مردم اطلاع بدهند ما مى‌رویم بیمارستان و همین كار را كردند؛ گفتند. مردم افتادند پشت سر این عده و ما از حدود بازار تا بیمارستان را- شاید حدود سه ربع تا یك ساعت راه بود- پیاده طى كردیم. هرچه مى‌رفتیم جمعیت بیشتر با ما مى‌آمد و هیچ تظاهر- یعنى شعار و كارهاى هیجان‌انگیز- هم نبود؛ فقط حركت مى‌كردیم به طرف یك مقصدى؛ تا این‌كه رسیدیم نزدیك بیمارستان.
بیمارستان امام رضاى مشهد یك فلكه‌اى جلویش هست، یك میدانى هست جلویش كه حالا اسمش فلكه‌ی امام رضاست و یك خیابانى است كه منتهى مى‌شود به آن فلكه؛ سه تا خیابان به آن فلكه منتهى مى‌شود. ما از خیابانى كه آن‌وقت اسمش جهانبانى بود- نمى‌دانم حالا اسمش چیست- داشتیم مى‌آمدیم به طرف آن خیابان كه از دور دیدیم سربازها راه را سد كردند. یعنى یك صف كامل و تفنگ‌ها هم دستشان، ایستاده‌اند و ممكن نیست از این‌ها عبور كنیم. من دیدم كه جمعیت یك مقدارى احساس اضطراب كردند. آهسته به برادرهاى اهل علمى كه بودند گفتم كه ما باید در همین صف مقدم با متانت و بدون هیچ‌گونه تغییرى در وضعمان پیش برویم تا مردم پشت سرمان بیایند؛ و همین كار را كردیم.
سرها را انداختیم پایین، بدون این كه به رو بیاوریم كه اصلاً سربازى و مسلحى وجود دارد در مقابل ما، رفتیم نزدیك. به مجرد این كه مثلاً به یك مترى این سربازها رسیدیم، من ناگهان دیدم مثل این‌كه بى‌اختیار این سربازها از جلو پس رفتند و یك راهى به قدر عبور سه چهار نفر باز شد، ما رفتیم. فكر آن‌ها این بود كه ما برویم، بعد راه را ببندند اما نتوانستند این كار را بكنند. به مجرد این كه ما از این خط عبور كردیم، جمعیت ریختند و این‌ها نتوانستند كنترل بكنند. شاید در حدود مثلاً چند صد نفر آدم با ما تا دم در بیمارستان آمدند؛ بعد هم گفتیم كه در را باز كنند. طفلك‌ها بچه‌هاى دانشجو و پرستار و طبیب و این‌ها كه توى بیمارستان بودند، با دیدن ما جان گرفتند. گفتیم در بیمارستان را باز كردند و وارد شدیم. رفتیم به طرف جایگاه وسط بیمارستان؛ یك جایگاهى بود آن‌جا و یك مجسمه‌اى چیزى هم به نظرم بود كه بعدها آن مجسمه را هم فرود آوردند و شكستند. لكن آن وقت به نظرم مجسمه هنوز بود...
به مجرد این كه رسیدیم آن‌جا، ناگهان جای رگبار گلوله‌ها را دیدیم. بعد كه پوكه‌هایش را پیدا كردیم، دیدیم كالیبر 50 بوده؛ چقدر واقعاً این‌ها گستاخى در مقابل مردم به خرج مى‌دادند. در حالى كه براى متفرق كردن مردم یا كشتن یك عده مردم، كالیبرهاى كوچك مثلاً ژ 3 یا این چیزها هم كافى بود؛ اما با كالیبر 50 كه یك سلاح بسیار خطرناكى است و براى كارهاى دیگرى به درد مى‌خورد، این‌ها به كار بردند روى مردم. بعدها كه در آن بیمارستان متحصن شدیم، من آن پوكه‌ها را جمع كرده بودم از زمین، خبرنگارهاى خارجى كه آمده بودند، من این پوكه‌ها را نشان مى‌دادم؛ مى‌گفتم كه این یادگارى‌هاى ماست؛ ببرید به دنیا نشان بدهید كه با ما چگونه رفتار مى‌كنند.
به هر حال رفتیم آن‌جا، یك ساعتى آن‌جا بودیم. خب معلوم نبود كه چه‌كار مى‌خواهیم بكنیم. رفتیم توى یك اطاقى- ما چند نفر از معممین و چند نفر از افراد بیمارستان- كه ببینیم حالا چه باید كرد؟ چون هیچ معلوم نبود، معلوم شد تهاجم ادامه دارد. حتى ماها را و مردم را و همه را گلوله‌باران كردند. من آن‌جا پیشنهاد كردم كه ما این‌جا متحصن بشویم؛ یعنى اعلام كنیم كه همین‌جا خواهیم ماند تا خواسته‌هایى برآورده بشود و خواسته‌ها را مشخص كنیم. توى جلسه 8، 9 نفر یا شاید 10 نفر از اهل علم مشهد حضور داشتند. من براى این كه مطلب هیچ‌گونه تزلزلى، خدشه‌اى پیدا نكند، بلافاصله یك كاغذ آوردم و نوشتم كه ما مثلاً جمع امضاءكنندگان زیر اعلان مى‌كنیم كه در این‌جا خواهیم بود تا این كارها انجام بگیرد. یادم نیست حالا همه‌ی این كارها چه بود؟ یكى دو تایش را یادم است. یكى این كه فرماندار نظامى مشهد عوض بشود؛ یكى این كه عامل گلوله‌باران بیمارستان امام رضا محاكمه بشود یا دستگیر بشود؛ یك چنین چیزهایى را نوشتیم و اعلان تحصن كردیم.
این تحصن، عجیب اثر مهمى بخشید؛ هم در مشهد و هم در خارج از مشهد؛ یعنى بعد معلوم شد كه آوازه‌ی او جاهاى دیگر هم گشته و این یكى از مسائل، یا یكى از آن نقطه عطف‌هاى مبارزات مشهد بود. آن‌وقت آن هیجان‌هاى بسیار شدید و تظاهرات پرشور مردم مشهد، به دنبال این بود و كشتار عمومى‌اى كه بعد از آن در مشهد نمى‌دانم یازدهم یا دوازدهم دى، اتفاق افتاد جلوى استاندارى كه مردم را زدند و بعد هم توى خیابان‌ها راه افتادند و صف‌هاى نفت و صف‌هاى نان و این‌ها را گلوله‌باران كردند... با تانك و ماشین مى‌رفتند.
مصاحبه با شبكه دو تلویزیون درباره خاطرات 22 بهمن 11/11/1363
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات, فجر نور, فرمایشات آقا!,
نظرات ()
روایت یكی از همراهان* آیت‌االله خامنه‌ای

با اعلام همبستگی پزشكان و كاركنان بیمارستان شاه‌رضا -امام رضا(ع)- با انقلابیون و سرنگون كردن مجسمه‌ی داخل محوطه‌ی بیمارستان، عده‌ای از نیروهای ساواك در چتر حمایت نظامیان، با شكستن نرده‌های آهنی از درب جنوبی وارد باغ بیمارستان شده و با تیراندازی و حمله به بخش‌های داخلی و اطفال بیمارستان، موجب آزار و اذیت بیماران شدند.

به دنبال اطلاع یافتن از این حادثه، آقایان سیدعلی خامنه‌ای، عباس واعظ طبسی و آیت‌الله حسنعلی مروارید به همراه تعدادی دیگر از علما پیاده به سوی بیمارستان راه می‌افتند و ضمن حركت در خیابان‌ها از مردم می‌خواهند به آن‌ها بپیوندند.
جمعیت بسیاری پشت سر علما قرار می‌گیرند. مردم پس از نزدیك ‌شدن به بیمارستان با وجود این‌كه مأموران راه را سدّ كرده بودند، پیشروی نموده، وارد بیمارستان می‌شوند و برای همبستگی با پزشكان و كارمندان بیمارستان و به منظور برآورده شدن خواسته‌های خود، در آن‌جا تحصن می‌كنند. آن‌چه می‌خوانید، روایتی از این رویداد است كه از نگاه یكی از همراهان آیت‌الله خامنه‌ای در آن روز بیان شده است:
 
×××
با یك وانت نیسان به طرف بیمارستان امام رضا(ع) آمده بودند؛ یك عده چماقدار كه شهربانی مشهد استخدام‌شان كرده بود؛ به‌شان پول داده بود تا حدود ساعت 8/30 از شهربانی -عدل خمینی امروز- راه بیافتند و به بیمارستان امام رضا(ع) حمله كنند. بیمارستان امام رضا(ع) هم آن‌وقت‌ها خیلی فعال بود؛ هم دانشجوهایش، هم دكترهایش. اعلامیه پخش می‌كردند و ... درگیر مسائل مبارزه بودند.

چماقدارها از خیابان «بهار» وارد بیمارستان امام رضا(ع) شدند. ریختند توی بخش كودكان بیمارستان كه نزدیك خیابان بهار است و جنایت‌های عجیبی كردند. سِرم‌ها را از دست بچه‌ها كشیدند؛ بچه‌ای را پرت كردند و كشتند و ... این جریان‌ها مربوط به حدود ساعت 9 تا 10 بود.

حدود 10/30 - 11 خبر در مشهد پیچید و شایع شد كه چنین كاری انجام گرفته است. «آقا» منزل آقای قمی بودند. دقیقاً یادم نیست دیگر كدام آقایان با ایشان بودند. اما آن‌هایی كه من یادم هست، مرحوم آقای مرعشی بود كه همه‌جا بود؛ آقا شیخ ابوالحسن شیرازی و آقای سیدحسین نبوی هم بودند. این گروه از همان كوچه‌ی آقای قمی راه افتادند و جمعیت همین‌طور داشت به آن‌ها اضافه می‌شد.

بالأخره جمعیت وارد بیمارستان امام رضا(ع) شد. اول یك مقدار تیراندازی شد. چماقدارها آن طرف بودند و شعار «جاوید شاه» می‌دادند. مبارزان هم این طرف؛ البته شعار «مرگ بر شاه» نمی‌دادند ولی بقیه‌ی شعارهای انقلابی را می‌گفتند. ابتدا درگیری و تیراندازی شد؛ اما بعد كمی فروكش كرد.

آقایان در بیمارستان امام رضا(ع)، اعلام تحصن كردند؛ بخش رادیولوژی بیمارستان شد مركز تحصن! كم‌كم بخش‌های دیگر را هم گرفتیم. یك بخش را هم فرش كردیم. خدا مرحوم حاجی چراغچی، حاج عباس رمضانی و آقای حسن‌زاده را بیامرزد؛ این‌ها مسؤول چای، غذا و تشكیلات برای متحصنان شدند.

فكر می‌كنم همان‌جا از خبرگزاری كانادا آمدند و با آقا مصاحبه‌ی كوتاهی كردند. این گفت‌وگو، نزدیك ظهر بود. شب، علمای مشهد همه آمدند؛ از جمله میرزا جوادآقای تهرانی، حاج آقا حسین شاهرودی و آقای مروارید. همه تك‌تك به بیمارستان امام رضا(ع) آمدند. بعد یكی از آقایان جلو رفت و متحصنان توی صحن بیمارستان نماز خواندند. در همین حال یك‌دفعه از دَم در بیمارستان، صدای شعار آمد. یكی از افسران گارد بود -من الآن اسمش را یادم رفته- كه به طرف بیمارستان می‌آمد اما دور بیمارستان، جمعیت فراوانی از مردم بود كه این افسر، در تاریكی متوجه آن‌ها نشده بود. مردم هم یك‌دفعه سرهنگ را دیدند و با چوب، آن‌قدر به ماشینش زدند كه سقف خوابید و او مُرد؛ همان‌جا مرد.

‌یك‌ساعت، بیشتر از مغرب نگذشته بود‌ اما بیمارستان مملو از جمعیت بود. خیابان‌ هم همه‌اش پر از نور و روشن بود. یك‌دفعه به ما اعلام كردند كه مردم، «حكیمی شاهرودی» را گرفتند. روحانیِ سید و قدبلندی بود كه در مشهد، معمولاً برای هر مسئله‌ای كه مربوط به دربار بود، دَمِ ایشان را می‌دیدند! در حقیقت كارگزار بود. من و آقا، دو تایی دویدیم. آقا گفتند: «فلانی! بدو كه اگر این سید یك طوری‌اش بشود، بعد دیگر نمی‌شود جمعش كرد.» دست همدیگر را گرفتیم و به‌سرعت به طرف در بیمارستان دویدیم. من یك بلندگو دستم بود. آقا گفتند: «فلانی! بلندگو را بده.» من بلندگو را به دست ایشان دادم و دست آقا را با فشار گرفتم. آقا روی كاپوت ماشین رفتند و روی سقف نشستند. ماشین پیكان بود. جمعیت فراوانی هم پشت این ماشین و دور و برش بودند. آقا با این تعبیر- شاید خودشان خاطرشان نباشد- گفتند: «من می‌دانم كه شما مرا دوست دارید و می‌دانید كه من هم شما را خیلی دوست دارم. من می‌خواهم خواهش كنم كه بگذارید این آقا برود!»

بالأخره ما ایشان را از توی بیمارستان رد كردیم و از درِ خیابان بهار بیرون بردیم؛ جمعیت هم پشت ما می‌آمدند اما وقتی دیدند كه ما با ماشین هستیم، دیگر نیامدند. سید را از در بیرون بردیم و ماجرا تمام شد.
 
×××
این جریان گذشت. قطعنامه صادر كردند و تحصن دیگر تمام شد. بعد از آن، تحصن‌های دیگر بود. سالگرد این حادثه شد؛ بعد از پیروزی انقلاب. من خانه‌ام خیابان عدل خمینی، روبه‌روی شهربانی بود. آقا به من تلفن كردند كه من به مشهد می‌آیم. آقای دكتر شیبانی، وزیر كشاورزی هم با من است. من به فرودگاه رفتم.

آقا آن موقع عضو شورای انقلاب بودند، فكر می‌كنم هنوز شورای عالی دفاع تشكیل نشده بود. همان وقت‌هایی بود كه آقا، نماینده امام در وزارت دفاع و نماینده‌ی مخصوص ایشان در استان سیستان و بلوچستان بودند. انگار هنوز امام جمعه نبودند. به هر حال به من تلفن كردند و من به دنبال ایشان به فرودگاه رفتم. آخر شب بود و شب به خانه ما آمدند.

صبح ایشان را برداشتم و به خانه‌ی خودشان بردم و از خانه‌ی ایشان راه افتادیم. آقای دكتر شیبانی، یك قابلمه‌ی غذا دستش بود و داخل ماشین من نشسته بود. به خیابان جم كه رسیدیم، به آقا گفتم: «حاج آقا! با ماشین دیگری نمی‌شود رفت؟ آن تكه را كه مردم دارند راهپیمایی می‌كنند و به طرف بیمارستان می‌روند، ما هم برویم داخل جمعیت.» بالأخره، ما هم با جمعیت به طرف بیمارستان رفتیم. داشتند برنامه‌هایی را اجرا می‌كردند. در بیمارستان امام رضا(ع)، یك تخت‌گاهی بلند، با پله درست كرده بودند. همه تشكیلات و بند و بساط خبرگزاری‌ها و... آنجا بود. پایین جایگاه نشستیم. آقایانی كه آنجا بودند هم خیلی دقت داشتند؛ می‌دانستند كه غیر از اعلامیه امام، هیچ اعلامیه‌ای نباید خوانده بشود. قرآن خواندند و آقای دكتر شیبانی رفت سخنرانی كرد.

جمعیت خیلی برایش فرقی نمی‌كرد كه چه كسی سخنرانی می‌كند؛ چون بعدش آقا می‌خواست سخنرانی كند ... آقا اصلاً برای سخنرانی در سالگرد آمده بودند. وقتی می‌خواستند از پله‌ها بالا بروند، من به به ایشان گفتم: «اسامی آقایان را فراموش نكنید!» آقایان علما آمده بودند و كلاً در یك محوطه نشسته بودند. یك‌دفعه پس‌رو و پیش‌رو كردند و زیر بغل‌های مرحوم آقا سیدعبدالله شیرازی را گرفتند و او را آوردند. حاج آقای قدسی، آدم درشتی بود و شال سبزی به سرش می‌بست؛ قد بلندی هم داشت. بدنش را كه تكان می‌داد، پنجاه نفر آدم، عقب و جلو می‌آمدند! سیدمحمدعلی چون آدم باكیاستی بود، آقا سیدعبدالله را توی جمعیت علما نشاند. بعد از چند دقیقه، دیدیم یك بی.ام.و زرد رنگ هم آمد كه آقای قمی داخلش بود و ایشان هم پیاده شد.

بالأخره آقای خامنه‌ای رفتند و سخنرانی را شروع كردند. دو سه دقیقه كه از اول سخنرانی‌شان گذشت، گفتند: «این آقایی را كه قبل از من صحبت می‌كرد، شما نشناختید. ایشان آقای دكتر شیبانی، وزیر كشاورزی است. آن‌قدر زندان بوده است...» آقای دكتر شیبانی هم زیر جایگاه، مظلومانه نشسته بود. فرش هم نبود؛ همه‌جا خاك بود. آن‌هایی كه دور آقای شیبانی نشسته بودند، همه دست و پایشان را جمع كردند. مثلاً اگر یكی كج نشسته بود، دیگر راست نشست. آقا ادامه دادند: «خوب مجلسی است، همه شركت كرده‌اند. علمای اعلام، حضرت آیت‌الله‌العظمی شیرازی و حضرت آیت‌الله‌العظمی قمی هستند...» یعنی اسم آقا سیدعبدالله شیرازی را اول بردند و آقای قمی را دوم. این حرف ممكن بود، یك مصیبت باشد! ما حواسمان جمع بود؛ خود آقا هم بیشتر. یك مقداری كه صحبت كردند و گذشت، باز گفتند: «خوب؛ مجلس باشكوه و باعظمتی است. همه‌ی علما و مراجع نیز تشریف دارند؛ من جمله حضرت آیت‌الله‌العظمی قمی و حضرت آیت‌الله‌العظمی شیرازی...» دیگر سخنرانی تمام شد. قطعنامه را هم خواندند؛ تمام شد و آقا از پله‌ها پایین آمدند.

* محمد خجسته
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: فجر نور, فرمایشات آقا!,
نظرات ()
روزی عثمان در کنار مسجد نشسته بود، مرد فقیری از او کمک مالی خواست،
عثمان پنج درهم به وی داد، مرد فقیر گفت:
مرا نزد کسی راهنمایی کن که کمک بیشتری نماید .
عثمان به امام حسن و امام حسین علیهما السلام اشاره کرد،
وی پیش آن ها رفت و درخواست کمک نمود .
امام مجتبی علیه السلام فرمود:

«ان المسالة لا تحل الا فی احدی ثلاث دم مفجع، او دین مقرح، او فقر مدقع
(وسائل الشیعه، ج 9، ص 447) ;
درخواست کردن از دیگران جایز نیست مگر در سه مورد:
دیه ای به گردن انسان باشد که از پرداخت آن عاجز است،
یا بدهی و دینی کمرشکن داشته باشد که توان ادای آن را ندارد،
و یا فقیر و درمانده گردد و دستش به جایی نرسد .»
کدامیک از این موارد برای تو پیش آمده است؟
عرض کرد: اتفاقا گرفتاری من یکی از همین سه چیز است .

آنگاه حضرت پنجاه دینار به وی داد و به پیروی از آن حضرت،
حسین بن علی علیهما السلام چهل و نه دینار به او عطا کرد .

فقیر هنگام برگشت از کنار عثمان گذشت، عثمان گفت:
چه کردی؟ جواب داد:
تو کمک کردی ولی هیچ نپرسیدی پول را برای چه منظوری می خواهم؟
اما حسن بن علی در مورد مصرف پول از من سؤال کرد،
آنگاه پنجاه دینار عطا فرمود .

عثمان گفت:
این خاندان کانون علم و حکمت و سرچشمه نیکی و فضیلتند .
نظیر آن ها را کی می توان یافت ؟

(بحار الانوار، (پیشین)، ج 43، ص 333- 332، حدیث 4 .)
نوشته شده در جمعه 22 آذر 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: حرف حساب, فرمایشات آقا!, حضرت اباعبدالله الحسین(ع),
برچسب ها: روایات,
نظرات ()
از امام سجاد ( ع ) نقل شده است که فرمود :

پدرم امام حسین ( ع ) در روز شهادتش مرا به سینه چسبانید در
حالی که خون از سراپایش می جوشید و به من فرمود : 

ای فرزندم ! این دعا را که تعلیم می کنم حفظ کن که آن را مادرم 
فاطمه زهرا ( س ) به من تعلیم کرد و او از رسول خدا و رسول خدا 
از جبرئیل نقل کرده اند , هنگامی که حاجت بسیار مهم و غمی بزرگ 
و امری عظیم و دشوار به تو رو کند بگو :

( بحق یس و القرآن الحکیم و بحق طه و القرآن العظیم یا من یقدر علی حوائج السائلین , 
یا من یعلم ما فی الضمیر , یا منفسا عن المکروبین , یا مفرجا عن المغمومین , 
یا راحم الشیخ الکبیر , یا رازق الطفل الصغیر , 
یا من لا یحتاج الی التفسیر صل علی محمد و آل محمد و افعل بی کذا و کذا )

التماس دعا
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: احرام محرم(حیای مقدس), فرمایشات آقا!, حرف حساب, دلدادگان,
برچسب ها: روایات,
نظرات ()

به گزارش شیعه آنلاین، «نزار قطری» مداح سرشناسار که چندین سال 
است به یکی از مداحان نام آشنا در فضای مدیحه سرایی 
جمهوری اسلامی ایران تبدیل شده، در مراسمبزرگداشت سالگرد ارتحال 
رهبر کبیر انقلاب اسلامی، حضرت امام خمینی (ره) که در 
مسجد اعظم شهر مقدس قم برگزار شد شرکت کرد و شعر زیبای 
که سروده خود او بوده را قرائت نمود.


گفتنی است در این مراسم حضرات آیات عظام تقلید شیخ «حسین وحید خراسانی»، 
سید «موسی شبیری زنجانی»، شیخ «حسین نوری همدانی»، 
سید «محمدعلی علوی گرگانی»، آیت الله «مقتدایی» مدیر حوزه علمیه قم 
و حجةالاسلام و المسلمین «محمدی گلپایگانی» رئیس دفتر مقام معظم رهبری 
و جمعی از شخصیت های داخلی و خارجی نیز حضور داشتند.


متن کامل اشعار «نزار قطری» برای حضرت امام (ره) 
که در این مراسم قرائت شد، بدین شرح است:


نوحه سینه زنی «ای خمینی رهبرم»
شد تنم سر تا به پا غرق عزای سرورم - ای خمینی رهبرم
***
از فراقت در دلم شوری دگر پیدا شده
از غمت گریان ملک، گریان بنی الزهرا شده
با سرم جانم فدایت من کنم، ای اخترم - ای خمینی رهبرم
***
راه تو راه حسین و راه پیغمبر بود
ملت از روی فراقت دائماً مضطر بود
بر سرت گریان حسین و اکبر و پیغمبرم – ای خمینی رهبرم
***
ملت اندر شور تو یکدم عزایت می کنند
اشک چشم و خون دل هردم به پایت می کنند
کوچکم تا من کنم توصیف تو ای سرورم – ای خمینی رهبرم
***
دم به دم لحظه به لحظه ملتت یاری کنند
چون کبوترها برایت گریه و زاری کنند
رفتی از دار جهان، قربان ماه انورم – ای خمینی رهبرم
***
مکه و کرب و بلا از بهر تو لرزان شده
در جماران جلوه ای از پرتو رحمان شده
جان من قربان تو، نور دو چشمان ترم – ای خمینی رهبرم
دنیا ز سوز غم برای رهبرم لرزان شده
مهمان شهدا امیر ضعیفان است


----------------------------------


کرب و بلا آماده ی مهمانی رهبر بود
در انتظار او حسین و قاسم و اکبر بود
از سوز غم در هجر او مولای من حیدر بود
جن و ملک گریان از سوز هجران است
***
امشب تن پاک خمینی در کنار شهدا
در سرزمین عاشقان پاک راه انبیاء
امشب برای رهبرم گریان شده ارض و سما
کلبه ی محرومان خاموش از این حال است


----------------------------------------


ای رهبرم ای تاج سرم - امشب کجائی
پیش حسین و فاطمه - پیش خدائی
ای مهدی صاحب زمان - کن سوی ما رو
غم یجیب المضطر اذا دعاه - و یکشف السوء
ملت ما با شور و شین - غرق عزا شد
کشور ما ایران ما - کرب و بلا شد - امشب کجائی
امروز گلی گم کرده ام - می جویم او را
به هر گلی که می‌رسم - می بویم او را - امشب کجایی
در راه دین و انقلاب - از جان گذشتی
راه تو راه انبیاء - از خود گذشتی - امشب کجایی

نوشته شده در یکشنبه 26 آبان 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: احرام محرم(حیای مقدس), اشعار ناب ماه محرم, فرمایشات آقا!, دلدادگان, تصاویر, اخبار,
برچسب ها: مداحان, تصاویر,
نظرات ()
پرسش :

شبهه: یزید شارب الخمر و تارك الصلوة و فاسق نبود، 
بلكه شخصی بود ملازم با سنّت ومواظب بر نماز و اعمال خیر 
و معاویه، یزید را بر مردم تحمیل نكرد بلكه فقط در ولایت عهدی او كوشید و 
مردم (غیر از حسین ابن علی ـ علیه السلام ـ و عبدالله بن زبیر) خودشان با او بیعت نمودند؟





پاسخ :

این مطلب شامل دو بخش است كه به هر كدام جداگانه پاسخ می دهیم.

اما پاسخ بخش اول: شُرب خمر كردن یزید و تارك الصلوهَ بودنش و 
فاسق بودنش مطلبی نیست كه تاریخ نویسان و علماء و بزرگان اعم از شیعه 
و سنی آن را كتمان كرده باشند و اقرار و اعتراف به آن نكرده باشند فاسق بودن 
و شارب الخمر بودن و تارك الصلوهَ بودن یزید اظهر من الشمس و از اوضح واضحات 
است و این ها چیزی است كه یزید خود اعتراف و اقرار به آن دارد چه رسد به 
كسان دیگر كه بیان كنندة آن هستند یزید؛ جوانی بود عیاش آلودة به گناه و شراب خواری 
كه علناً دستورات اسلام را زیر پای می گذاشت. مسعودی در كتاب
مروج الذهب، ج 3، ص 61 و سبط ابن الجوزی در كتاب تذكره الخواص،
ص 260 می نویسند: یزید صاحب طرب، بازها، سگ های شكاری، 
بوزینه ها و مجالس شراب بود، بعد از شهادت امام حسین ـ علیه السلام ـ 
روزی سر سفره شراب نشست و در حالی كه ابن زیاد در طرف راست او 
نشسته بود، به ساقی گفت:

اسقنی شربهَ تُرَوّی مُشاسی ثم مِلْ فَاسِقَ مِثلَها ابن زیاد

صاحب السرِّ والأمانهِ عندی وَلَشَدید مغنمی و جهادی

قاتلُ الخارجی اعنی حُسیناً ومُبید الأعداء والحُسادِ

یعنی: ای ساقی به من شرابی بنوشان كه قلب مرا سیراب گرداند، سپس جام پركن و 
مانند همان شرابی به پسر زیاد بده همان كس كه راز‌دار و امین من است، آن كس كه كار 
خلافت و غنیمت من با دست او محكم گردید این پسر زیاد، كشندة حسین ـ آن مردِ خارجی 
است و كسی است كه وحشت در دل دشمنان و حسد ورزان من انداخت آنگاه به داستان بوزینه 
یزید به نام «ابوقیس» پرداخته، می گوید: درمجالس شراب و لهو حاضرش می ساخت و 
برایش متكا می گذاشت و او را بر الاغ وحشی سوار می كرد. وی اضافه می كند 
در دوران یزید مردم به طور رسمی شراب می خوردند، و لهو و لعب 
در مكه و مدینه هم شیوع پیدا كرده بود.

یزید در جمع رفقا و هم پیاله هایش می سراید:

1 - معشر الندمان قوموا واسمعوا صوت الاغانی

2 - واشربوا كأس مُدام واتَركوا ذكر المعانی

3 - اَشْغَلَتنی نغمهَ العیدان عن صوت الاذان

4 - و تعوضت عن الحوُرِ خموراً من الدنّان[1]

یعنی: 1 - ای دوستان برخیزید و صدای موسیقی را بشنوید.

2 - و جام های شراب را تهی كنید و مسایل معنوی را واگذارید.

3 - نغمه های تار، مرا از شنیدن اذان بازداشته است.

5 - من (مستی) شراب را با (سر خوشی و همنشینی) حوریان بهشت تعویض كردم.

چنان كه ملاحظه می فرمایید علاوه بر این كه اقرار به شراب خواری 
خویش دارد اقرار به كفر خود هم دارد و با صراحت اظهار كفر می كند. 
وقتی سر مبارك سید الشهداء ـ علیه السلام ـ را جلوی او گذاردند، با چوب 
خیزران به آن سر مبارك می زد و اشعاری را می خواند كه چند بیت است جهت 
اختصار دو بیت آخرش را به عنوان شاهد مثال می آوریم:

1 - لَعِبَتْ هاشمُ بالمُلك فلا خَبَرٌجاءَ وَلا وَحیٌ نَزَلْ

2 - لستُ مِنْ خِندَف اِنْ لم انتقم مِنْ بنی احمَدَ ما كانَ فَعَل[2]

1 - یعنی: بنی هاشم (محمد) با ملك و حكومت بازی كرد، نه وحی بر او نازل
شده بود و نه از آسمان خبری به او رسید.
2 - من از قبیلة خود نیستم اگر از فرزندان احمد انتقام نگیرم، آن چه كه او در بارة 
پدران من انجام داد. چنان كه می‌بینید یزید به صراحت اعلان كفر می كند و منكر 
رسالت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ و وحی الهی می‌شود.

عموم مورخین مخصوصاً سبط ابن جوزی ( كه از علماء معروف اهل سنت است)
در ص 63 تذكره می نویسد: جماعتی از اهل مدینه در سال 62 هجری به شام رفتند، 
وقتی از فجایع اعمال و كفریات یزید باخبر شدند برگشتند به مدینه و بیعت با او را شكستند و 
علناً او را لعن می نمودند و عامل او عثمان بن محمد بن ابی سفیان را بیرون نمودند، 
عبدالله بن حنظله گفت ای مردم ما از شام بیرون نیامده و خروج بر یزید ننمودیم مگر آن كه دیدیم: 
هو رجل لا دین له فیكم الامهات والبنات و الاخوات و یشرب الخمر و یدم الصلوهَ 
ویقتل الاولاد النبیین یعنی او مرد بی دینی است كه نزدیكی ( عمل زنا) می نماید 
با مادرها و دختر و خواهرها و شراب می خورد و نماز نمی خواند و اولاد پیغمبران 
را می كشد. بالاترین شاهد بر شراب خواری و فاسق بودن یزید سخنان 
امام حسین ـ علیه السلام ـ در مجلس ولید بن عتبه 
( فرماندار استاندار مدینه از طرف معاویه و یزید) است كه حضرت خطاب 
به ولید بن عتبه می فرماید:
و یزید رجل شارب الخمر و قاتل النفس المحَّرمه مُعلنُ بالفسق.[3]

یزید مردی است شراب خوار و كشندة افراد بی گناه (و پاك) و مردی 
است كه علناً فسق و فجور و فساد می‌كند.

اما پاسخ بخش دوم سؤال شما كه معاویه یزیدرا بر مردم تحمیل نكرد فقط 
در ولایت عهدی او كوشید و مردم (غیر از حسین ابن علی و عبدالله بن زبیر) 
خودشان با او بیعت نمودند.

یكی از كارهای زشت معاویه این بود كه در زمانش، از مردم برای یزید بیعت گرفت 
و برای اولین بار بدعت «ولی عهدی» را به داخل اسلام آورد و برای این كار مسافرتی 
به حجاز كرد و مخالفان راسخت تهدید نمود و با انواع نیرنگ ها ، ولی عهدی یزید 
را در ظاهر تثبیت كرد. حتی بعضی ها می نویسند: یكی از مخالفان عایشه بود. 
معاویه با نقشة شیطانی عجیبی اواخر شب، عایشه را به چاه انداخت و او را كشت 
ولی وانمود كرد كه او خودش به چاه افتاده است.[4]

صدوق (ره) در كتاب امالی از حضرت امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ 
روایت می كند كه فرمود: هنگامی كه اجل معاویه فرا رسید یزید را خواست 
و در مقابل خود نشانید و به او گفت: ای پسرك من! من گردن گردنكشان را 
برای تو ذلیل كرده ام، شهرها را برای تو مطیع نموده ام 
( و در جای دیگر آمده كه گفت: من همة رجال و بزرگسالان و شخصیت ها را 
رام كردم و از آن ها برای خلافت تو امضاء گرفته و سلطنت را در اختیار تو قرار دادم) 
فقط من از سه نفر در بارة تو بیم دارم كه می ترسم با كمال قدرت با تو مخالفت نمایند، 
آنان عبارتند از: عبدالله بن عمر بن خطاب و عبدالله بن زبیر و حسین بن علی. [5] 
شهید مطهری (ره) در كتاب حماسة حسینی جلد دوم ص 16 تا 18 می نویسد: 
یكی از شرایطی كه امام حسن ـ علیه السلام ـ در آن صلح نامه گنجاند ولی معاویه 
صریحاً به آن عمل نكرد ( مانند همة شرایط دیگر) بلكه امام حسن ـ علیه السلام ـ 
را مخصوصاً با مسمومیّت كشت و از بین برد كه دیگر موضوعی برای این ادعا 
باقی نماند و به اصطلاح مدعی در كار نباشد، همین بود كه معاویه حق ندارد تصمیمی 
برای مسلمین بعد از خودش بگیرد، خودش هر مصیبتی برای دنیای اسلام هست، هست، 
بعد دیگر اختیار با مسلمین باشد و به هر حال اختیار با معاویه نباشد. 
اما تصمیم معاویه از همان روزهای اول این بود كه نگذارد خلافت از خاندانش 
خارج شود و به قول مورخین، كاری كند كه خلافت را به شكل سلطنت درآورد.

[1] - سبط ابن الجوزی، تذكرهَ الخواص، ص 261.

[2] - تذكرهَ الخواص، ص 235 و البلاء والتاریخ، ج 6، ص 12.

[3] - مقتل الحسین خوارزمی ، ج 1، ص 184.

[4] - كامل بهایی، باب 27، فصل 16، ص 456.

[5] - بحارالانوار، ج 44، ص 311.
پرسش :

آیا تعداد كشته شدگان از لشكر عمر بن سعد در تاریخ معلوم است و
این‎كه می‎گویند: امام حسین(علیه السلام) در حادثه عاشورا 1950 نفر را 
به تنهایی به هلاكت رسانیدند، صحیح است یا خیر؟





پاسخ :

تعداد كشته‎شدگان لشكر عمر بن سعد به طور دقیق روشن نیست، 
ولی در مقاتل چنین نوشته شده است كه حبیب بن مظاهر كه از یاران
امام حسین‎(ع) بود، در روز عاشورا نبرد سختی كرد و شصت و دو مرد را كشت،[1] 
یا زهیر بن قین ـ یكی دیگر از اصحاب امام حسین(ع) ـ در روز عاشورا صد و بیست نفر را 
كشت تا كثیر بن عبدالله شعبی و مهاجربن‏اوس او را به شهادت رساندند.[2]

نافع بن هلال نیز كه نام خود را بر تیرهایش نوشته و آن‎ها را زهرآلود كرده بود، 
دوازده یاسیزده تن از یاران عمر بن سعد را كشت تا هر دو بازویش را شكستند و 
اسیرش كردند و بعد شمر او را به شهادت رسانید،[3] یا ابی الشعثاء كندی كه تیرانداز 
زبردستی بود، در روز عاشورا پنج نفر زا به درك واصل كرد.[4] و وهب بن عبدالله 
كه مادرش روز عاشورا با او بود، گفت: پسرم برخیز و زاده‎ی دختر رسول خدا(ص) را یاری كن! 
او هم برای اطاعت سخن مادرش به میدان رفت و نوزده سوار و دوازده پیاده از 
لشكر عمر بن سعد را كشت تا این كه هر دو دستش را بردیدند،
بازجنگید تا كشته شد[5] و عبدالله بن عمر كلبی هفت یا هشت تن از آن‎ها 
را كشت، سپس اسیر شد و به دستور عمر بن سعد، گردنش را زدند[6] و 
قره بن ابی قره غفاری شصت و هشت تن و مالك بن انس چهارده و به قولی هجده تن از
آنان را كشت؛ [7] جون بن ابی مالك ـ آزاد كرده ابی‎ذر غفاری ـ بیست و پنج نفر
را كشت و جنازه او را پس از ده روز یافتند كه بوی مشك از آن بلند می‎شد[8] و 
انیس بن معقل اصبحی نیز بیش از بیست نفر را كشت و مؤذن امام حسین(ع) 
ـ حجاج بن مسروق جعفی ـ بیست و پنج نفر را كشت و به شهادت رسید[9] و 
غلام تركی كه خادم امام حسین(ع) و حافظ قرآن بود، جماعتی را كه تا هفتاد نفر گفته‎اند،
كشت.[10] و علی اكبر(ع) هم جمع بسیاری را كشت، در روایتی یكصد و بیست مرد را كشت 
و در مناقب گوید، هفتاد مرد را كشت و جنگ را ادامه داد تا به دویست تن رسانید.[11] 
عبدالله پسر مسلم بن عقیل در سه حمله نود و هشت مرد را كشت تا این كه به دست 
عمروبن صبیح صیداوی و اسد بن مالك شهید شد؛[12] اما خوارزمی و ابن شهرآشوب
می‎گویند: در سه حمله جماعتی را كشت[13].
عون پسر عبدالله‎بن جعفر ـ فرزند زینب كبری(س) ـ هیجده پیاده را كشت[14] 
و پسر دیگر زینب كبری(س)، به نام محمد، ده تن را كشت[15] و
عبدالرحمن بن عقیل هفده سوار را كشت[16] و جعفر بن عقیل دو مرد و
طبق نقلی پانزده سوار را كشت؛[17] قاسم بن حسن نیز سی و پنج مرد را كشت[18] 
و حسن بن حسن(ع) در روز عاشورا در خدمت حسین(ع) جنگید و هفده نفر را كشت.[19]

در روز عاشورا وقتی امام حسین(ع) تنها شد، بعضی از راویان گفتند: 
«به خدا قسم! من شكسته بالی كه فرزند و خاندان و یارانش كشته شده باشند، 
دلاورتر از حسین(ع) ندیدم؛ پهلوانان به او حمله می‎بردند و او بر آن‎ها حمله می‎كرد؛
به سی هزار لشكر كامل حمله می‎برد و مانند ملخ از جلوی او می‎گریختند و
سپس به مركز خود برمی‎گشت و می‎فرمود:

لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.[20]

در «اثبات الوصیة» روایتی نقل شده كه در آن روز، هزار وهشتصد جنگجو 
به دست خود كشت. در «بحارالانوار» آمده است كه ابن شهرآشوب در
مناقب آل ابی طالب گفته است‎: پیاپی جنگید تا هزار ونهصد و پنجاه نفر را،
جز زخمی‎ها، به قتل رسانید و عمر بن سعد به لشكرش فریاد زد: وای بر شما!
می‎دانید با چه كسی می‎جنگید؟ این زاده‎ی قتّال عرب است! از همه سو به او حمله كنید، 
چهار هزار تیرانداز دورش را گرفتند و راه خیمه‎ها را بر او بستند.[21]

درباره‎ی این كه چگونه یك شخص می‎تواند این همه از افراد دشمن را به قتل برساند، 
باید گفت كه چون لشكر عمربن سعد از هیبت و عظمت و شكوه شخصیّت جنگی امام حسین(ع) 
در هراس بود، در برابر حمله‎های حضرت پا به فرار می‎گذارند و در این 
میان بسیاری از افراد بدون این كه از حضرت بر آن‎ها ضربتی وارد آید،
زیر دست و پای اسب‎ها و فشار جمعیت از بین می‎رفتند و این گونه بود
كه تعداد كشته‎های كربلا بسیار می‎باشد.

پی نوشتها:

[1]. بحارالانوار، ج 45، ص 27.

[2]. نفس المهموم، ص 277 قم مكتبة بصیرتی، سال 1405 ق.

ـ همان، ص 271 و 277.

ـ مقتل الحسین(ع)، مقرم عد الرزاق، ص 244، چاپ پنجم،
بیروت، دار الكتاب الاسلامی، 1399 ق.

[3]. وقعة الطف، ابی مخنف، تحقیق: استاد محمد هادی یوسفی غروی، 
ترجمه: داود سلیمانی، انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، قم، ص 173.

[4]. همان، ص 178.

[5]. همان، ص 159 و 160.

[6]. همان، ص 286.

[7]. همان، ص 288، مقتل الحسین(ع)، مقرم عبد الرزاق، ص 253.

[8]. همان، ص 291، مقتل الحسین(ع)، ص 252.

[9]. شیخ عباس قمی، همان مأخذ، ص 291.

[10]. همان مأخذ، ص 294.

[11]. همان مأخذ، ص 309، مقتل الحسین(ع)، ص 258،
بحارالانوار، ج 45، ص 43.

[12]. همان مأخذ، ص 316.

[13]. مقتل الحسین(ع)، ص 262.

[14]. همان مأخذ، ص 317.

[15]. همان مأخذ، ص 318.

[16]. همان مأخذ، ص 319.

[17]. همان مأخذ، 319.

[18]. همان مأخذ، ص 321.

[19]. همان مأخذ، ص 328.

[20]. اللهوف، ص 105، تاریخ طبری، ج 6، ص 259،
بحارالانوار، ج 45، ص 50.

[21]. بحارالانوار، ج 45، ص 50، مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 110.

منبع: نهضت عاشورا (تحریف‌ها و شبهه‌ها)،
مركز مطالعات و پژوهش‌‌های فرهنگی حوزه‌ی علمیه (1381)
روایتی از ماهیت سیاسی عاشورا؛ 
میخواهند عاشورا را سکولاریزه کنند/باید بعد سیاسی حادثه کربلا تبیین شود

مسائل سیاسی را برای آنها بگویید، در عین حالی كه مسئله كربلا،
كه خودش در رأس مسائل سیاسی هست، باید زنده بماند به همان فرمیكه بود، 
منتها الفاظ تغییر بكند. مصیبتها همان است، مصیبتها تغییری ندارد، باید آن بعد 
سیاسی كربلا را برای مردم بیان كرد. سیدالشهدا به حسب روایات ما 
و به حسب عقاید ما از آنوقتی كه از مدینه حركت كرد میدانست كه چی دارد میكند، 
میدانست شهید میشود، قبل از تولد او اطلاع داده بودند به حسب روایات ما. 
وقتی كه آمد مكه و از مكه در آن حال بیرون رفت، یك حركت سیاسی بزرگی بود 
كه در یك وقتی كه همه مردم دارند به مكه میروند، ایشان از مكه خارج بشود. 
این یك حركت سیاسی بود، تمام حركاتش، حركات سیاسی بود؛ اسلامی ـ سیاسی، 
و این حركت اسلامیـ سیاسی بود كه بنی امیّه را از بین برد، و اگر این حركت نبود، اسلام پایمال شده بود. 
هشدار به مردم در مورد توطئه دشمنان

در این رابطه میتوانید به این لینک مراجعه نمایید.!
نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: احرام محرم(حیای مقدس), فرمایشات آقا!, حرف حساب, تصاویر, کربلا, اخبار, مقالات,
برچسب ها: جهان بین, خبر, تصاویر,
لینك های مرتبط: ملت حماسه | سرمشق خونین،
نظرات ()
گزیده‌ای از فتاوای آیت‌الله العظمی خامنه‌ای درباره عزاداری سید و سالار شهیدان

متن این استفتائات به شرح زیر است.

۱- صدمه وارد كردن به بدن در حد كوبیدن سر به دیوار، چنگ زدن به صورت، به

 صورت زدن، سینه زنی تا حدی كه 

سینه‌ها ولو جزئی آسیب ببیند و یا این كه از بدن خون جاری شود چه حكمی دارد؟

ج: عزاداری به شیوه مرسوم و سنتی از اعظم قربات الی الله تعالی و موجب اجر و

 ثواب است لكن باید از هرگونه كاری كه

موجب وهن مذهب باشد پرهیز شود همچنین هر عملی كه ضرر قابل توجهی برای 

انسان داشته باشد، حرام است.

۲- راه‌اندازی دسته‌‌های عزاداری در ساعات پایانی شب در خیابان‌ها و محله‌ها چه 

حكمی دارد؟

ج: به راه انداختن دسته‌های عزاداری برای سیدالشهدا و اصحاب ایشان علیهم‌السلام

 و شركت در امثال این مراسم امر بسیار 

پسندیده و مطلوبی است و از بزرگترین اعمالی است كه انسان را به خداوند نزدیك 

می‌كند، ولی باید از هر عملی كه باعث اذیت

دیگران می‌شود و یا فی نفسه از نظر شرعی حرام است، پرهیز گردد.

۳- حكم پخش صدای مراسم سینه‌زنی و نوحه‌خوانی و یا نوار آن از طریق بلندگوهای

 مساجد و حسینیه‌ها در شهرها و محله‌ها چیست؟

ج: واجب است برگزاركنندگان مراسم و عزاداران تا حد امكان از اذیت و ایجاد 

مزاحمت برای همسایگان بپرهیزند هر چند با

كم كردن صدای بلندگو و تغییر جهت ان به طرف داخل باشد.

۴- آیا جایز است كه سخنرانها و مداحان از عزاداران و مردم حاضر در مراسم 

عزاداری مطالبه كنند كه مردم بلند و با صدا 

گریه كنند و یا هنگام دعا دستشان را بالا بیاورند. آیا بلندی و كوتاهی صدا تفاوتی 

در كیفیت ثواب عزاداری ایجاد می‌كند؟

ج: فی نفسه منعی ندارد.

۵- استفاده از ادوات موسیقی(محلی یا غیر آن) نظیر طبل، سنج، دمام و ...برای 

عزاداری اباعبدالله(ع) در هیات‌هاچه حكمی دارد؟

ج: استفاده از آلات موسیقی،مناسب با عزاداری سالار شهیدان علیه‌السلام نیست و 

شایسته است، مراسم عزاداری، به همان

صورت متعارفی كه از قدیم متداول بوده، برگزار شود.البته، استفاده از طبل و سنج به 

نحو متعارف، اشكال ندارد.


۶- استفاده از مال مجهول المالك و یا مخلوط قطعی به حرام در هیات عزاداری

 جایز است؟

ج: جایز نیست.

۷- آیا می‌توان از باقی‌مانده پولی كه از محرم سال گذشته برای هزینه ایام عزاداری

 بصورت عمومی از مردم گرفته شده 

است، در محرم امسال هزینه كرد؟

ج: مانعی ندارد

۸- حمل علم و كتل و پرچم‌های بزرگ چه وجهی دارند؟ بعضی علم‌ها به قدری بزرگ

 است كه باید چندین نفر زیر آن قرار 

بگیرند. ضمن این كه در برخی نواحی اعتقاداتی درباره این وسایل وجود دارد كه موجب 

وهن اسلام و علی‌الخصوص شیعه

می‌شود. آیا انجام این كارها جایز است؟

ج: استفاده از علم در عزاداری سید‌الشهدا علیه‌السلام فی نفسه اشكال ندارد ولی نباید جزء

 دین شمرده شود لكن حمل پرچم و

كتل اشكال ندارد.

۹- عزاداری اعم از سینه‌زنی، جلسات روضه‌خوانی و راه‌اندازی دستجات برای عزاداری

 غیر از سیدالشهداء چه حكمی 

دارد؟

ج: فی نفسه منعی ندارد.

۱۰- حكم تصویربرداری و نورپردازی در هیات‌های مذهبی به نحوی كه یادآور كنسرت‌های

 موسیقی غربی باشد چیست؟

ج: باید از انجام هر كاری كه با شأن و جایگاه مجالس عزاداری اهل بیت علیهم‌السلام منافات 

دارد پرهیز شود.

۱۱- حكم برگزاری مراسم عقد و عروسی در ایام محرم و صفر و دیگر ایام عزاداری ائمه 

معصومین چه حكمی دارد؟

ج: مجرد انجام عقد در ایام عزاداری فی نفسه منعی ندارد ولی برگزاری مجالس جشن و انجام

 كارهایی كه موجب هتك و 

بی‌حرمتی گردد، در خصوص ایام عزا جایز نبوده و حرام است.
نوشته شده در یکشنبه 19 آبان 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: فرمایشات آقا!, حرف حساب, مقالات,
برچسب ها: روایات,
نظرات ()
آخرین مطالب ارسالی
آمار و امكانات
  • آخرین بروزرسانی :
  • تعداد كل مطالب :
  • تعداد کل نویسندگان :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • بازدید کل :
  • آخرین بازید از وبلاگ :
آمار و امكانات
این صفحه را به اشتراک بگذارید
RSS
ساعت فلش مذهبی تاریخ روز
دعای فرج
روزشمار محرم عاشورا
دعای عظم البلا دانشنامه عاشورا
زیارت عاشورا آیه قرآن تصادفی مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی آیه قرآن پخش زنده حرم

مهدی بیا

پیج رنک گوگل
Up Page
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic