در حال بارگذاری اطلاعات ...
درباره ما
    برخی مردمان امام گذشته راعاشقند، نه امام حاضر را!

    میدانی چرا؟!

    امامِ گذشته را هرگونه بخواهند تفسیرمی کنند،

    اما امامِ حاضر را باید فرمان ببرند.

    وکوفیان عاشورا را اینگونه رقم زدند ...

    حبیب الله نعیمی هستم دانش آموز کلاس سوم ریاضی در دبیرستان تیزهوشان میناب.
    در غنی سازی این وبلاگ! از حسینیه شبکه اجتماعی نت ایران و سایت تخصصی امام حسین (ع) یاری گرفتم. امید است با نظر دادن به مطالب ما را در رشد و پیشرفت وبلاگ یاری رسانید.
    با دیدن صفحه اصلی وبلاگ جدید ترین مطالب را از دست ندهید!
    التماس دعا
معرفی صفحه
گفت‌وگو با حجت‌الإسلام و المسلمین ناطق نوری

در آستانه‌ی سی و پنجمین سال‌گرد پیروزی انقلاب اسلامی، "دیگران" بخشی از خاطرات انقلابی برخی فعالان و مبارزان نهضت اسلامی درباره‌ی برنامه‌ها و فعالیت‌های حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در كوران مبارزات را رونمایی می‌كند. خاطرات حجت‌الإسلام و المسلمین ناطق نوری كه از شخصیت‌هاى خدوم و دلبستگان انقلاب و نظام اسلامی هستند، اولین فصل از این دفترچه خاطرات است. بازدیدکنندگان در روزهای دهه‌ی مبارك فجر امسال، می‌توانند هر روز فصل دیگری از این دفترچه را در پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب، تورق كنند.


جنابعالی در چه زمانی و از چه طریقی با آیت‌الله خامنه‌ای آشنا شدید؟ اولین مرتبه‌ای كه نام ایشان را شنیدید یا ایشان را از نزدیك دیدید در كجا و چه زمانی بود؟
آن مقداری كه حافظه من یاری می‌كند، من از سال 1340 با ایشان آشنا شدم. چون من سال 39 به قم رفتم. سال 1340، سالی است كه مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی از دنیا رفتند. سال اول منزل بودم. جایی اجاره كرده بودم. سال دوم به مدرسه رفتم، مدرسه‌ی حجتیه. از همان سال در مدرسه‌ی حجتیه با رهبر معظم انقلاب آشنا شدم. چون ایشان هم حجره‌شان در همین مدرسه بود و خوشبختانه در همان بلوكی هم بود كه ما حجره داشتیم. منتها ما طبقه‌ی اول بودیم و ایشان طبقه دوم. طبیعتاً مسیر راه ایشان، به گونه‌ای بود كه ‌باید از جلوی حجره‌ی ما عبور می‌كردند تا به حجره‌شان برسند. پس اولین آشنایی و برخورد من با ایشان از مدرسه‌ی حجتیه بود. اگر حافظه‌ام خطا نكند، همان سال 1340 با ایشان آشنا شدم. 


قبل از آن هم اسم ایشان به گوش شما خورده بود؟
خیلی، چون قبل از دوران مبارزه بود. در آن زمان من تهران بودم. سه سال در تهران دوران طلبگی را می‌گذراندم. در واقع آغاز انقلاب بود كه نیروها همدیگر را یافتند. ایشان را قبل از حركت امام‌- به لحاظ این‌كه در مدرسه خدمتشان رسیده بودم‌- می‌شناختم. خوب خیلی‌ها را ما در مدرسه می‌دیدیم. مدرسه‌ی طلبگی در واقع خوابگاه است؛ جای درس، آن‌جا نیست. شاید جاهای دیگر درس می‌خوانند ولی آن‌جا خوابگاه است. بنابراین طلاب می‌توانند در سطوح مختلف باشند، اما همزمان در یك مدرسه باشند. این معنایش این نیست كه همدرس‌اند. مثلاً در مدرسه‌ی حجتیه، حضرت آیت‌الله جوادی آملی، حضرت آیت‌الله حسن‌زاده آملی، اخوی آقا، آقا سید محمد هم بودند. حضرت آیت‌الله آقا جعفر سبحانی و آقایان دیگر هم بودند. منتها شخصیت رهبر معظم انقلاب برای ما‌- به ‌خصوص ما طلبه‌های تهرانی كه حجره‌مان هم در مسیر ایشان بود‌- برجستگی ویژه‌ای داشت. اصل مطلب این است كه علاقه و ارادت من به ایشان از همان سال است و هرچه زمان گذشت، بیشتر شد. پایه‌ی این علاقه و ارادت متعلق به همان سال‌هاست. علتش هم این بود كه ایشان از همان اول، به عنوان یكی از فضلای مدرسه و حوزه بودند. رفتار ایشان با یك متانتی توأم بود. همین متانتی كه الآن هم در آقا مشهود است. من می‌توانم شهادت بدهم كه منش و رفتار ایشان از همان سال‌های اول كه ما آشنا شدیم، همین طور بوده؛ البته كامل‌تر شده است. به لحاظ این‌كه ایشان روی خودشان كار می‌كنند. 

من متولد 1322 هستم‌. سال 40‌ تقریباً یك طلبه هفده‌ هجده ساله بودم. ایشان سحر، قبل از اذان حتماً بیدار بودند و موقع نماز، اذان می‌گفتند. صدا و آهنگ اذان ایشان هنوز گاهی در گوش من هست. در همان طبقه اذان می‌گفتند. از همان اول اهل تهجد و نماز شب بودند. این‌ها برجستگی‌هایی بود كه برای یك طلبه‌ی جوان، خیلی جاذبه داشت. چون جوان‌ها دنبال الگویی برای خودشان هستند. ایشان یكی از الگوهایی بود كه وقتی آدم نگاه می‌كرد، احساس می‌كرد كه خوب است آدم این‌طوری بار بیاید. ایشان خیلی متین و سنگین بودند. خیلی با صلابت حركت می‌كردند؛ اما خوش اخلاق هم بودند. یعنی هیچ موقع ایشان عبوس نبودند؛ به‌خصوص نسبت به ما طلبه‌های تهرانی. جمع دوستان ما آدم‌های متدینی بودند. به هر جهت زیردست آقای مجتهدی بزرگ شده بودند. ایشان یك علاقه‌ و محبت خاصی هم نسبت به ما داشت. یعنی اصلاً عنایت داشت. مثلاً وقتی ما در راه خدمتشان می‌رسیدیم، سلام می‌كردیم؛ ایشان می‌ایستادند، احوالپرسی می‌كردند. به اسم، دوستان ما را می‌شناختند. حتی این سال‌های آخر هم گاهی سراغ آن‌ها را به اسم، از من می‌گرفتند.

خاطرتان هست در آن زمان هم‌حجره‌ای‌های ایشان چه كسانی بودند؟
ایشان بیشترین رفاقتشان در مدرسه، با آقای شیخ حسین ابراهیمی دینانی بود؛ كه الآن معروف است به آقای دكتر دینانی. آقا شیخ حسین، رفیق خیلی صمیمی آقا بود. چون آن موقع خصوصیات اخلاقی آقای ابراهیمی هم خیلی نزدیك به آقا بود. خیلی معاشرتی بود. خیلی آدم خوش‌برخورد و خوش‌ذوقی بود. باز در این قضایا آقا برجستگی داشت. یعنی ذوق و نگاه فرهنگی‌ای كه آقا دارند، مال الآن نیست؛ ایشان از همان دوران این جامعیت را داشتند. مثلاً در مسائل شعر و ادب، ایشان حسابی تسلط داشتند. اهل نظر بودند. به اشعار حافظ خیلی علاقه داشتند. اگر هم كسی سؤال و شبهه‌ای داشت، پاسخ می‌دادند. چون در یك مقطع، عده‌ای مخالف حافظ بودند. آقا بعضاً برایشان توضیح می‌دادند و ردّ شبهه می‌كردند. آقا شیخ حسین هم چنین ذوقیاتی داشت. در بحث فلسفه هم، همان موقع محسوس بود كه آقای ابراهیمی، گرایش حسابی به فلسفه دارند. از شاگردهای آقای طباطبایی بودند. آدم‌های لطیف و عارفی بودند. سنخیتشان با آقا بیش از بقیه بود. آنچه كه من به یاد دارم، آقا آدم معاشرتی بود. با خیلی‌ها رفیق بود. با آقا سیدهادی خسروشاهی در مدرسه بودند. خسروشاهی كه در واتیكان سفیر بود. الآن اهل قلم و صاحب تألیفات است. با ایشان آشنا بودند. با بقیه‌ی آقایان هم همین‌طور. اما كسی كه بیش از همه به آقا نزدیك بود در مدرسه، آقا شیخ حسین بود؛ دكتر دینانی.

در كارهای جمعی مثل نماز جماعت در مسجد، مدرسه یا نماز جماعت آقای اراكی، خاطرتان هست آقا حضور داشتند یا نه؟
گاهی ایشان را در نماز آقای اراكی می‌دیدم. اما در مسجد مدرسه‌ی حجتیه نه. گاهی برای نماز فرادا می‌آمدند. سحر می‌آمدند، نمازشان را می‌خواندند. گاهی برخورد می‌كردم. امّا چون آن مسجد متعلق به اقامه‌ی جماعت آقای شریعتمداری بود، خوب آقا، سبك كارشان و راه و روششان به آن‌ها نمی‌خورد. از اول ایشان ارتباطی با آقای شریعتمداری نداشت. بعضی از آقایان با آقای شریعتمدار ارتباط داشتند. مجله‌ی "مكتب اسلام" زیر نظر آقای شریعتمدار راه افتاد. اما در مجموعه‌ مقالات مكتب اسلام، شاید از آقا مقاله‌ای نباشد. من به ذهنم نمی‌آید از آقا مقاله‌ای باشد. در حالی كه ایشان اهل قلم بودند. همان موقع‌ هم آثاری داشتند؛ اما با مكتب اسلام هیچ ارتباطی نداشتند. یعنی از اول، جهت‌گیری با بصیرتی داشتند. وقتی مكتب اسلام درست شد، بعضی از آقایان به دنبال شریعتمدار رفتند. وقتی دارالتبلیغ را شریعتمدار راه انداخت، بعضی به دنبال او رفتند. اما جمعی از انقلابیون كه رهبر معظم انقلاب هم جزئشان بودند، با گروه شریعتمدار نبودند.

غیر از هم‌حجره‌ای‌هایی كه اشاره كردید، چه افراد دیگری ارتباطات نزدیكی با آقا داشتند؟ ارتباطشان از چه موضوعاتی شكل گرفته بود؟
آقای معزی و بعضی از دوستان، این‌ها بیشتر مشهد می‌رفتند. در واقع ارتباط، ارتباط طلبگی و گعده‌ای بود. آقا از خصوصیاتشان، این بود و هست. ضمن این‌كه آن اُبّهت و وقار را داشتند، خیلی دوست و رفیق هم بودند. اصلاً‌ از آن فضلایی بودند كه اهل رفاقت و اهل گعده و اهل ذوق بودند. آقا هر وقت در مشهد بودند و دوستان تهران ما مشهد می‌رفتند، با ایشان ارتباط داشتند. البته من به علت مسائل و شرایطی كه داشتم، كم‌تر به مشهد می‌رفتم. این‌ها تابستان كه می‌رفتند، بعضی‌شان با آقا ارتباط داشتند. یا در منزل ایشان گعده‌هایی را داشتند یا بیرون می‌رفتند و تفریح می‌كردند؛ تفریح طلبگی. می‌رفتند وكیل‌آباد. خود آقا یك موقعی می‌فرمودند كه گاهی دو‌ سه شب، وكیل‌آباد می‌ماندیم. مثل یك اردوگاه، چادر می‌زدیم و آنجا می‌ماندیم. این رفقای تهران ما مثل آقای معزی و محمد‌آقای خندق‌آبادی می‌رفتند. 

یكی از كسانی كه آقا خیلی به ایشان علاقه داشت و با هم ارتباط داشتند، مرحوم آقا نظام الهی قمشه‌ای بود. مرحوم آقا نظام، خیلی آدم عارف و فاضلی بود. در عین حال فوق‌العاده اخلاقی، مؤدب و اهل مراقبه. من در پرانتز می‌گویم: بعدها كه ایشان به تهران آمده بود، در خیابان غیاثی مسجدی داشت به نام باب‌الجنه. من آن‌جا منبر می‌رفتم. واقعاً گاهی كه مغرب می‌رفتم آن‌جا، ایشان نماز می‌خواند، من اقتدا می‌كردم، از حالات نمازش كیف می‌كردم. از قنوتی كه می‌خواند و حالت بكایی كه در قنوت داشت، لذت می‌بردم. آن وقت یك چنین آدمی كه بسیار خوش‌ ذوق و اهل شعر بود، از رفقای فوق‌العاده نزدیك آقا بود. وقتی می‌رفت مشهد، گعد‌ه‌‌شان به راه بود. احتمالاً با آقای پهلوانی هم بود. آقا نظام الهی قمشه‌ای حلقه‌ای نزدیك به آقا در جمع دوستان و اهل گعده داشت.
همچنین آن طوری كه من شنیده بودم، آقا از مشهد با شریعتی ارتباط داشتند. شریعتی خیلی با آخوندها ارتباط نداشت و به آن‌ها بها نمی‌داد. یك مكتبی را قائل بود كه از آن به آخوندیسم تعبیر می‌كرد. ولی به نظرم، جزء معدود چهره‌ها یا تنها آخوندی كه قبول داشت، آقای خامنه‌ای بود. ایشان را قبول داشت. هم در مشهد، هم در تهران كه آمده بودند. شنیده بودم اظهار هم می‌كرد كه آقای خامنه‌ای را به‌عنوان یك آخوند و روحانی روشنفكر پذیرفته‌ام.

در همان سال‌ها، می‌رسیم به قضیه‌ی فیضیه. اولاً ارتباط آقا با قضیه‌ی فیضیه چه جوری بود؟ هرچند كه ایشان در قضیه‌ی 15 خرداد، تهران نبودند. كلاً ارتباط آقا با حضرت امام، در نقطه‌ی اوج مبارزه در سال 42 چگونه بود؟ آیا خاطراتی در این خصوص دارید؟
این مقدار به خاطر دارم كه ما در مدرسه حجتیه بودیم. اما فیضیه پاتوق بود. آقایان می‌آمدند فیضیه. رفقا هر كسی را می‌خواستند پیدا كنند، می‌آمدند آن‌جا. گاهی هم روی سكوهای آن‌جا می‌نشستیم. هر كس، از هر یك از سكوهای فیضیه، خاطره‌ای دارد. آقا هم همان‌طور كه گفتم، چون اهل معاشرت بود و رفیق‌دوست بود، با رفقایشان می‌آمدند. ماجرای فیضیه، روز دوم فروردین و مصادف با شهادت امام صادق علیه‌السلام رخ داد. از طرف آقای گلپایگانی روضه بود و همه‌جا تعطیل بود. اما آن روز یك حركات مشكوكی در قم انجام شد. من روز قبل از آن، به قم رفتم. ولی در روز حادثه، تهران بودم. آن چیز مشكوك این بود كه ماشین‌های شركت واحد تهران، یك جمع زیادی‌شان در خیابان منتهی به فیضیه پارك كرده بودند. اصلاً برای ما هم مسئله شده بود كه این‌ها چیست؟ شاید در ابتدا به ذهنمان زده بود كه كارمندان شركت واحد برای تعطیلات عید آمده‌اند.‌ ایام شهادت است و آن‌ها را آورده‌اند زیارت. اما واقعاً مشكوك بود. برای آدم‌های سیاسی سؤال ‌برانگیز بود. ما كه طلبه‌های كوچكی بودیم. امّا حتماً برای آقا بیشتر حساسیت ایجاد كرده بود. رصد می‌كردند قصه را، ببینند كه چیست. بعد از این‌كه ماجرای فیضیه گذشت، دیگر بعدش فیضیه، به یك مخروبه‌ای تبدیل شده بود. درش را هم بسته بودند. گاهی باز می‌كردند. طلبه‌ها تك‌ توك می‌آمدند. بعضی‌ها هم جرأت نمی‌كردند بیایند. واقعاً‌ خیلی غم‌انگیز شده بود. درهای حجره‌ها شكسته بود. همین‌طوری وِل بود. بعضی‌ها یواشكی با ذغال به در و دیوار، شعارهایی نوشته بودند. بعضی‌ جاها خونی بود. بعضی‌ها هم به شوخی، یك چیزهایی نوشته بودند. یك موقع من رفتم تو. دیدم كه با ذغال، یكی نوشته است كه خون شهدای فیضیه می‌جوشد. خوب این شعار درستی بود. یكی هم آمده بود، بغل آن نوشته بود كه خوب، فتیله را بكشید پایین، نجوشد!

این‌ها گذشت. یعنی این‌ها مهم نبود. حادثه‌ی فیضیه كه رخ داد، آن چیز مهم این بود كه آقا در آن‌جا نقش داشتند. همان روز بود. وقتی زدند. شنیدم كه آقا احساس خطر كردند. كماندوها، با لباس شخصی بودند. پنجه‌بوكس داشتند. چاقو داشتند. زنجیر داشتند. چوب و چماق داشتند. ریخته بودند، طلبه‌ها را زده‌ بودند. مرحوم انصاری قمی هم منبر بود. وسط منبر او شلوغ كردند. دعوای تصنعی راه انداختند تا طلبه‌ها را بزنند. شنیدم كه آقا بعد از این حادثه، سریع رفتند منزل امام. البته ارتباطشان با امام، زیاد بود. خوب، شاگرد ایشان بودند. امام هم، برای این چهره‌ی برجسته، ارزش قائل بودند. آقا رفته بودند خدمت امام بگویند كه این‌ها، هدفشان این است كه به طلبه‌ها حمله كنند. به خانه‌ی شما نیز تعرّض می‌كنند. در را ببندید. ماجرایی دارد رخ می‌دهد. احتمال دارد بریزند این‌جا و بزنند. خبر را ایشان به امام داده بود. البته امام هم، نه از ایشان و نه از مرحوم عراقی، از هیچ كدام، نپذیرفته بود. فرموده بودند كه بگذارید در باز باشد. من هستم. اگر بیایند، با من كار دارند.

ظاهراً شما حول و حوش سال 54 جلساتی با شهید بهشتی و آقای هاشمی و حاج آقای رسولی و شهید شاه‌آبادی داشتید. آیا این همان جلسات جامعه روحانیت بود یا جلسات دیگری است؟
نه، همان بوده است. یعنی دورانی بوده كه زمینه برای تشكیل جامعه روحانیت فراهم می‌شده است. مرحوم مطهری، مرحوم بهشتی و آقا بودند. یك دوره جلسات را آن موقع‌ها خدمت آقا بودیم. یك دوره جلسات هم وقتی كه حزب تشكیل شد، سال 57، داشتیم. مرحوم شهید بهشتی، مرحوم شهید باهنر، حضرت آقا و آقای هاشمی بودند. ما هم جزء طلبه‌هایی بودیم كه در حزب خدمتشان بودیم. این دوره گردشی بود. یك روز منزل شهید شاه‌آبادی بود. یك روز منزل ما بود. یك روز منزل یكی دیگر از آقایان بود. منزل من هم الهیه بود؛ محله زرگنده كه روبه‌روی همین سفارت انگلیس بود. آن‌موقع بحث تشكیل و تأسیس شاخه‌ی روحانیت حزب مطرح بود. آقای معادیخواه و آقای روحانی هم بودند.

علاوه بر این، تبعید ایشان به ایرانشهر، برای من خیلی جالب است. روزی كه ما آن‌جا بودیم، حادثه‌ای رخ داد. فروردین سال 57، ما برای دیدن ایشان رفتیم. یعنی برای دیدن همه تبعیدی‌ها رفتیم. با مرحوم شهید اخوی‌‌ام، عباس آقا و یكی‌ دو نفر از دوستان، با ماشین، به یزد رفتیم. از یزد هم رفتیم شهر بابك، بم، سیرجان و بعد هم ایرانشهر و چابهار و سراوان. در همه‌ی این‌جاها، تبعیدی‌ها بودند. در شهر بابك، رفتیم خدمت مرحوم آیت‌الله ربانی املشی. در سیرجان هم رفتیم خدمت جناب آقای غیوری، بعد هم آقا شیخ علی تهرانی. آن‌جا هم حادثه‌ای رخ داد. عیبی ندارد برایتان بگویم. خوب ما آقا شیخ علی را خیلی نمی‌شناختیم. با این كه تهرانی و در قم بود. آن موقع كه ما قم بودیم، ایشان خیلی در صحنه نبودند. به نظرم از آن‌جا رفته بودند، یا من با ایشان ارتباط نداشتم. خیلی او را نمی‌شناختم. ولی نامش را شنیده بودم. كتاب‌هایش هم بود. من "مدینه‌ی فاضله" را داشتم. یك چیز دیگری در ذهنم بود از ایشان. یعنی یك شخصیت درست و حسابی، متین و سنگین. آن شب نماز را رفتیم نزد آقای غیوری، در سیرجان. بعد گفتیم كه برای شام و خوابیدن، می‌رویم خانه‌ی آقای تهرانی. جمعی از دانشجوهای همدان هم برای دیدن تبعیدی‌ها آمده بودند و آن‌جا نشسته بودند. شیخ علی تهرانی با یكی از علمای سیرجان، به نام آقای رحمتی، دعوا و اختلاف شدیدی داشتند. آن شب پسر آقای رحمتی آمد آن‌جا كه بگوید: "شما چه اختلافی با پدر من دارید؟" همین كه آمد شروع كرد، یك دفعه ما دیدیم كه شیخ علی تهرانی پرید فحش داد و ناسزا گفت. انصافاً خیلی من خجالت كشیدم. گفتم این‌ دانشجوها آمدند علمای ما را ببینند! حالا می‌گویند نكند این‌ها همه‌‌شان همین‌طوری هستند. خیلی بد، بلند شد آن پسر را بزند. یكی از همراهان من بلند شد و پسر آقای رحمتی را بغل كرد و از خانه برد بیرون. صورت مسئله را پاك كرد تا دعوا ادامه پیدا نكند. آن شب خیلی به من سخت گذشت. پیش خودم گفتم این دانشجوها آمدند این‌جا، خیلی هم با آخوندها ارتباط نداشتند. اسم این‌جا را از دور شنیدند. بعداً هم شاید بگویند كه همه این‌طورند. آن شب به سختی گذشت.

بعد ما رفتیم به بم. در بم هم تاجری، از تبریز تبعید شده بود. به او هم یك سری زدیم و بلند شدیم رفتیم ایرانشهر، خدمت آقا. خوب ایشان از قبل من را می‌شناخت. به من لطف و محبت داشت. اخوی من عباس آقا را را هم می‌شناخت. آقای شیخ محمدجواد حجتی كرمانی هم با ایشان آن‌جا بودند. شب را خدمتشان بودیم. خوشبختانه، دانشجوها هم شب به آن‌جا آمدند. من خیلی خوش‌حال شدم كه این‌ها آن صحنه را دیدند. آقا را دیدند. دیگر این‌طور نبود كه فكر كنند همه آخوندها آن‌طوری هستند. آقا هم با این‌ها خیلی گرم گرفت. خیلی متین و سنگین برخورد كرد. اصلاً تیپ ایشان این طور بود- الآن هم هست- خیلی مؤدب و گرم بود. من خیلی آرام شدم كه الحمدلله آن ذهنیت پاك شد. شب را خدمت ایشان بودیم. صحنه برای من خیلی جالب بود و در عین حال غمبار. گریه هم كردم؛ یعنی اشك در چشمم حلقه زد. صبح یك وقت دیدم كه یك مُشت مأمور‌- اول هم نمی‌دانستم مأمورند‌- با لباس شخصی ‌آمدند داخل. كتشان كنار رفت. دیدم كلت هم بسته‌اند. فهمیدم كه مأمورند. می‌روند و می‌آیند. نگران شدم كه چه حادثه‌ای رخ داده است. آیا آقا را باید از این‌جا، به جای دیگری ببرند؟ چه شده است؟ بعد معلوم شد كه همان روز، این مأموران آمدند، آقا شیخ محمدجواد حجتی را از آقا جدا كردند و به یك جای دیگر بردند. آن صحنه‌ای كه خیلی برای من غمبار بود، این بود كه در راهرو‌- منزل ایشان یك راهروی باریكی داشت- حضرت آقا و آقای حجتی، همدیگر را بغل كردند، برای خداحافظی. ما هم ایستاده بودیم و نگاه می‌كردیم. همدیگر را رها نمی‌كردند. چشم‌هایشان پر از اشك بود. ما خیلی منقلب شدیم. این صحنه را كه دیدیم، به اخوی‌ام گفتم: آدم به یاد ماجرای ابوذر و عمار می‌افتد؛ وقتی می‌خواستند از هم جدا بشوند. اصلاً تاریخ دارد برایمان تكرار می‌شود. بالاخره آقا شیخ محمدجواد را بردند...

آنچه درست یادم هست، ایشان كه به تهران می‌آمدند‌، جامعه‌ی روحانیت- كه از قبل هم تشكیل شده بود‌- جلسه‌ی فوق‌العاده می‌گذاشت كه حتماً ایشان باشند. به نظر من، ایشان آن‌گونه پیش آقایان مهدوی كنی، مرحوم بهشتی و مرحوم مطهری جایگاه داشتند؛ همه‌ی این آقایان وقتی می‌آمدند، این زمینه بود كه حتماً یك جلسه‌ای با ایشان داشته باشیم. منزل مرحوم شهید شاه آبادی در خیابان پیروزی بود. آقا آمدند. خوب برای من همان ذهنیت، مدرسه‌ی حجتیه و خاطرات تداعی شده بود. جالب بود. 
آن‌چه سبب شد آن‌جا علاقه‌ی من به ایشان بیشتر شود، یك نكته‌ای بود. واقعاً این‌ها ریزه‌كاری‌های اخلاقی است كه آدم الگو می‌گیرد. آن زمان بعضی‌ها عمل‌زده بودند؛ به معنای عمل انقلابی. یعنی اگر نماز اول وقت نشد، نشد. فعلاً جلسه سیاسی داریم مهم‌تر است! انقلاب و سیاست مهم‌تر است. نماز را می‌شود آخر وقت هم خواند! حتی گاهی بعضی‌ها دیگر افراطی بودند. وقتی آدم به آن‌ها می‌گفت: التماس دعا، پاسخ می‌دادند كه الآن دیگر دعا گذشت؛ التماس عمل! این‌قدر افراطی بودند. در آن زمان برای من به عنوان یك طلبه‌ی جوان، جالب بود كه آقا آمدند و جلسه تشكیل شد. بحث داغ سیاسی هم شروع شد. حالا موضوع بحث یادم نیست اما جدی بود. به محض این‌كه صدای اذان بلند شد، رهبر معظم انقلاب‌ یعنی آقای خامنه‌ای‌ فرمودند: "خوب، اذان را گفتند. بحث را تعطیل كنیم و نماز را بخوانیم، بعد بحث را ادامه بدهیم."
برای من این ریزه‌كاری‌ها خیلی قشنگ بود. ببینید، یك آدم انقلابی است؛ در اوج انقلابی بودن هم هست. اما در عین حال اهل مراقبه است. مراعات اول وقت، مراعات نماز جماعت. بعد هم ایشان را انداختند جلو. آقایان همه بودند. ایشان شد امام جماعت. با یك صلابتی نماز جماعت اول وقت را خواندند و بعداً نشستیم بحث سیاسی را ادامه دادیم. این هم یكی از نقاط عطف در نحوه‌ی ارتباط من با ایشان بود.

از 12 تا 22 بهمن 57 در فعالیت‌های شورای انقلاب و جریان ورود امام به مدرسه رفاه و علوی؛ آیا در آن مقطع، ارتباطی با آقا داشتید؟
آن موقع ایشان در واقع رهبری مشهد را داشتند و بعد آمدند تهران. در تصمیم‌گیری‌ها و شورای انقلاب، من نبودم. اما چون مركزش مدرسه‌ی رفاه بود، بعضاً جلسات را در آن‌جا تشكیل می‌دادند. پس از آن كه امام آمدند، بنده روز 12 بهمن، در خدمتشان بودم. این توفیق نصیب من شد. آن حادثه را هم، شاید لازم نباشد بگویم. در آن ده روز پس از 12 بهمن و قبلش خیلی اتفاق‌ها افتاد. ما در دانشگاه تحصن داشتیم. یعنی جامعه‌ی روحانیت مبارز تهران، در دانشگاه تهران اعلان تحصن كرد. به علّت این‌كه دولت بختیار نگذاشته بود امام تشریف بیاورند. بعد هم علمای بلاد به جامعه‌ی روحانیت پیوستند. گروه‌های مردمی و نیروی هوایی آمدند؛ گروه اسلحه، یعنی مهمات‌سازی‌ آمدند؛ كم‌كم گروه‌های مختلف دانشجویی و دانشگاهی هم آمدند. در آن هفته هم آقا حضور و نقش فعالی را در اداره‌ی تحصن داشتند. ایشان، مرحوم شهید مطهری و مرحوم شهید بهشتی در اداره‌ی این یك هفته تحصن در دانشگاه، نقش بسیار بالایی داشتند. ما آن‌جا جزء شاگردپادوهای دم دست آقایان بودیم.

در تحصن دانشگاه كه اشاره داشتید، ظاهراً آقا سخنرانی‌ای هم داشتند.
بله. این‌ها نوبتی همه‌شان سخنرانی داشتند. حتی مرحوم منتظری هم بود. در تحصن، ایشان و همین‌طور مرحوم بهشتی سخنرانی داشتند. هر روز صبح بعد از صبحانه، یكی از این آقایان برای افرادی كه تازه به ما می‌پیوستند و جمع می‌شدند، سخنرانی می‌كرد. بعد به صورت دسته‌جمعی با هیئت‌هایی كه بهشان می‌پیوستند در دانشگاه راهپیمایی می‌كردند. دور دانشگاه می‌رفتند و شعار می‌دادند. مثلاً این شعار معروف كه: "وای به حالت بختیار/ اگر خمینی دیر بیاد." همین‌ها را می‌گفتند، دور دانشگاه و باز می‌آمدند مستقر می‌شدند. گاهی علمایی هم كه از استان‌ها می‌آمدند، سخنرانی می‌كردند. اما آقا، شهید بهشتی و مرحوم مطهری را من یادم است كه هر كدامشان یك روز آن‌جا سخنرانی داشتند.

ایده‌ی تحصن و نحوه‌ی هدایت برنامه‌ها، چه از نظر برنامه‌های كوچك و چه از حیث كلان و بیرون دانشگاه‌- مثل شعار‌ها- چگونه بود؟
این در جامعه‌ی روحانیت تصمیم گرفته شده بود. جامعه مبتكر این كار بود. منتها چون آقا هم آمده بودند و آقایان دیگر هم بودند، در جمع تصمیم گرفته می‌شد.

در این مقاطع، مهم‌ترین ویژگی‌های شخصیتی آقا در ابعاد مختلف، چه بود؟
درباره‌ی حضرت امیر سلام‌الله علیه عبارتی هست از عدی ابن حاتم كه شیعه و پیرو امیرالمؤمنین است و از ایشان الگو می‌گیرد. وقتی عُدی خصوصیات امیرالمؤمنین را به معاویه می‌گوید، یكی از آن‌ها این است كه علی بین ما كه بود، "احدٍ منّا"؛ مثل یكی از خودمان بود. خیلی خودمانی و خاكی. اما در عین حال اُبّهت او چنان بود كه تا سخن نمی‌گفت، آدم اجازه و جرأت پیدا نمی‌كرد، یا به خودش اجازه نمی‌داد سخن بگوید. یعنی ضمن وقار و اُبّهت، متواضع و خاكی بود.
بعضی از شخصیت‌ها، آدم‌های خاكی هستند اما دیگر خیلی قاطی می‌شوند. یعنی منزلت‌ها حفظ نمی‌شد. بعضی‌ها هستند می‌خواهند حفظ منزلت كنند، آن وقت اما تافته‌ی جدابافته می‌شوند. یعنی جامعه نمی‌پذیرد و این برخورد را نمی‌پسندد. مثلاً شاید از آن بوی یك نوع تكبر بیاید. در حالی كه ممكن است فرد آن قصد را نداشته باشد. می‌خواهد آن شؤون را حفظ كند. هنر این است كه یك كسی هم شؤون را حفظ كند، هم در عین حال متواضع و خاكی باشد. از خصوصیات رهبر معظم انقلاب از اول همین بود. به نظر من همین الآن هم ایشان یكی از خصوصیاتشان این است كه آن وقار و آن اُبّهتی را كه باید یك روحانی یك مبلغ، باید یك راهنما‌ و یك رهبر باید داشته باشد،‌ خداوند به ایشان تفضل كرده است. در عین حال واقعاً رفیق است. ایشان هیچ منزلتی در مسایل خلقی، اخلاقی و شخصی برای خودش قائل نیست. ضمن این‌كه آن اُبّهت هم هست؛ طوری‌‌كه هر مرجعی هم به ایشان برسد، احساس می‌كند باید حریم را نگه دارد. این از ویژگی‌های ایشان است كه كمتر آدم‌ها دارند. ولی الحمدلله خدا به ایشان عنایت كرده است.
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: فجر نور, فرمایشات آقا!, مقالات,
نظرات ()
بن‌لادن یا آنچه به‌عنوان 'مرکزیت سازمان القاعده' از آن نام برده می‌شد به مرکزی جهانی برای فراهم‌کردن جهت‌گیری‌های ایدئولوژیک و تبلیغات و جهت‌دهی حملات و توزیع منابع تبدیل شد و این زمانی بود که القاعده به پاکستان منتقل شده بود


مرحله تراکم 1998- 2000 [حدود سال های 1377 تا 1379 شمسی]

بعد از اعلان رسمی جنگ ضد آمریکا، و بعد از دریافت حمایت «مؤمنانه» از طرف طالبان، سازمان القاعده شروع کرد به طرح ریزی و آماده شدن برای هدف قرار دادن مستقیم آمریکا. القاعده، با استفاده از شبکه های ارتباطی اش و همچنین با توجه به تجربیاتش از «غزوه» سومالی در اوایل سال 1990 [یعنی حمله نیروهای اسلامگرای القاعده به نیروهای آمریکایی حاضر در سومالی]، در ماه آگوست سال 1998، اولین حمله بزرگش را به آمریکا ترتیب داد: منفجر کردن همزمان سفارتخانه های آمریکا در پایتخت کنیا یعنی نیروبی و پایتخت تانزانیا یعنی دارالسلام. این حمله ی همزمان به دو سفارتخانه، که صدها قربانی داشت، نشانگر تحولی بزرگ در توانایی ها و اهدف القاعده بود.


سفارت آمریکا در دارالسلام پس از انفجار

 

آمریکا هم در پاسخ به این دو عملیات، با موشک های کروز به پایگاه های مرتبط با بن لادن در سودان و افغانستان حمله کرد، ولی این پاسخ آمریکا، تأثیری در «فوران» به وجود آمده در القاعده نداشت.

عملیات ضد آمریکایی بعدی القاعده در اکتوبر 2000 رخ داد: حمله به ناوچه آمریکایی یو اس اس کول در نزدیکی بندر عدن در یمن. این حمله موجب کشته شدن هفده نفر از خدمه آمریکایی این ناوچه شد و با هیچ عکس العمل جدی هم از طرف واشنگتن مواجه نشد. فلذا سازمان القاعده به برنامه ریزی گسترده تر برای حملات مفصل تر به آمریکا ادامه داد؛ آن هم با پادگان های آموزشی خاص خود و شبکه ی منتشر شده در قسمت های مختلف خاورمیانه و آفریقا و اروپا.

محل برخورد قایق اتحاری با ناو یو اس اس کول

ناوچه یو اس اس کول پس از انفجار


[بن لادن تصمیم داشت در کنار حملات به منافع آمریکا در سراسر جهان، به خود آمریکا هم در «قلب خانه» اش حمله کند تا طبق توجیهات شرعی ای که به آن معتقد بود، با کشته شدن بی گناهان مسلمان در سراسر جهان «مقابله به مثل» کند] در همین راستا بود که بن لادن در سال های 1998 و 1999 به «خالد شیخ محمد» اجازه داد که شروع به برنامه ریزی حملاتی در داخل خاک آمریکا بنماید و این حملات که بعد سه سال برنامه ریزی دقیق و گسترده صورت گرفت همان چیزی بود که همه آن را می شناسیم: حمله به برج های دو قلوی نیویورک و ساختمان پنتاگون [و حمله ناموفق به ساختمان کنگره] در یازدهم سبتامبر 2001.

خالد شیخ محمد در اسارت نیروهای آمریکایی

از تورابورا به پاکستان، 2001 - 2002 [حدودا سال های 1380 و 1381]

از نظر سازمان القاعده،  حملات یازده سبتامبر بالاترین موفقیت ممکن به حساب می آمد [از حیث آماده سازی و مخفی نگه داشتن قضایا و موفقیت در انجام نهایی آن]. در خلال مدت زمانیِ آماده شدن این گروه تروریستی برای انجام حملات یازده سبتامبر، آمریکا فقط هشدار های محدودی درباره امکان حمله به سفارتخانه هایش یا به ناوچههای آمریکایی داده بود. [البته این قطعی است که دست کم برخی محافل اطلاعاتی از اصل رخ دادن حمله ای به آمریکا مطلع بودند، ولو اینکه از جزئیاتش اطلاعی نداشته اند]

سفارتخانه آمریکا در نایروبی پس از انفجار

حمله به برج های تجارت جهانی، آمریکا و افکار عمومی جهان را به شکل بی سابقه ای هشیار کرد. و از همان اکتوبر 2001 (یعنی فقط یک ماه بعد از حملات یازده سبتامبر) حملات نیروی هوایی آمریکایی و نیروهای ویژه آمریکایی در افغانستان آغاز شد. القاعده و اعضایش در آن زمان شریک طالبان بودند و با حملات آمریکایی ها، حالا القاعده در افغانستان در معرض «نابودی» بود.

در آن زمان و درحالیکه حمله همه جانبه آمریکا به افغانستان شروع شده بود و آمریکا داشت مراکز طالبان را نابود می کرد، کوه های تورابورا تبدیل به مخفی گاه سران و نیروهای سازمان القاعده شد. با فرا رسیدن فوریه 2002، [و اشغال افغانستان] بن لادن و نیروهای اصلی القاعده در تورابورا توسط نیروهای آمریکایی و نیروهای محلی محاصره شده بودند. اما روابط طولانی بن لادن با نیروهای محلی افغانستان، در نهایت او و نیروهایش را نجات داد.

در شبی ظلمانی بن لادن و برخی نزدیکانش توانستند از تورا بورا بیرون آمده و خود را به پاکستان برسانند و به محض رسیدن بن لادن به افغانستان، دیگر نیروهای آمریکایی نمی توانستند با نیروی نظامی دنبالش بیایند.

نمونه ای از حملات آمریکایی ها به تورا بورا

در این دوره، برخی نیروعای اصلی القاعده در خاک پاکستان دستگیر شدند، از جمله خالد شیخ محمد [طراح اصلی حملات یازده سبتامبر] و ابوزبیده. اما بن لادن و ظواهری و برخی اعضای اصلی دیگر القاعده توانستند در کنار هم رهبری جهانی القاعده را از راه دور شروع کنند. حالا به جای آنکه القاعده، نیروهای تازه وارد را در پایگاه های امن بپذیرد و آموزش دهد، بن لادن و معاونانش دستور شروع به کار هسته های مخفی در کشورهای مختلف را صادر کردند.

حملاتی که از این زمان توسط القاعده در کنیا و مراکش و تونس و چندی بعد در متروی لندن در سال 2005 رخ داد ثابت کرد  که القاعده در حالیکه در پاکستان است، می تواند اوضاع را در دست داشته باشد و آن طور که می خواهد پیش ببرد.

به این ترتیب، بن لادن یا آنچه به عنوان «مرکزیت سازمان القاعده» از آن نام برده می شد تبدیل شد به مرکزی جهانی برای فراهم کردن جهت گیری های ایدئولوژیک و تبلیغات و جهت دهی حملات و توزیع منابع. در زمانی که القاعده به پاکستان منتقل شده بود، دو اتفاق مهم رخ داد که بیشترین اثر را بر سرشت و سرنوشت القاعده نهاد: ظهور [و همه گیر شدن] اینترنت، و حمله آمریکا به عراق.

یکی از زخمی های حملات به سفارتخانه آمریکا

از عراق به یمن 2003 – 2011 [از حدود 1382 تا 1390]

در این دوره، القاعده امید داشت که خود را از یک سازمان، تبدیل کند به یک «جنبش» گسترده تر و در ضمن می خواست پایگاه خود را در کشورای عربی دیگر هم گسترش دهد.

در اصل، این مسئله که تنها یک سال پس از رانده شدن بن لادن و رهبران القاعده از تورابورا، آمریکا به عراق حمله کرد، برای آنان غافلگیر کننده بود. حمله آمریکا به عراق باعث شد که تمرکز آمریکایی ها به جای دنبال کردن انجام دهندگان حملات یازده سبتامبر، متوجه نابودی نظام صدام حسین شود، صدام حسینی که هیچ نقشی در آن حملات نداشت [درحالیکه بهانه آمریکا برای شروع جنگ ها، همان حملات بود].

نظام صدام به سرعت ساقط شد، ولی این پیروزی سریع آمریکایی ها، یک حفره ی بزرگ امنیتی در عراق ایجاد نمود و بدین ترتیب، این حفره ی بزرگ، عمل کردن القاعده در عراق را تسهیل کرد.

در سال 2003، در عراق مجموعه ای «جهادی» ای تأسیس شد با عنوان «جماعت توحید و جهاد». این سازمان در سال 2004 به صورت رسمی بیعت خود با بن لادن را اعلام کرد تا بدین ترتیب تبدیل شود به «سازمان القاعده ی عراق» [یا شاخه ی القاعده در عراق]. رهبر این گروه ابومصعب الزرقاوی بود که شروع کرد به سلسله هجوم هایی ضد آمریکایی ها و شیعیان عراق.

یکی از مخفی گاه های تورابورا

زرقاوی، سازمان القاعده که در این مدت کم فروغ شده بود را فعال و مجددا سازماندهی کرد. بدین ترتیب دوره دوم جذب رزمنده گان خارجی [بعد از دوره جهاد افغانستان] آغاز شد: این بار برای سفر و جنگ در عراق.

پس از آغاز حرکت های مقاومت در برابر نیروهای آمریکایی در عراق، القاعده به صورت گسترده تر و قوی تر رشد کرد، و البته خشن تر هم شد.

در سال 2006، در پاکستان نامه ای از ایمن الظواهری [نفر دوم القاعده] کشف شد که قرار بود به دست زرقاوی در عراق برسد. این نامه، به زرقاوی توصیه میکرد خشونت ضد شیعیان و غیرنظامیان را کنترل کند چرا که این کارها، موجب عکس العمل های شدید و خشن ضد القاعده خواهد شد [در این نامه ظواهری، بر «کافر» بودن شیعیان تأکید شده بود ولی خواسته شده بود در آن زمان، اولویت «جهاد» به کشتار شیعیان که بخش عمده ای از مردم عراق بودند و با اهل سنت عراق هم روابط بسیار طولانی و تاریخی داشتند، داده نشود چون طبق نظر ظواهری ، هنوز مردم برای فهم علت لزوم کشتن شیعیان توجیه نشده بودند!!]

در همین زمان، شبکه اینترنت هم تبدیل شد به فرصتی طلایی برای القاعده. در این زمان که ارتباط رهبران القاعده با نیروهایشان و طرفدارانشان از طریق راه های مرسوم و معمول، غیرممکن شده بود، پایگاه های اینترنتی القاعده تبدیل شدند به مراکزی برای جهت دهی ایدئولوژیک، مسائل فقهی، راهنمایی آموزش [های نظامی] و مشخص کردن اهداف برای عملیات. در کنار اینها، این سایت های کلیپ های ویدئویی از حملات القاعده در افغانستان و عراق را هم منتشر می کردند.

در زمانی که القاعده نیازمند حفاظت از امنیت عملیات هایش بود، از این اینترنت در این مسیر سود برد. ضمنا اینترنت این امکان را به القاعده می داد تا به صورت مستمر با کسانی مرتبط باشد که گمشده ی خود را در «جهاد در عراق» می دیدند.

در سال 2006، نیروهای آمریکایی توانستند ابومصعب الزرقاوی را بکشند. از این زمان به بعد القاعده ی عراق، بیش از پیش به سمت خشونت و طائفه گرایی [ضدیت با مذهب اهل بیت و دیگر ادیان و مذاهب] گرایش پیدا کرد. چیزی که باعث شد مردم عادی به صورت کامل از آن زده و متنفر شوند.

 

جسد زرقاوی

در عین حال، «خطوط امداد» رسیدن جنگجویان غیر عراقی در سال 2007 هم ادامه یافت، اما نتیجه ی آن چیزی نبود جز خشونت بی حد و حصر و همین موجب فروکش کردن حمایت قبایل سنی عراقی از این گروه شد چرا که می دیدند این گروه، [به جای مبارزه با اشغالگران کشورشان] مشغول آدم کشی «بی حساب و کتاب» است. پس از کم فروغ شدن عملیاتی «سازمان مرکزی القاعده»، شاخه دیگر القاعده با نام «القاعده ی جزیرة العرب» در صحنه ظاهر شد تا جاهای خالی را پر کند.

ظهور القاعده جزیرة العرب

برای فهم ریشه های این شاخه باید به کمی عقب تر برگردیم، یعنی سال 2005، زمانی که هسته های القاعده در عربستان شرع کردند به برنامه ریزی و آماده شد برای انجام حملاتی ضد اهداف دولتی آل سعود، خصوصا ضد تأسیسات نفتی عربستانی.

در این زمان، درگیری ها در کشور همسایه عربستان یعنی عراق، عربستانی های بسیاری را برانگیخت تا به شمال سفر کنند و با آمریکایی ها بجنگند. این افراد پس از نبردهایی در عراق به کشور خود بازمی گشتند. حالا اعضای با سابقه ی عربستانی القاعده، و نیروهای بازگشته از عراق شروع کردند به جمع شدن کنار هم برای آغاز رویارویی با حکومت.

نفر دوم از سمت راست ناصر الوحیشی و نفر سوم علی الشهری

حکومت سعودی هم در پاسخ، حمله ی سنگین به هسته های القاعده را آغاز کرد که موجب کشته شدن و دستگیری تعداد زیادی از نیروهای اصلی آن و فرار مابقی آنها از عربستان شد که بسیاری از این افراد به یمن رفتند. [اساسا حکومت عربستان، خواستار این است که از این نیروها در کشورهای دیگر استفاده کند و حمایتش از آنها تا جایی است که به محدوده خود او نزدیک نشوند، بدین ترتیب بین بسیاری از این گروه های تکفیری جهادی با عربستان حالت سیاسی خاصی شکل گرفته به عنوان دوستی در خارج و دشمنی در داخل، و این پدیده در عالم سیاست نمونه ای دیگر هم دارد که شرح جداگانه ای می طلبد.]

در آغاز سال 2003، اکثر نیروهای سازمان القاعده در یمن هم یا کشته و یا زندانی شده بودند، برخی دیگر از آنها هم در سال های بعد در حال بازگشت از عراق حین درگیری با نیروهای حکومتی دستگیر شدند. اما با همه اینها، عملیات پاکسازی عربستان از القاعده [که موجب فرار باقی ماندگان به یمن شد] و همچنین جریان فرار نیروهای القاعده از زندان در یمن، روح و جان تازه ای به القاعده در یمن داد.

بدین ترتیب در سال 2009 [و همزمان با افول القاعده در عراق] نیروهای القاعده ی عربستان که به یمن گریخته بودند به همراه نیروهای قدیمی یمنی القاعده کنار هم جمع شدند و «[شاخه] سازمان القاعده در جزیرة العرب» را ایجاد نمودند.

در کنار این ها، حملات بیشتر هواپیماهای بدون سرنشین آمریکای در پاکستان و کم شدن توجه ها [و عملیات ها] در عراق، رزمندگان قدیمی و نیروهای جدید القاعده را بر آن داشت که به سمت یمن راهی شوند. در یمن، حضور ناصر الوُحَیشی (که معاون شخصی بن لادن بود) و سعید علی الشهری (که پیشتر در گوآنتانامو زندانی بود) منابع منطقه ای القاعده [در یمن] را تقویت می کردند. بدین ترتیب، با فراهم شدن این زمینه ها، سازمان شروع کرد به یک سلسله حملات. +

ناصر الوحیشی

شخص مهم دیگری که در «سازمان القاعده در جزیرة العرب» حضور یافت، روحانی آمریکایی-یمنی، انور العولقی بود. انورالعولقی کسی بود که از طریق سلسله سخنرانی هایش که در اینترنت منتشر می شد، صدا و حرف و نظرات سازمان را در سطح جهان پخش می کرد.

بدین ترتیب، رفته رفته القاعده ی جزیرة العرب، ابتکار عمل را در حملات خارجی ضد غرب به دست گرفت. از جمله کارهای این سازمان می توان به سازماندهی عملیات های پیچیده ای مثل تلاش برای سرنگونی یک هواپیما در آسمان آمریکا در سال 2009 و همچین جاسازی بمب در کارتیج های پرینتر که با هواپیما جابه جا می شد اشاره کرد.

علامتی که بیش از همه، ظهور القاعده ی جزیرة العرب را نشان می داد، زیاد شدن حملات هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی در یمن بود. و این نشان می داد که نظر آمریکایی ها درباره مرکزی که آنها را تهدید می کند، تغییر کرده است.

روحانی تشکیلات القاعده در شبه جزیره، انور العولقی

نبرد مستمر در پاکستان

اگر جنگ با القاعده عراق یک جنگ مقطعی و مرحله ای بود، ولی جنگ با القاعده در افغانستان و پاکستان امری مستمر بود. چرا که جریان ورد نیروهای رزمنده ی خارجی به پاکستان برای جنگیدن با آمریکایی ها در شرق افغانستان، هرگز قطع نمی شد و همیشه (ولو با تعداد کم) ادامه داشت.

از طرف دیگر، القاعده در درگیریهای داخل پاکستان هم ورود پیدا کرد و این مسئله، به «طالبان پاکستان» در نبردهایش ضد حکومت مرکزی [که همپیمان آمریکا بود] کمک رساند.

اتحاد بین القاعده و طالبان پاکستان، مراکز القاعده در پاکستان را بیش از پیش تبدیل به مرکز جهانی تروریسم نمود و از همین جهت بود که حملات هواپیماهای آمریکایی به این مراکز هم شروع شد.

با افزایش این حملات در سال 2008، خسارت های سنگینی به القاعده وارد شد. و برای اولین بار، تلفاتی که به رهبران القاعده وارد آمد، موجب کندی هماهنگی جهانی بین نیروهای القاعده گردید.

ادامه دارد ...

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات,
نظرات ()
در روزگار حکومت متوکّل، زنی ادّعا کرد که زینب دختر فاطمه زهرا(س) است متوکّل به او گفت: تو زن جوانی هستی و از زمان رسول خدا(ص) سالیانی گذشته است. 
آن زن گفت: رسول خدا دستش را بر بدن من کشیده است و از خداوند خواسته که هر چهل سال جوانی ام را به من برگرداند و من این مطلب را تا به حال برای مردم اظهار نکرده‌ام. متوکّل سران ابی طالب و فرزندان عبّاس و قریش را خواست و با آنها مشورت کرد. آنان گفتند: در فلان تاریخ زینب دختر حضرت فاطمه(س) وفات یافته است؛ ولی آن زن می‌گفت: دروغ است. متوکّل گفت: من از فرزندان عبّاس نیستم اگر نتوانم حجّت و دلیلی برای نقض سخن این زن بیاورم.اطرافیان گفتند: امام هادی(ع) را بخواه امید است که پاسخی داشته باشد. امام هادی(ع) به آن زن فرمود: «گوشت بدن فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است بنابراین اگر راست می‌گویی داخل محوطه درندگان بشو.»
آن زن گفت: دیگران که در این مجلس مدّعی هستند از فرزندان امام حسن و امام حسین(ع) هستند. داخل شوند. 
متوکّل به حضرت هادی(ع) گفت: شما خودتان داخل شوید. 
امام فرمود: «مانعی ندارد»، نردبانی آوردند و در محوطه‌ای که شش شیر بود، امام داخل شد. پس از ورود امام، تمام شیرها خود را به امام نزدیک کردند و امام دست بر سر آنها می‌کشید. 
وزیر متوکّل گفت: تا این خبر منتشر نشده است، حضرت را خارج کن. 
متوکّل گفت: ای ابوالحسن ما قصد سوئی نسبت به تو نداشتیم، فقط می‌خواستیم به گفته‌ات یقین پیدا کنیم، دوست دارم که بیرون بیایی. امام هادی(ع) برخاست و به طرف نردبان حرکت کرد؛ در حالی که همه شیرها خود را به لباس حضرت می‌مالیدند امام روی اوّلین پله نردبان که قرار گرفت، متوجّه شیرها شد و با دست اشاره کرد که برگردند و شیرها برگشتند، امام از محوطه شیران خارج شد و فرمود: «هرکس می‌پندارد که از فرزندان فاطمه است در این مکان برود.»
متوکّل به آن زن گفت: داخل محلّ شیران برو. آن زن گفت: شما را به خدا دست نگه دارید من ادّعای باطلی کردم من دختر فلانی هستم تنگ‌دستی و فشار مرا به این کار وادار کرد. 
متوکّل گفت: او را داخل محوطه شیران بیفکنند. در این هنگام مادر متوکّل شفاعت کرد و او را نجات داد.1



پی‌نوشت‌ها:
1. بحار الانوار، ج 50، ص 149، شماره 35
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات,
نظرات ()
حمد و سپاس خداوندی را سزاست که پس از خلقت انسان و کامل کردنش با حواس پنج‌گانه، برای آنان امامی قرار داد که نقش هدایتشان را بر عهده داشته باشد در مورد تعداد ائمّه بزرگوارمان در قرآن کریم و احادیث اهل بیت(ع) مطلب خاصّی ذکر نشده؛ امّا نبودن این مطلب در کتاب و سنّت، لزوماً به معنی نبودن فایده یا نداشتن سرّ نیست، همان‌گونه که خداوند متعال در تبیین احکام و قوانین اسلام و نیز در بیان قصص قرآنی، تنها به ذکر اشاره‌گونه آنها اکتفا کرده و عمده مطالب پیرامون آن ‌را به عهده رسول گرامی خود(ص) و پیشوایان معصوم اهل بیت گذاشته است.


در مورد این مطلب نیز دیدگاه‌های متفاوت و گاهی متناقض وجود دارد. به این معنی که بعضی از بزرگان، اصل وجود تفاهم و داشتن دلالت خاص در این زمینه را منکر شده و صرف شباهت داشتن و یکی بودن آنها را قائلند. در برابر  این دسته، کسانی قرار دارند که با دیدی بازتر به موضوع نگریسته و به تمسّک به این مطلب که حکمت الهی در تمامی ارکان خلقت جریان دارد، به دنبال راه حلّی قانع کننده برای کشف این مسئله بوده‌اند. 
در این نوشتار سعی شده دیدگاه‌های مختلف در این موضوع نگاشته شود؛ بنابراین برای دسترسی به دیدگاه جامع و کامل، ابتدا با نظریه‌ای شروع کردیم که از نظر سلبی به این مطلب نگریسته‌، سپس نظریات مثبت را برشمردیم. قابل ذکر است که بیان دیدگاه‌ها در این مقاله به معنی بازشماری و احصای کامل آنها نیست، ضمن اینکه در همه حال از خداوند متعال مسئلت داریم که خود راه‌گشا و راهنمای ما برای شناخت معارف اهل بیت(ع) و درک حقیقت وجودی ایشان باشد.
ان‌شاءالله



دیدگاه اول

اوّلین نظریّه‌ای که در این زمینه به چشم می‌خورد، دیدگاه عرفاست.
از منظر عرفا چون در آیات قرآن کریم و روایات اهل بیت(ع) مطلب خاصّی در مورد این مطلب ـ یعنی حکمت تعداد ائمه ـ وجود ندارد، بنابراین دلیل خاصّی برای آن نمی‌توان برشمرد. هر چند این گروه قائلند که حروف و اعداد من جمله عدد 7 و 12 در عالم ملکوت جایگاه خاصّی نزد خداوند داشته و سرّی در خود دارند که ما از حکمت آن بی‌خبریم.
از نقطه نظر این بزرگان، این اعداد در عالم حقیقتی دارند و در کائنات تأثیرگذار هستند و نمی‌توان این حقیقت را انکار کرد؛ امّا دلیلی از کتاب و سنّت بر صحّت و سقم آن وجود ندارد.2


دیدگاه دوم

روایتی از رسول گرامی اسلام(ص) در خصوص این مطلب وجود دارد که حضرت فرمودند:
«هر چه در امّت‌های قبل اتّفاق افتاده، در این امّت نیز اتّفاق خواهد افتاد، بدون کم و کاست. طابق النّعل بالنعل و بدون تفاوت.»3 
حضرت در این روایت تعبیر «طَابِقُ النَّعلِ بِالنَّعل» را دارند که نشان دهنده این موضوع است که هر اتّفاقی که در امّت‌های قبل از اسلام افتاده، در امّت آخرالزّمان هم روی خواهد داد. یکی از این اتّفاقات مهم و حیاتی در زندگی و سرنوشت مؤمنان، انتخاب هدایت‌گران الهی بعد از رحلت پیامبر گرامی اسلام(ص) است. تعداد این جانشینان با تعداد حواریون حضرت عیسی(ع) و تعداد نقیبان بنی‌اسرائیل یکی است. رسالت آنها هم همانند رسالت پیامبران اولوالعزم سنگین و مهم بوده است.
خداوند متعال در سوره مبارکه مائده، به این مطلب اشاره دارد و می‌فرماید:
«وَ لَقَد اَخَذنَا مِیثَاقَ بَنِی اِسرَائِیلَ وَ بَعَثنَا مِنهُم اِثنَی عَشَرَ نَقِیباً وَ قَالَ اللهُ اِنِّی مَعَکُم لَئِن اَقَمتُمُ اَلصَّلَوهَ وَ ...؛4
و این‌گونه خداوند از بنی اسرائیل پیمان گرفت و در میانشان دوازده نقیب (سرپرست) برانگیخت و به آنها فرمود: اگر نماز بپا دارید و .... من با شما هستم.»


دیدگاه سوم

در «آیه 36 سوره مبارکه توبه» خداوند متعال می‌فرماید:
«اِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللهِ اِثنَی عَشَرَ شَهراً فِی کِتَابِ اللهِ یَومَ خَلَقَ اللهُ السَّمَواتِ وَ الاَرضَ مِنهَا اَربَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِکَ الدِّینُ القَیِّم فَلَا تَظلِمُوا فِیهِنَّ اَنفُسَکُم؛
تعداد ماه‌ها نزد خداوند در کتاب الهی، از آن روز که آسمان‌ها و زمین را آفریده، دوازده ماه است که چهار ماه از آن، ماه حرام است (جنگ در آن ممنوع می‌باشد) این آیین ثابت و پابرجاست، بنابراین در این ماه‌ها به خود ستم نکنید.»
بعضی از مفسّران در تبیین و تفسیر کلمه «شهر» می‌گویند:
«منظور خداوند از خلقت دوازده ماه از اوّلین روز خلقت آسمان‌ها و زمین، همان خلقت دوازده امام و اهل بیت پیامبر است. در این آیه به خلقت نوری آنها اشاره شده است که خلقت آن، قبل از خلقت تمام موجودات بوده است.»5
روایات فراوانی تصریح دارد که فرشتگان و ملائک الهی که به کار تسبیح و تقدیس خداوند مشغول بوده و کاری جز آن ندارند، با دیدن این انوار نورانی و پاک متعجّب شده و چون دیدند که این انوار از نورانیّت خاصّی برخورداند، گمان کردند که آنها خدا هستند. در این لحظه بود که ارواح ائمه شروع به تسبیح گفتن می‌کنند تا ملائکه بدانند آنها مخلوقند و خداوند متعال از صفات مخلوقات منزّه است. آنگاه ملائکه همراه با ائمّه تسبیح گفته و خداوند را تنزیه کردند. 
در این روایت که از رسول گرامی اسلام(ص) به حضرت امیر(ع) بیان شده، سرّ برتری ائمّه(ع) نسبت به ملائکه ذکر شده که حضرت فرمودند: «ما چهار ذکر مهم را به ملائکه آموختیم که قبل از آن ملائکه با آن آشنایی نداشتند.»6
از این روایت می‌توان برداشت کرد که خداوند از روز ازل، برای هدایت بشر در امّت پیامبر خاتم(ص) دوازده نور پاک را در نظر گرفته و با قید «منها اربعهٌ حرم» بیان می‌دارد که چهار تن از این بزرگواران، خصوصیّتی دارند و به نام مبارک «علی» که خود از مهم‌ترین اسماء الهی است، مزّین می‌باشند. 
این ائمه بزرگوار عبارتند از: حضرت امیرالمؤمنین، علیّ(ع)، حضرت علیّ بن الحسین امام سجّاد(ع)، حضرت علیّ بن موسی الرّضا(ع)، حضرت علیّ بن محمّد امام هادی(ع). 
خداوند متعال در ادامه می‌فرماید: «فَلَا تَظلِمُوا فِیهِنَّ اَنفُسَکُم» خودتان را در مورد این چهار «علی» ظلمانی نکنید و در حقّ آنها ظلم روا ندارید.
گزارش‌های تاریخی از زندگی چهار امام نام برده شده، حاکی از ظلم بی حدّ حاکمان و مردم قدرناشناس در این برهه از زمان و رعایت نکردن حقوق این بزرگواران است. حضرت علی(ع) با وجود روایت‌های متعدّد و تصریح پیامبر(ص) در مورد خلافت و جانشینی ایشان، بعد از رحلت رسول گرامی اسلام(ص) مجبور به سکوت و 25 سال خانه‌نشینی می‌گردد و پس از به خلافت رسیدن هم در جنگ مدام با مخالفان خویش است تا زمانی‌که مظلومانه به شهادت می‌رسد. 
امام سجّاد(ع) بعد از شهادت مظلومانه پدر بزرگوار خویش، مجالی برای هدایت مردم جز از طریق دعاها و پند و اندرزها ندارد و سال‌های پر برکت خویش را این‌گونه غریبانه سپری می‌کند تا خدای خویش را ملاقات نماید.
امام رضا(ع) که به ظاهر به ولایتعهدی مأمون رضایت می‌دهد، از شهر و دیار و خانواده و فرزندانش دور می‌گردد و با مظلومیّت تمام در غربت به شهادت می‌رسد.
امام هادی(ع) در اختناق حکومت وقت، مجبور به اقامّت در «سامرّاء» و تحت شدیدترین مراقبت‌های خلفای بنی العبّاس روزگار خود را سپری می‌کند و در زمانی که تنها 44 سال از عمر شریفش نگذشته است، به شهادت می‌رسد.


دیدگاه چهارم

به دلیل اینکه خداوند متعال همه کارهای عالم را از روی حکمت انجام می‌دهد و هیچ کاری در عالم خلقت تصادفی و بدون دلیل نیست، بنابراین در یکسان بودن تعداد ائمه بزرگوار با حواریون و نقباء هم، حکمتی نهفته است که شاید با تعقّل و تدبّر در آن، به گوشه‌هایی از اسرار وجودی آن دست یافت.
خداوند حکیم تعداد جانشینان سه پیامبر بزرگ الهی را یکی قرار داده است، این مطلب زمانی زیباتر جلوه می‌کند و مورد توجّه بیشتر قرار خواهد گرفت که در‌یابیم موارد مشابه دیگری هم از این دست در قرآن کریم وجود دارد.
به عنوان مثال، تعداد چشمه‌هایی که با عصای الهی حضرت موسی(ع) برای قومش جاری شد، دوازده عدد است علاوه بر اینکه اسباط بنی اسرائیل هم دوازده عدد بوده‌اند.
در داستان ساخته شدن «بیت المقدّس» این‌گونه آمده که حضرت سلیمان(ع) پس از اینکه شیاطین و اجنّه را احضار کرده و کارهای ساختمانی را میان آنها تقسیم کرد و هر دسته‌ای را به کاری گماشت، گروهی از جنّیان را برای تهیه سنگ‌های مرمر و بلور به حفر معادن وادار کرد و دستور داد شهر بیت المقدّس را از سنگ‌های مرمر و سفید بنا کنند. پس از آن برای شهر دوازده قلعه ساخت و هر یک از اسباط بنی اسرائیل را در قلعه‌ای جای داد.7 
با توجّه و دقّت نظر در آیات قرآنی که در مورد اتّفاقات اقوام گذشته به گونه‌ای مختصر و موجز، گزارشاتی بیان کرده، امّا در مورد حضرت موسی(ع) و قوم بنی اسرائیل آیات فراون و متعدّد وجود دارد، همین امر سبب می‌شود که با دقّت بیشتری به این‌گونه آیات توجّه کرده و مطالب مهم آن را مدّ نظر قرار دهیم.


دیدگاه پنجم 

در سال‌های حیات و زندگی رسول گرامی اسلام(ص) وقایعی اتّفاق افتاده که توجّه خاصّ حضرت را به این عدد نشان می‌دهد.
به طور مثال در سال دوازدهم بعثت، گروهی از مردم یثرب برای دیدار با پیامبر و شنیدن آیین اسلام در جمره عقبه در مِنی با ایشان دیدار می‌کنند، تعداد این گروه دوازده نفر می‌باشد که پس از شنیدن دعوت پیامبر(ص) و قبول اسلام با حضرت این‌گونه بیعت می‌کنند که کینه‌های قبیله‌ای خود را فراموش کرده و کسانی را که آمادگی پذیرش اسلام دارند، به آیین جدید دعوت کنند.
این نخستین بیعت در اسلام بود که به پیمان عقبه معروف شد و پس از این بیعت بود که پیامبر(ص) مصعب بن عمیر را به عنوان نماینده خود به یثرب اعزام کردند. 
سال بعد، یعنی در سال سیزدهم بعثت، گروهی متشکّل از 75 نفر از مسلمانان یثرب، در روز دوازدهم ذی الحجّه، در عقبه مِنی، دومین پیمان خود را با پیامبر می‌بندند و متعهّد می‌شوند که همان‌گونه که از زنان و فرزندان خود محافظت می‌کنند، از جان رسول خدا(ص) نیز دفاع کنند. نکته جالب توجّهی که در این دیدار حائز اهمّیت می‌باشد، این است که رسول گرامی اسلام(ص) برای ایجاد انضباط در میان انصار، اقدام مهمّی را صورت دادند. حضرت فرمودند:
«تعداد 12 نفر از میان خود به عنوان «نقیب» انتخاب کنید تا سرپرستِ گروهِ تازه مسلمان بوده و مردم برای انجام کارهایشان با آنها در ارتباط باشند.»
پیامبر تأکید کردند که این عدد را به این دلیل در نظر گرفتند که موسی از میان بنی اسرائیل، دوازده نقیب را برگزید. آن حضرت آنان را به حواریون حضرت عیسی(ع) تشبیه کرده و فرمودند:
«کفالت قوم خود را داشته باشید، همان‌گونه که حواریون عیسی(ع) کفالت قوم را برای حضرت عیسی داشتند.»
در نقلی آمده است که جبرئیل آنان را انتخاب کرده و افراد دیگر نباید چیزی به دل بگیرند و ناراحت شوند.8 
مطلب دیگر در مورد تاریخ تولّد و بزرگ‌ترین واقعه زندگی آخرین سفیر الهی است که مبدأ تحوّلات عظیمی در جهان اسلام شد و همین‌طور تاریخ رحلت آن حضرت، که همه آنها یکی است. 
همان‌گونه که می‌دانید تاریخ ولادت رسول گرامی(ص) ـ البتّه به نقل اهل سنّت ـ و تاریخ هجرت پیامبر(ص) از محیط مشرک «مکّه» به دارالاسلام مدینه که مبدأ تاریخ اسلام قرار گرفت و نیز تاریخ رحلت رسول گرامی(ص) ـ به نقل از امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و امام رضا(ع) ـ همه و همه در روز دوازدهم ربیع الاوّل اتّفاق افتاده است.9 هر چند که بعضی از مورّخان در مورد تاریخ رحلت پیامبر(ص) نظر دیگری دارند.


دیدگاه ششم 

در بیان تعیین اسامی پیامبر(ص) و امام(ع) برای روزهای هفته، روایتی از امام هادی(ع) وجود دارد که رسول گرامی(ص) فرمودند:
«با روزها دشمنی نکنید که آنها با شما دشمنی خواهند کرد.»
مراد از ایّام هفته، ائمه(ع) می‌باشند که آسمان و زمین به واسطه آنها پابر جاست.
به همین دلیل شنبه به نام گرامی رسول خدا(ص)، یکشنبه به نام امیرالمؤمنین(ع)، دوشنبه به نام دو امام، امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، سه‌شنبه، سه امام، امام سجّاد(ع)، امام باقر(ع) و امام صادق(ع)، چهارشنبه، چهار امام، حضرت موسی بن جعفر(ع) و علیّ بن موسی(ع) و امام جواد(ع) و امام هادی(ع)، پنج‌شنبه به نام امام حسن عسگری(ع) و جمعه به نام نامی امام عصر (ارواحنا فداه) مزیّن شده است.
امام هادی(ع) در ادامه می‌فرمایند:
«در دنیا با ایشان دشمنی نکنید تا در آخرت با شما دشمنی نکنند.»10
تعیین اسامی ائمه با یکی از روزهای هفته نشانگر اهمّیت این موضوع است که یاد و نام آن بزرگواران را در تمامی ساعت‌های زندگی خود فراموش نکنیم و روزهای هفته را به سلام و صلوات ایشان شروع و به پایان برسانیم و زندگی خود را با انوار ملکوتی ایشان منوّر سازیم.

دیدگاه هفتم 

در بیان آخرین دیدگاه سعی شده با نظریّاتی خارج از کتاب و سنّت آشنا شویم و از اطّلاعات به دست آمده در این زمینه بهره گیریم.
در «کتاب راز اعداد» این‌گونه آمده است که:
در کلّیه ادیان و مذاهب بر روی برخی اعداد، تکیه خاصّی شده است. اعتبار عدد هفت نزد زرتشتیان و عدد چهل در برخی ادیان دیگر از این نمونه است. یهودیان به عدد دوازده و چهل اعتبار زیادی می‌دهند. آنان تعداد فرزندان یعقوب را دوازده نفر می‌دانند و می‌گویند اسماعیل فرزند ابراهیم، دوازده پسر داشت. موسی، دوازده چشمه از دل سنگ بیرون آورد و از هر سبط یک نفر را انتخاب نمود تا برای اطّلاع از دشمن به «فلسطین» برود. عدد سنگ‌های گرانبها در دست هارون، دوازده بوده و در تقویم زمانی آنها، سال دوازده ماه دارد. انجام برخی از مراسم در روزِ دوازده هر ماه است و در کتب مقدّس این‌گونه آمده که اعداد مقدّسِ پنج و هفت در عدد دوازده جمع می‌شوند.
بسیاری از تمدّن‌های باستانی به ویژه در «خاورمیانه» بر پایه دوازده بوده‌اند و سال را به دوازده ماه تقسیم می‌کردند.11
در عهد عتیق عدد دوازده در موارد بسیاری دیده می‌شود.12
اهمّیت دوازده در فرهنگ اسلامی کمتر از سنّت یهودی و مسیحی نیست و دانشمندان و شاعران جایگاه ویژه‌ای برای این عدد قائلند. تقسیم کتاب‌های علمی یا ادبی به دوازده جزء یا دوازده باب در میان نویسندگان مسلمان بسیار رایج است.13
در طالع‌بینی عدد دوازده به معنی کمال است و آرمان آفرینش رسیدن به کمال است.
در «چین» باستان نه تنها دوازده برج منطقه البروج و سال دوازده ماهه رایج بود؛ بلکه دوره‌ای ده‌تایی با این دوره دوازده تایی ترکیب شد. روزهای آنان دوازده ساعته بود و کامل شدن حرکت انتقالی مشتری را که دوازده سال یک ‌بار رخ می‌داد، جشن می‌گرفتند. آنان می‌دانستند که بخشی از روده کوچک، دوازدهه (اثنی عشر) نام دارد و ما در عالم واقع دوازده دنده داریم. در اساطیر کهن چینی گفته می‌شود که خدای برتر که تختش در قطب سماوی است، دوازده مباشر دارد.
نتیجه‌گیری

از تمامی مطالب عنوان شده فوق، می‌توان نتیجه گرفت که:
اوّلاً: ما معتقدیم که هر کاری در عالم خلقت بر اساس حکمت خاصّ الهی صورت می‌پذیرد؛
ثانیاً: تأکید رسول اكرم(ص) مبنی بر روی دادن اتّفاقات امّت‌های پیشین در امّت اسلام، نشانگر اهمّیت این موضوع است که بسیاری از امتحان‌های امّت‌های قبل به عنوان الگویی برای امّت اسلام نیز در نظر گرفته خواهد شد. بنابراین جانشین شدن دوازده امام بزرگوار پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) بارزترین نمونه از این موارد است که با نگاه ابتدایی به رویدادهایی که در امّت یهود و نصاری پس از رحلت پیامبراشان رخ داد، قابل درک است؛
ثالثاً: وظیفه اصلی هر سه دسته ذکر شده، پس از رحلت پیامبرانشان، راهنمایی و هدایت مردم و نگه داشتن آنها در طریق حق است. راهی که انبیای بزرگ الهی برای آوردن مردم بر سر آن، زحمات بی‌شماری را متقبّل شده بودند و سزاوار نبود که با نبودن پیام‌آوران الهی، بدون پشتوانه و رهنما رها شده و بدون نتیجه و ابتر بماند.
اراده قاهر الهی بر این تعلّق گرفته بود که برای هر سه پیامبر اولوالعزم خویش، دوازده جانشین قرار دهد تا مردم بدون هدایتگر نمانده و با راهنمایی ایشان به سعادتی که خداوند برایشان مقدّر کرده است، دست یابند.
آنان همچون دوازده ماه سال که تمام ایّام سال را تحت پوشش خود قرار می‌دهند، برای بشریت تا آخرالزّمان نورافشانی کرده و حجّت الهی به وسیله ایشان کامل و تمام خواهد ‌شد.
همین مطلب است که ما، هر جمعه در «دعای ندبه» می‌خوانیم:
برای هر کدام از پیامبران شریعت و کتاب عطا کردی و طریقه و قانونی معیّن داشتی و برایشان اوصیایی انتخاب کردی که یکی پس از دیگری نگهبان دین و شریعت از مدّتی تا مدّت معیّن باشند تا اقامه دینت و حجّت تو بر بندگانت باشند و به این علّت که حق از جایگاه خود زایل نشود و باطل بر اهلش چیره نگردد14.
خداوند متعال در «سوره مائده» می‌فرماید:
«لَقَد اَخَذنَا مِیثَاقَ بَنِی اِسرَائِیلَ وَ اَرسَلنَا اِلَیهِم رُسُلاً کُلَّمَا جَائَهُم رَسُولاً بِمَا لَا تَهوَی اَنفُسُهُم فَرِیقاً کَذَّبُوا وَ فَرِیقاَ یَقتُلُون»
ما از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم و رسولانی به سوی آنها فرستادیم؛ ولی هر زمان پیامبری حکمی بر خلاف هوس‌ها و دلخواه آنها می‌آورد، عدّه‌ای را تکذیب می‌کردند و عدّه‌ای را می‌کشتند.15 
این داستان دقیقاً در مورد جانشینانِ معرفی شده از طرف پیامبر نیز اتّفاق افتاد. تاریخ گواه است که یازده امام معصوم به فاصله زمانی کوتاهی به شهادت رسیدند. تنها به این دلیل که مردم، تاب تحمّل شنیدن سخنان حق آنان را نداشتند. تاریخ زندگی ائمه بزرگوار ما مملوّ از قدرناشناسی و کفران نعمت مردم زمانه، نسبت به امامان بر حق است که در اثر نداشتن درک صحیح از رهبران الهی، آنها را مجبور به خانه‌نشینی و انزوا یا زندان و شهادت نمودند.
رسول اكرم(ص) در طول مدّت دعوت الهی خویش، به کرّات نام و نشان جانشینان خود را به یاران خویش معرفی کردند. روایاتی که امامان را دوازده نفر معرفی می‌کند، روایات معروف و مشهوری است؛ به طور مثال که حضرت فرمودند:
پیوسته امر امامت عزیز خواهد بود با وجود دوازه خلیفه ... که همگی آنان از قریش هستند.»16 
در نامه ای که حضرت امیرالمومنین، علی(ع) به معاویه نوشتند به ایجاد ارتباط و پیوند بین نبوّت و وصایت و امامت و اثبات آن به عنوان خطّ اصیل در تاریخ انبیاء اشاره می‌نماید و می‌فرماید:
«همانا امامان از قریشند که درخت آن‌ را در خاندان هاشم کاشته‌اند. دیگران در خور آن نیستند و طغرای امامت را جز به نام هاشمیان ننوشته‌اند»17 
امام در این نامه و در اثنای این جملات و نامه‌های دیگر، نوعی وراثت انبیایی را برای انتقال حقّ امامت و رهبری مطرح می‌نماید. این وراثت نه وراثتی است که برای انتقال حقوق مادّی به کار می‌رود؛ بلکه وراثتی است که با وصایت، علم، حکمت، طهارت و عصمت همراه است. فرهنگی است که قرآن میان انبیاء برقرار کرده و ابراهیم(ع) برای فرزندانش خواستار آن حق، از جانب خداوند می‌شود.
در نتیجه می‌توان از فرهنگِ لا یتغیّرِ الهی که به صورت سنّت، در میان جوامع بشری حاکم است، این‌گونه برداشت کرد که خداوندِ حکیمِ قادرِ متعال، برای تکامل بشر و رسیدن او به آخرین درجه کمال لایقش، انبیایی را در میان آنها مبعوث نمود تا با راهنمایی‌های الهی ایشان، راه را از چاه باز شناسند و هر روز کامل‌تر از قبل، به حیات خود ادامه دهند و مهم‌تر اینکه با رحلت هادیان، کار هدایت را به اوصیای ایشان سپرد تا بشر در هیچ دوره‌ای بدون راهنما نماند.
تعداد آنها به تعداد ماه‌های سال بوده تا نشان از این باشد: 
که برای به تکامل رسیدنتان باید به همین اندازه، اکتفا کنید و خود را در معرض تابش انوار الهی آنان قرار دهید تا به بیراهه نروید و اسیر شیطان و آتش دوزخ نگردید.
تأکید رسول گرامی اسلام(ص) در پیمان عقبه، بر تعیین دوازده سرپرست در میان مردم «یثرب»، برای رفع و رجوع مشکلات به ایشان و یادآوری این مطلب که «من از این جهت این تعداد را برای شما برگزیدم که به تعداد حواریون حضرت عیسی باشد» که در راه حفظ دین، جان خود را در معرض خطر قرار دادند و خود را به نام نصاری خواندند و قرآن هم در چندین مورد، از این نام‌گذاری یاد می‌کند. همان‌طور که می‌دانیم یاران رسول اكرم(ص) که در مدینه به یاری پیامبر برخواستند به نام انصار خوانده می‌شوند.
شاید خداوند متعال در یکی قرار دادن تاریخ ولادت و هجرت و رحلت رسول اكرم(ص) نیز همین امر مهم را به گونه‌ای دیگر در اذهان ما ثبت کرده باشد! زیرا به حق می‌دانیم که این تاریخ هم، از مقدّرات حتمی الهی است و بدون حکمت نخواهد بود.
و اگر واقعاً این احتمال درست باشد که «عدد دوازده به معنی کمال است»، می‌توان این‌گونه نتیجه گرفت که:
کامل شدن خلق، تنها به دست این انوار پاک صورت خواهد گرفت؛ زیرا در تفسیر «سوره مبارکه توبه» به این مطلب اشاره شده که خداوند از روز خلق آسمان و زمین دوازده نور پاک را برای بشریت قرار داد تا در تمام ادوار زندگی خود، به وسیله آنان هدایت شوند و در آخرین دوره کمال خود، با کامل‌ترین رهبر آسمانی که ذخیره خداست و وارث تمام علوم انبیاء، کامل‌ترین دوره از حیات بشر و حاکمیّت عدالت و معنویّت را تجربه کنند. 
اثبات این مطلب با دقّت در وقایع هنگام ظهور و مطالعه حیات زیبا و اعجاب‌انگیز مؤمنان و صالحان در زمان ظهور قابل درک است. مؤمنانی که همیشه در اقلیت بودند و خداوند وعده داده است که «وَ نُریدُ اَن نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ استُضعِفُوا فِی الاَرضِ وَ نَجعَلَهُم اَئِمّهً وَ نَجعَلَهُم الوَارِثِینَ»
شخص خوش ذوقی برای عدد دوازده مثال‌هایی ترتیب داده که ذکر آنها در پایان مقاله خالی از لطف نیست؛
لا اله الّا الله، دوازده حرف دارد. 
محمّداً رسولُ الله، دوازده حرف دارد.
ائمه اهل بیت، دوازده حرف دارد.
امیرالمؤمنین، دوازده حرف دارد.
علیّ بن ابی طالب، دوازده حرف دارد.
فاطمـ[ُ الزّهراء، دوازده حرف دارد.
الحسن و الحسین، دوازده حرف دارد.
الإمام الثّانی، دوازده حرف = الحسن المجتبى، دوازده حرف دارد.
الإمام الثالث، دوازده حرف = الحسین الشهید، دوازده حرف دارد.
الإمام الرابع، دوازده حرف = الإمام السّجاد، دوازده حرف دارد.
الإمام الخامس، دوازده حرف = الإمام الباقر، دوازده حرف دارد.
الإمام السادس، دوازده حرف = الإمام الصادق، دوازده حرف دارد.
الإمام السابع، دوازده حرف = الإمام الكاظم، دوازده حرف دارد.
الإمام الثّامن، دوازده حرف = الإمام الرّضا، دوازده حرف دارد.
الإمام التاسع، دوازده حرف = الإمام الجواد، دوازده حرف دارد.
الإمام العاشر، دوازده حرف = الإمام الهادی، دوازده حرف دارد.
إمام المُسلمین، دوازده حرف = الحسن العسكری، دوازده حرف دارد.
الإمام الخاتَم، دوازده حرف = القائمُ المَهدی، دوازده حرف دارد.
خلیفـ[ُ النبییّن، دوازده حرف = خاتمُ الوصیّین، دوازده حرف دارد.
هؤلاءِ الاَطهار، دوازده حرف دارد.
ساد\ُ أهلِ الجنّـ[، دوازده حرف دارد.
مُحِبّهُم مؤمنٌ تَقیّ، دوازده حرف دارد.
عَدُوّهُم كافِرٌ شَقِیّ، دوازده حرف دارد.
و أنا و أنت اثناعشریه دارد.

پی‌نوشت‌ها:

1. سوره حجر، آیه 21.
2. ناگفته نماند که غُلات و باطنی‌ها در این زمینه تحقیقاتی انجام داده‌اند و نیز در تاریخ جنبش‌هایی همانند جنبش نقطویه و حروفیه برای اثبات راز و رمز اعداد تلاش کرده و مطالبی به ثبت رسانده‌اند، به حدّی که اندیشه تقدیس اعداد در میان فرقه‌هایی از اهل غلو، قرامطه و منصوریه وجود دارد. برای اطّلاع بیشتر بنگرید به کتاب «غالیان، تاریخچه و مناسبات فکری با شیعه امامیه» دکتر حسین صابری و کتاب «نگاهی به کتاب مشارق انوار الیقین» محمّدرضا رجبی. 
3. بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۲۵۲.
4. سوره مائده (5)، آیه 12.
5. ترجمه تفسیر المیزان، ج 9، ص 365.
6. اذکار «لا اله الّا الله» و «الله اکبر» و «لا حول و لا قوّ\ الّا بالله العلیّ العظیم» و «الحمدلله» معرفت امام عصر، ص 95.
7. قصص قرآن، ج 2، ص 231.
8. تاریخ سیاسی اسلام، ج 1، ص 385.
9. همان، ص 682.
10. کلّیات مفاتیح الجنان، تعیین اسامی ائمه و روزهای هفته، ص 87.
11. دوازده برج منطقه البروج احتمالاً بر بسیاری از اساطیر، داستان‌ها و قصّه‌های پریان که در آنها گروه‌های 12 تایی از خدایان، قهرمانان یا شخصیّت‌های مهم و واحدهای زمانی 12 ساعته، 12 روزه یا 12 ساله بسیار به چشم می‌خورد، اثر گذاشته‌اند. عدد 12 عدد گرد مهمّی در خاور نزدیک و جهان مدیترانه‌ای باستان بود.
12. دوازده چشمه آب در ایلیم، 12 سنگ قیمتی بر رِدای کهانت هارون، 12 سنگی که یوشع از رود اردن برداشت تا در هیکل بگذارد، تنها چند نمونه از این موارد هستند. مفسّران، این امر را که مسیح 12 رسول برای خود برگزید، به این گروه‌های 12 تایی در عهد عتیق ربط داده‌اند. در مکاشفه یوحنّا، اورشلیم آسمانی 12 دَر دارد و 12 در، 12 برگزیده در ستایش شرکت می‌کنند.
عدد 12 در تمثل‌های مسیحی نیز نقش مهمّی دارد. اگر مسیح به معنای روز باشد، 12 رسول به معنای 12 ساعت آن است و تصویر آنان پیش‌تر در 12 قبیله اسرائیل، مشایخ دوازده‌گانه، 12 نبیّ کوچک و حتّی 12 نان تقدیمی در هیکل مشاهده می‌شود. به گفته آگوستین، چون 12 حاصل ضرب 3 در 4 است وظیفه رسولان این بوده که ایمان به تثلیث را در چهار گوشه جهان تبلیغ کنند. همین‌طور در شعری به زبان انگلیسی قدیم، ابوالهول (نماد مسیح) توصیف شده است که با خورشید برمی‌آید و 12 بار خود را می‌شوید و از چشمه 12 بار آب می‌نوشد و بال‌هایش را در آغاز هر ساعت به هم می‌زند.
13. در اساطیر ایرانی عمر جهان هستی دوازده هزار سال است و عدد 12 هم از بروج دوازده‌گانه گرفته شده است. پس از این دوازده هزار سال عمر جهان بسته می‌شود و انسان‌هایی كه در جهان هستی وظیفه‌شان جنگ با اهریمن بوده است، به پیروزی نهایی می‌رسند. از آن پس دیگر جهان مادّی وجود نخواهد داشت و آدمیان به جایگاه ابدی خویش، به عالم مینو باز می‌گردند. با دانستن این موضوع می‌توان گفت كه اوّلین دوازده روز فروردین، تمثیلی از این دوازده هزار سال است و روز سیزدهم تمثیلی از هزاره سیزدهم می‌تواند باشد كه آغاز رهایش از جهان مادّی است و از این رو، روز سیزدهم می‌تواند روز بازگشت ارواح به جهان مینوی و روز رهایش كیهانی باشد. راز اعداد، ص 215.
14. کلّیات مفاتیح الجنان، ص 879.
15. سوره مائده (5)، آیه 70.
16. امامت پژوهی، ص266؛ صحیح بخاری، داراحیاء التراث العربی، ج9، ص101. شعبی از مسروق نقل کرده که ما نزد عبدالله بن مسعود نشسته بودیم، در حالی که او برای ما قرآن می‌خواند. مردی به او گفت: آیا از رسول خدا(ص) پرسیدید که چند نفر بر این امّت خلافت خواهند کرد؟ عبدالله در جواب گفت: بلی پرسیدیم. پس فرمود: دوازده نفر به تعداد پیشوایان بنی‌اسرائیل.»
17. نهج البلاغه، خ 144.

نویسنده : زهرا حسام محمدی
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات,
نظرات ()
نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ۱۳۶۳/۱۱/۱۱
ماجرای سخنرانی در جمع تحصن‌كنندگان مشهدی

"مسجد كرامت" بعد از گذشت چند سال در سال 57 مجدداً مركز تلاش و فعالیت شد و آن هنگامى بود كه من از تبعید- جیرفت- برگشته بودم مشهد. گمانم اواخر مهر یا ماه آبان بود. وقتى بود كه تظاهرات مشهد و جاهاى دیگر آغاز شده بود بود و یواش یواش اوج هم گرفته بود.
ما آمدیم؛ یك ستادى در مسجد كرامت تشكیل شد براى هدایت كارهاى مشهد و مبارزات كه مرحوم شهید هاشمى‌نژاد و برادرمان جناب آقاى طبسى و من و یك عده از برادران طلبه جوانى كه همیشه با ما همراه بودند كه دو نفرشان الان شهید شده‌اند- یكى شهید موسوى قوچانى یكى هم شهید كامیاب؛ این دو نفر جزو آن طلبه‌هایى بودند كه دائماً در كارهاى ما با ما همراه بودند- آن‌جا جمع مى‌شدیم و مردم هم در رفت و آمد دائمى بودند. آن‌جا شد ستاد كارهاى مشهد؛ و عجیب این است كه نظامی‌ها و پلیس از چهارراه نادرى كه مسجد هم سر چهارراه بود جرأت نمى‌كردند این طرف‌تر بیایند؛ از هیجان مردم. ما توى این مسجد روز را با امنیت مى‌گذراندیم و هیچ واهمه‌اى كه بریزند این مسجد را تصرف كنند یا ماها را بگیرند نداشتیم، ولیكن شب كه مى‌شد آهسته از تاریكى شب استفاده مى‌كردیم و مى‌آمدیم بیرون و در یك منزلى غیر از منازل خودمان شب را چند نفرى مى‌ماندیم.


توضیح عكس: سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای در بیمارستان امام رضا علیه‌السلام مشهد سال 57
شب و روزهاى پرهیجان و پرشورى بود؛ تا این‌كه مسائل آذرماه مشهد پیش آمد كه مسائل بسیار سختى بود؛ یعنى اولش حمله به بیمارستان بود كه ما رفتیم در بیمارستان متحصن شدیم، در روزى كه حمله شد در همان روز ما حركت كردیم. رفتن به بیمارستان هم ماجراى جالبى است؛ این‌ها چیزهایى هست كه هیچ‌كس هم متعرضش نشده؛ چون كسى نمى‌دانسته.
در همه‌ی شهرها جریانات پرهیجان و تعیین‌كننده‌اى وجود داشته از جمله در مشهد؛ و متأسفانه كسى این‌ها را به زبان نیاورده. این‌ها تكه تكه، سازنده‌ی تاریخ روزهاى انقلاب است. وقتى كه خبر به ما رسید، ما در مجلس روضه بودیم. من را پاى تلفن خواستند، رفتم تلفن را جواب دادم؛ دیدم از بیمارستان است و چند نفر از دوست و آشنا و غیرآشنا از آن طرف خط دارند با كمال دستپاچگى و سراسیمگى مى‌گویند حمله كردند، زدند، كشتند؛ به داد برسید... بچه‌هاى شیرخوار را زده بودند، من آمدم آقاى طبسى را صدا زدم؛ آمدیم این اطاق، عده‌اى از علما در آن اطاق جمع بودند. چند نفر از معاریف مشهد هم بودند و روضه هم در منزل یكى از معاریف علماى مشهد بود. من رو كردم به این آقایان گفتم كه وضع در بیمارستان این‌جورى است و رفتن ما به این صحنه احتمال زیاد دارد كه مانع از ادامه‌ی تهاجم و حمله به بیماران و اطباء و پرستارها و... بشود؛ و من قطعاً خواهم رفت. آقاى طبسى هم قطعاً خواهند آمد.
ما با ایشان قرار هم نگذاشته بودیم اما خب مى‌دانستم كه آقاى طبسى می‌آیند؛ پهلوى هم نشسته بودیم. گفتم ما قطعاً خواهیم رفت؛ اگر آقایان هم بیایید خیلى بهتر خواهد شد و اگر هم نیایند، ما به هر حال مى‌رویم. لحن توأم با عزم و تصمیمى كه ما داشتیم موجب شد كه چند نفر از علماى معروف و محترم مشهد گفتند كه ما هم مى‌آییم از جمله آقاى حاج میرزاجواد آقاى تهرانى و آقاى مروارید و بعضى دیگر. ما گفتیم پس حركت كنیم. حركت كردیم و راه افتادیم به طرف بیمارستان. گفتیم پیاده هم مى‌رویم.
وقتى كه ما از آن منزل آمدیم بیرون، جمعیت زیادى هم در كوچه و خیابان و بازار و این‌ها جمع بودند، دیدند كه ما داریم مى‌رویم. گفتیم به افراد كه به مردم اطلاع بدهند ما مى‌رویم بیمارستان و همین كار را كردند؛ گفتند. مردم افتادند پشت سر این عده و ما از حدود بازار تا بیمارستان را- شاید حدود سه ربع تا یك ساعت راه بود- پیاده طى كردیم. هرچه مى‌رفتیم جمعیت بیشتر با ما مى‌آمد و هیچ تظاهر- یعنى شعار و كارهاى هیجان‌انگیز- هم نبود؛ فقط حركت مى‌كردیم به طرف یك مقصدى؛ تا این‌كه رسیدیم نزدیك بیمارستان.
بیمارستان امام رضاى مشهد یك فلكه‌اى جلویش هست، یك میدانى هست جلویش كه حالا اسمش فلكه‌ی امام رضاست و یك خیابانى است كه منتهى مى‌شود به آن فلكه؛ سه تا خیابان به آن فلكه منتهى مى‌شود. ما از خیابانى كه آن‌وقت اسمش جهانبانى بود- نمى‌دانم حالا اسمش چیست- داشتیم مى‌آمدیم به طرف آن خیابان كه از دور دیدیم سربازها راه را سد كردند. یعنى یك صف كامل و تفنگ‌ها هم دستشان، ایستاده‌اند و ممكن نیست از این‌ها عبور كنیم. من دیدم كه جمعیت یك مقدارى احساس اضطراب كردند. آهسته به برادرهاى اهل علمى كه بودند گفتم كه ما باید در همین صف مقدم با متانت و بدون هیچ‌گونه تغییرى در وضعمان پیش برویم تا مردم پشت سرمان بیایند؛ و همین كار را كردیم.
سرها را انداختیم پایین، بدون این كه به رو بیاوریم كه اصلاً سربازى و مسلحى وجود دارد در مقابل ما، رفتیم نزدیك. به مجرد این كه مثلاً به یك مترى این سربازها رسیدیم، من ناگهان دیدم مثل این‌كه بى‌اختیار این سربازها از جلو پس رفتند و یك راهى به قدر عبور سه چهار نفر باز شد، ما رفتیم. فكر آن‌ها این بود كه ما برویم، بعد راه را ببندند اما نتوانستند این كار را بكنند. به مجرد این كه ما از این خط عبور كردیم، جمعیت ریختند و این‌ها نتوانستند كنترل بكنند. شاید در حدود مثلاً چند صد نفر آدم با ما تا دم در بیمارستان آمدند؛ بعد هم گفتیم كه در را باز كنند. طفلك‌ها بچه‌هاى دانشجو و پرستار و طبیب و این‌ها كه توى بیمارستان بودند، با دیدن ما جان گرفتند. گفتیم در بیمارستان را باز كردند و وارد شدیم. رفتیم به طرف جایگاه وسط بیمارستان؛ یك جایگاهى بود آن‌جا و یك مجسمه‌اى چیزى هم به نظرم بود كه بعدها آن مجسمه را هم فرود آوردند و شكستند. لكن آن وقت به نظرم مجسمه هنوز بود...
به مجرد این كه رسیدیم آن‌جا، ناگهان جای رگبار گلوله‌ها را دیدیم. بعد كه پوكه‌هایش را پیدا كردیم، دیدیم كالیبر 50 بوده؛ چقدر واقعاً این‌ها گستاخى در مقابل مردم به خرج مى‌دادند. در حالى كه براى متفرق كردن مردم یا كشتن یك عده مردم، كالیبرهاى كوچك مثلاً ژ 3 یا این چیزها هم كافى بود؛ اما با كالیبر 50 كه یك سلاح بسیار خطرناكى است و براى كارهاى دیگرى به درد مى‌خورد، این‌ها به كار بردند روى مردم. بعدها كه در آن بیمارستان متحصن شدیم، من آن پوكه‌ها را جمع كرده بودم از زمین، خبرنگارهاى خارجى كه آمده بودند، من این پوكه‌ها را نشان مى‌دادم؛ مى‌گفتم كه این یادگارى‌هاى ماست؛ ببرید به دنیا نشان بدهید كه با ما چگونه رفتار مى‌كنند.
به هر حال رفتیم آن‌جا، یك ساعتى آن‌جا بودیم. خب معلوم نبود كه چه‌كار مى‌خواهیم بكنیم. رفتیم توى یك اطاقى- ما چند نفر از معممین و چند نفر از افراد بیمارستان- كه ببینیم حالا چه باید كرد؟ چون هیچ معلوم نبود، معلوم شد تهاجم ادامه دارد. حتى ماها را و مردم را و همه را گلوله‌باران كردند. من آن‌جا پیشنهاد كردم كه ما این‌جا متحصن بشویم؛ یعنى اعلام كنیم كه همین‌جا خواهیم ماند تا خواسته‌هایى برآورده بشود و خواسته‌ها را مشخص كنیم. توى جلسه 8، 9 نفر یا شاید 10 نفر از اهل علم مشهد حضور داشتند. من براى این كه مطلب هیچ‌گونه تزلزلى، خدشه‌اى پیدا نكند، بلافاصله یك كاغذ آوردم و نوشتم كه ما مثلاً جمع امضاءكنندگان زیر اعلان مى‌كنیم كه در این‌جا خواهیم بود تا این كارها انجام بگیرد. یادم نیست حالا همه‌ی این كارها چه بود؟ یكى دو تایش را یادم است. یكى این كه فرماندار نظامى مشهد عوض بشود؛ یكى این كه عامل گلوله‌باران بیمارستان امام رضا محاكمه بشود یا دستگیر بشود؛ یك چنین چیزهایى را نوشتیم و اعلان تحصن كردیم.
این تحصن، عجیب اثر مهمى بخشید؛ هم در مشهد و هم در خارج از مشهد؛ یعنى بعد معلوم شد كه آوازه‌ی او جاهاى دیگر هم گشته و این یكى از مسائل، یا یكى از آن نقطه عطف‌هاى مبارزات مشهد بود. آن‌وقت آن هیجان‌هاى بسیار شدید و تظاهرات پرشور مردم مشهد، به دنبال این بود و كشتار عمومى‌اى كه بعد از آن در مشهد نمى‌دانم یازدهم یا دوازدهم دى، اتفاق افتاد جلوى استاندارى كه مردم را زدند و بعد هم توى خیابان‌ها راه افتادند و صف‌هاى نفت و صف‌هاى نان و این‌ها را گلوله‌باران كردند... با تانك و ماشین مى‌رفتند.
مصاحبه با شبكه دو تلویزیون درباره خاطرات 22 بهمن 11/11/1363
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات, فجر نور, فرمایشات آقا!,
نظرات ()

اشاره
اگرچه در تمامی ادیان و مكاتب اعم از الهی و غیرالهی، در زمینه ظهور مصلح و منجی جهان كم و بیش مطالبی به چشم می‌خورد؛ ولی براساس دلیل‌های متقن و معیارهای درستی كه وجود دارد این حقیقت به اثبات رسیده است كه، كامل‌ترین و قابل اعتمادترین اطّلاعات در مورد شخصیّت و ابعاد گوناگون زندگی موعود جهانی نظیر: تولّد، غیبت، ظهور، حكومت و... در مجموعه روایات اهل بیت(ع) ارائه شده است. با توجّه به این حقیقت، در مقاله حاضر تلاش می‌شود مسئله غیبت منجّی عالم بشریت و علل و آثارش، با توجّه به مجموعه كلمات و رهنمودهای حضرت علی(ع) به اختصار مورد بررسی قرار گیرد.
1. غیبت امام مهدی(ع)

امام علیّ بن ابی طالب(ع) مسئله غیبت حضرت مهدی(ع) را با زمینه سازی حساب شده و منسجمی در چند مرحله مطرح می‌كنند و كاملاً روشن است كه این كار به صورت تصادفی انجام نگرفته است؛ بلكه با توجّه به ظرفیّت و كشش فكری افراد و شیوه‌های صحیح آموزشی و همین‌طور با در نظر گرفتن سیر طبیعی و خارجی وقایعی كه در آینده پیش خواهد آمد، به تبیین و تشریح امور پرداخته‌اند. در یك مرحله پس از تصریح به ضرورت وجود حجّت الهی بر روی زمین و بلكه كلّ نظام عالم هستی می‌فرمایند:
«هرگز زمین از حجّت الهی كه با دلیل و برهان برای حاكمیت بخشیدن به احكام و ارزش‌های دینی قیام می‌نماید، خالی نخواهد بود و حجّت خداوند عالم یا به صورت شناخته شده و آشكار [مثل یازده امام(ع)، در میان مردم زندگی می‌كند] یا [در اثر فراهم نبودن شرایط مناسب] به طور پنهان و ناشناخته به سر می‌برد».1
در روایت دیگری، امام علی(ع) پس از اشاره به ضرورت وجود امام معصوم بر روی زمین و تبیین مسئولیت‌های او می‌فرمایند:
«حجّت خدا، گاهی به صورت علنی به طوری كه همه او را می‌شناسند، در میان مردم حضور دارد؛ امّا زمام امور را به جهت فراهم نبودن شرایط در دست ندارد. گاهی نیز حجّت الهی به دلیل مصالحی به اراده خداوند متعال از دیده مردم غایب است. در چنین مواقعی آنها در انتظار حجج الهی به سر می‌برند. توجّه به این نكته ضروری است كه در دوران غیبت، گرچه جسم امام(ع) به علّت وجود خطرات یا مصالح دیگری از دیده مردم نهان است؛ ولی دانش او برای مردم مخفی نیست (همه از آن اطّلاع دارند) و آداب و احكام و تعالیمش در قلب و جان انسان‌های مؤمن استوار و پابرجاست و مردم بر اساس تعالیم و رهنمودهای او زندگی می‌كنند».2
در مرحله بعد، امیرالمؤمنین(ع) ضمن معرفی آخرین حجّت الهی، اصل مسئله غیبت آن حضرت را بیان می‌كنند. از اصبغ بن نباته نقل شده است كه می‌گوید:
روزی به حضور علی بن ابی طالب(ع) رسیدم آن حضرت را غرق در اندیشه دیدم، در حالی كه از این وضع بسیار متعجّب بودم [چون حضرت را هرگز در آن حال ندیده بودم] عرض كردم: یا امیرالمؤمنین مگر اتّفاقی افتاده است كه این‌گونه نگران و غرق در دریای تفكّر به نظر می‌رسید؟
حضرت علی(ع)، در پاسخ فرمودند: «درباره فرزندی كه بعدها از نسل من به دنیا خواهد آمد فكر می‌كنم. او یازدهمین فرزند من است. او مهدی ما اهل بیت است كه زمین را پس از پر گشتن از ظلم و ستم و تباهی با عدل و داد پر خواهد ساخت؛ امّا پیش از آن برای او یك دوره غیبت است كه عدّه زیادی از مردم در این دوره، از حق و صراط مستقیم منحرف می‌شوند».3
در گام بعدی علی(ع) به طولانی بودن دوره غیبت امام عصر(ع) و مشكلات و گرفتاری‌های آن می‌پردازند. به عنوان نمونه در یك مورد می‌فرمایند:
«در دوره غیبت امام غایب، مردم از حدود و چارچوب احكام شرع خارج خواهند شد و بسیاری از آنها گمان خواهند كرد كه حجّت الهی از دنیا رفته و امامت پایان پذیرفته است؛ ولی سوگند به خدا در چنین دوره‌ای حجّت خدا در بین مردم و در كوچه و بازار آنها در حال رفت و آمد خواهد بود و وی حرف‌های مردم را خواهد شنید... او مردم را خواهد دید؛ ولی آنها تا زمان معیّنی كه خداوند مقرّر كرده است قادر به دیدن آن حضرت نخواهند بود».4
همین‌طور در این باره به مناسبت دیگری می‌فرمایند:
«دوره غیبت امام مهدی(ع) به قدری طولانی خواهد بود كه انسان‌های بی‌خبر از مصالح و حكمت‌های الهی از ظهور آن حضرت مأیوس خواهند شد و در اثر ناامیدی از ظهور منجی عالم بشریت حتّی این جمله را به زبان خواهند آورد كه: خداوند عالم نیازی به آل محمّد(ص) ندارد؛ یعنی اگر از آل محمّد(ص) كسی در روی زمین بود تا كنون باید قیام می‌كرد و به این نابه‌سامانی‌ها و بی عدالتی‌ها پایان می‌داد».5

2. علل و حكمت‌های غیبت امام زمان(ع)

از آنجا كه عالم براساس یك نظام علّی و معلولی اداره می‌شود؛ لذا همه وقایعی كه در آن به وقوع می‌پیوندند، دارای علّت و حكمت به خصوصی هستند. در این راستا وقتی به منظور معلوم شدن علّت غیبت امام عصر(عج) به بررسی روایات می‌پردازیم، به روایات زیادی برمی‌خوریم كه در ضمن آنها تصریح شده است كه فلسفه واقعی غیبت آن حضرت برای بشر معلوم نیست؛ امّا در عین حال در تعدادی از روایات از حكمت‌های غیبت سخن به میان آمده است. به عنوان مثال در بعضی از آنها از اموری چون امتحان و آزمایش مردم، حفظ جان امام(ع) در امان ماندن از بیعت با ستمگران، فراهم شدن زمینه انجام وظایف و... به عنوان عوامل غیبت امام مهدی(ع) یاد می‌شود.
در مجموعه روایت‌هایی كه از حضرت علی(ع) نقل شده است، به برخی از حكمت‌های غیبت اشاره شده است كه از جمله آنهاست:

1-2. در امان ماندن از بیعت با ستمگران
طبق یك روایت، علیّ بن ابی طالب(ع) می‌فرمایند:
«موقعی كه قائم [حضرت مهدی(ع)]، قیام كند بیعت كسی در گردن (ذمّه) او نخواهد بود و به همین جهت است كه تولّد او به صورت مخفی صورت خواهد گرفت و بعد نیز وجود مباركشان غایب خواهد شد».6

1-2. مشخص شدن گمراهان
یكی از راه‌های تشخیص قوّت ایمان و میزان پایبندی افراد به تعالیم اولیای الهی، عملكرد آنها در دوره غیبت رهبران الهی است؛ به عنوان مثال وقتی حضرت موسی(ع) به امر الهی حدود چهل روز برای مناجات در «كوه طور» اقامت كرد، اغلب مردم به خاطر نداشتن ایمان و یقین كافی فریب سامری را خوردند و از آیین الهی دست كشیدند. در اشاره به این سنّت الهی» امام علیّ بن ابی طالب(ع) در روایتی پس از اشاره به وجود مبارك امام مهدی(ع) اضافه می‌كنند:
«آن حضرت از چشم مردم نهان خواهد شد تا مردمان گمراه از غیر گمراهان مشخّص شوند».7

3-2. ستم و ظلم مردم به خودشان
علی(ع) آنجا كه از لزوم وجود حجّت الهی در نظام هستی سخن می‌گویند، به مسئله غیبت حجّت الهی و علّت آن با این تعابیر اشاره دارند:
«ای مردم! بدانید كه زمین هرگز از حجّت الهی خالی نمی ماند؛ امّا پروردگار عالم مردم را به خاطر ظلم و ستمی كه مرتكب می‌شوند و همین‌طور به جهت زیاده روی‌هایی كه در حق خود انجام می‌دهند، به زودی از دیدن حجّت خودش [امام مهدی(ع)] محروم خواهد ساخت».8

4-2. به جهت ستم به فرزندان علی(ع)
حضرت علیّ بن ابی طالب(ع)، در روایتی به مناسبتی از وقایع غیبت و پیشامدهای آن سخن می‌گویند و وقایع مربوط به آن دوران را به حوادثی كه برای قوم حضرت موسی(ع) رخ داده است، تشبیه كرده و تصریح می‌كنند: سرگردانی و تحیّر مسلمانان در زمان غیبت حضرت مهدی(ع) چندین برابر سخت‌تر و بیشتر از دوران سرگردانی و تحیّر قوم حضرت موسی(ع) خواهد بود. آنگاه در اشاره به علّت این پیشامد می‌فرمایند:
«شما به خاطر ظلم و ستم‌هایی كه بر فرزندان من خواهید كرد به این مسئله و سختی‌های آن دچار خواهید شد».9
قابل ذكر است با وجود تصریح امام(ع) به این موضوع، مردم در اثر غرق شدن در دنیا و زخارف آن، چند سال بعد از شهادت علی(ع)، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) را به آن وضع رقّت‌بار به شهادت می‌رسانند و ائمه بعدی را نیز مسموم می‌كنند و در نتیجه این كار وقتی نوبت به آخرین حجّت الهی می‌رسد، خداوند ایشان را به خاطر لطفی كه بر بندگان خود دارد، به رغم ناسپاسی آنها، در پس پرده غیبت، جهت هدایت مردم و حفظ نظام هستی ذخیره می‌نماید... .

5-2. حفظ علامت‌های هدایت
همان‌طور كه در حكمت قبلی اشاره شد، خداوند متعال به منظور تداوم هدایت مردم در برهه ای از زمان وقتی آنها قدر نعمت بی نظیر الهی، یعنی امام معصوم(ع) را فراموش می‌كنند، بنابر مصالحی وجود مبارك او را در پس پرده غیبت قرار می‌دهد تا علاوه بر حفظ نظام عالم، از طریق وی نزول فیض و رحمت الهی به بندگان خدا تداوم پیدا كند و باب هدایت مردم به سوی خداوند همچنان باز باشد. امام علیّ بن ابی طالب(ع)، در این باره می‌فرمایند:
«... خداوند حجّت‌های خود را به صورت آشكار یا پنهان یا حتّی در حالی كه خطر آنان را تهدید می‌كند (در حال ترس و نگرانی)، در میان مردم حفظ خواهد كرد تا حجّت و دلیل‌های روشن و واضح (هدایت و رستگاری) از بین نروند».10

3. آثار و نتایج غیبت امام زمان(ع)

همان‌طور كه در ضمن بعضی از روایات قبلی هم بیان شده بود، دوره غیبت امام(ع) دارای مشكلات و گرفتاری‌های فكری و اعتقادی بسیار خطرناكی است كه امروزه حدّاقل بخشی از آنها را مشاهده می‌كنیم. حضرات معصومان(ع) سال‌ها پیش از تولّد امام عصر(ع)، به این پیشامدها و اثرات منفی آنها اشاره كرده‌اند و ارائه هشدارها این واقعیّت را تأیید می‌كند كه مردم اگر برنامه ریزی و عملكرد مناسبی را در پیش بگیرند، از همه این گرفتاری‌ها می‌توانند در امان باشند؛ والاّ دلیلی ندارد كه در ده‌ها روایت از وقایع و فجایع آخرالزّمان سخن به میان آید. این مسائل مطرح شده است تا مردم پیشاپیش آمادگی‌های لازم را در خود ایجاد كنند تا گرفتار تبعات منفی این امور نشوند. در لابه‌لای مجموعه رهنمودهای حضرت علی(ع)، به برخی از گرفتاری‌ها و معضلات مهمّ دوره غیبت اشاره شده است كه در اینجا چند مورد از آنها به عنوان نمونه ذكر می‌شود:

1-3. سرگردان شدن مردم
امام علیّ بن ابی طالب(ع) در چندین روایت به این گرفتاری اشاره دارند. در یك مورد می‌فرمایند:
«برای قائم ما دوره غیبتی هست كه مدّت زمان زیادی طول خواهد كشید. گویی شیعیان را هم اكنون با چشم خود می‌بینم كه در آن دوره، همانند گلّه‌ای بی‌سرپرست در دشت و صحرا پراكنده شده‌اند و دنبال سرپناه و محلّ امن و راحتی می‌گردند؛ امّا آن را پیدا نمی كنند. ای مردم! آگاه باشید در چنان شرایطی اگر كسی در دین خود ثابت قدم باشد و در نتیجه طولانی شدن دوره غیبت، قلب او قساوت پیدا نكند، در روز قیامت با من خواهد بود».11
یا در سخن دیگر می‌فرمایند:
«در غیبت امام زمان(ع)، مردم آن چنان دچار حیرت و سرگردانی می‌شوند كه عدّه زیادی از آنان گمراه می‌گردند. تنها كسانی كه به دامن عترت پیامبر اكرم(ص) چنگ بزنند، نجات پیدا می‌كنند و در مسیر هدایت باقی می‌مانند».12
در جای دیگر علی(ع)، ضمن ارائه تصویری از دوره غیبت امام مهدی(ع)، می‌فرمایند:
«فتنه‌ها و مشكلات گوناگونی در این دوره به وجود خواهد آمد، به عنوان مثال دشمنان شیعیان از آنها بدگویی كرده، افراد فاسق و شرور به شرارت و گمراه سازی مردم از مسیر صحیح خواهند پرداخت و اوضاع به اندازه‌ای آشفته و پریشان خواهد شد كه بعضی از مردم، دچار حیرت و سرگردانی خواهند شد».13
به عبارت دیگر مردم از تشخیص راه درست عاجز خواهند بود. بدیهی است كه وقتی امكان تشخیص راه صحیح مشكل بشود، اغلب مردم خود به خود یا در اثر تبلیغات گوناگون دشمنان و بدخواهان به مسیرهای انحرافی سوق داده می‌شوند.

2-3. مشكل شدن دینداری
پایبندی به احكام و مقرّرات دینی، فضا و بستر مناسبی لازم دارد. به دلالت روایت‌های فراوان، یكی از گرفتاری‌های دوران غیبت آن است كه پایبندی به ارزش‌های دینی بسیار كم خواهد شد و این مسئله، ناشی از عواملی است كه كم و بیش به آنها هم در لابه‌لای سخنان معصومان(ع) اشاره شده است. امام علی(ع) در روایتی می‌فرمایند:
«سوگند به خدایی كه حضرت محمّد(ص) را به حق برای پیامبری برگزیده و او را به همه مخلوقات فضیلت و برتری داده است. مسئله ظهور امام عصر(عج) واقع نخواهد شد؛ مگر پس از یك دوران سخت حیرانی و سرگردانی كه در آن شرایط كسی جز افراد خالص و پاكیزه كه یقین را با تمام وجود خود لمس كرده باشند، در پایبندی به دین استوار و پابرجا نخواهند ماند. پروردگار عالم از چنین كسانی كه با وجود آن همه نابه‌سامانی‌ها در دین ثابت قدم‌اند، برای ولایت ما پیمان گرفته و در دل‌های آنها ایمان را تثبیت كرده است و با عنایات خاصّی كه به آنها دارد، مورد تأئیدشان قرار داده است».14
در روایت دیگر، آن حضرت با تشبیه محسوسی، سختی دین‌داری را در دوران غیبت، به تصویر كشیده، می‌فرمایند:
«برای صاحب الامر(ع)، دوره غیبتی هست كه در آن زمان، هر كس كه به دین خود چنگ بزند و در آن استوار باشد، همانند كسی است كه با دست خود بخواهد بوته‌های خار را بكند. به راستی چه كسی می‌تواند با دست خود بوته‌های خار را لمس كند؟»15
در یكی از روایت‌ها، امام علیّ بن ابی طالب(ع)، پس از اشاره به سختی‌های دوره غیبت از نظر پایبندی به احكام دینی، در ضمن تصریح می‌كنند كه همه این پیشامدها به منظور امتحان و آزمایش انسان‌هاست تا میزان تقوی و ایمان آنها معلوم گردد؛ زیرا به یك تعبیر هدف از خلقت جهان، امتحان انسان است. آن حضرت می‌فرمایند:
«برای صاحب این امر، دوره غیبتی هست كه باید انسان‌ها (افراد) در چنان شرایطی تقوای الهی را در پیش گیرند و به دین و احكام و مقرّرات آن پایبند باشند».16
امام علی(ع)، آنگاه آیه زیر را تلاوت كرده و بدین‌وسیله تذكّر دادند كه سنّت دائمی خداوند، یعنی امتحان بشر در همه زمان‌ها جریان دارد و تمام پیشامدهای دوران غیبت نیز در این راستاست:
«آیا گمان كردید بی آنكه حوادث و وقایعی كه برای گذشتگان پیش آمد، برای شما پیش آید داخل بهشت می‌شوید؟! همان گذشتگانی كه آن‌چنان دچار گرفتاری‌ها و مشكلات شدند كه حتّی پیامبر و افرادی كه به او ایمان آورده بودند، با خود می‌گفتند: پس نصرت و یاری خداوند چه زمانی فرا خواهد رسید؟ آنگاه به آنها گفته شد: یاری خداوند نزدیك است».17

3-3. تردید در وجود امام زمان(ع)
یكی از وقایع بسیار تلخ عصر غیبت آن است كه در نتیجه نابه‌سامانی‌ها و شیوع فساد و بی‌عدالتی، مردم آن‌چنان دچار یأس و ناامیدی خواهند شد كه در اینكه امام معصومی در چنین شرایطی در روی زمین باشد، شك خواهند كرد و با خود خواهند گفت: اگر در روی زمین حجّتی از حجّت‌های الهی وجود داشت، در مقابل این همه ظلم و ستم كه انجام می‌گیرد، ایستادگی می‌كرد و نسبت به برطرف ساختن آن اقدام لازم به عمل می‌آورد. حضرت علی(ع)، به این مسئله این‌گونه اشاره می‌نمایند:
«زمانی كه امام غایب از فرزندان من در پس پرده غیبت قرار گیرند... اكثر مردم دچار این توهم خواهند شد كه حجّت خدا از بین رفته و امامت به پایان رسیده است؛ امّا سوگند به خدایی كه علی را آفریده است، در چنین روزی حجّت خدا در میان آنها حضور دارد».18
در روایت دیگر می‌فرمایند:
«صاحب الامر از فرزندان من است. مردم در دوره غیبت او خواهند گفت: وی [صاحب الامر و امام عصر(ع)]، از دنیا رفته است والاّ اگر زنده است، پس كجاست؟»19
علاوه بر موارد مذكور آثار دیگری نیز برای غیبت امام عصر(ع)، ذكر شده كه در اینجا فقط به ذكر عناوین آنها اكتفا می‌گردد.
«مردم از یكدیگر در این دوره، برائت خواهند جست.20 مردم بی پناه خواهند شد و جای امنی پیدا نخواهند كرد...21 مردم به نزاع با یكدیگر و آب دهان انداختن به صورت همدیگر خواهند پرداخت».22 و...

سیدصادق سیدنژاد
پی‌نوشت‌ها :
1. فیض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، حكمت 13، ص1158.
2. محمدبن یعقوب كلینی، الكافی، ج 2، ص 139، ح 13.
3. محمّدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 51 ، ص 119، ح 19.
4. همان، ج 28، ص 70.
5. همان، ج 51، ص 119، ح 19.
6. همان، ص 119 و 110 ، ح 1.
7. همان، ص 112، ح 7.
8. همان، ص 113 و 112، ح 8 .
9. بشارت الاسلام، ص 63.
10. السیّد مصطفی آل سیّد حیدر الكاظمی، ترجمه و شرح نهج البلاغه، حكمت 139، ص 1158.
11. شیخ صدوق كمال الدین و تمام النعمه، ص 203.
12. شیخ طوسی، كتاب الغیبه، ص 202.
13. بحارالانوار، ج 28، ص 70.
14. كمال الدین، و تمام النعمه، ص 304.
15. بحارالانوار، ج 52، ص 111 و 135.
16. همان، ص 135.
17. سوره بقره(2)، آیه 214.
18. نعمانی، كتاب الغیبه، ص 72.
19. بحارالانوار، ج 51 ، ص 114، ح 11.
20. همان، ج 51 ، ص 111، ح 5.
21. نعمانی، كتاب الغیبه، ص 291 و 292.
22. علی متقی هندی كنزالعمال، ج14، ص 578.
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات,
نظرات ()
رسول خدا(ص) در سال هفتم هجرت تصمیم به خلع سلاح یهودیان خیبر گرفت.
با دلاوری‌های سربازان اسلام قلعه‌ها یکی پس از دیگری و با سختی  و کندی سقوط می‌کرد ولی «قلعه  قموص» که بزرگ‌ترین دژ و مرکز شجاعان یهود بود، همچنان مقاومت می‌نمود و مجاهدان اسلام  قدرت تصرّف آن را نداشتند. و سردرد شدید رسول خدا(ص) نیز مانع شده بود که خود در صحنه نبرد حاضر شود.


رسول خدا(ص) در سال هفتم هجرت تصمیم به خلع سلاح یهودیان خیبر گرفت.
با دلاوری‌های سربازان اسلام قلعه‌ها یکی پس از دیگری و با سختی  و کندی سقوط می‌کرد ولی «قلعه  قموص» که بزرگ‌ترین دژ و مرکز شجاعان یهود بود، همچنان مقاومت می‌نمود و مجاهدان اسلام  قدرت تصرّف آن را نداشتند. و سردرد شدید رسول خدا(ص) نیز مانع شده بود که خود در صحنه نبرد حاضر شود.
از این رو هر روز پرچم را به دست  یکی از مسلمانان می‌داد و مأموریت فتح قلعه را به وی محوّل می‌کرد؛ ولی آنها یکی پس از دیگری بدون پیروزی بر می‌گشتند. روزی پرچم را به دست ابوبکر و روز بعد به عمر داد و هر دو بدون  اینکه پیروزی به دست آورند، بر می‌گشتند.
تحمّل این وضع برای رسول خدا(ص) بسیار سنگین بود.
حضرت با مشاهده این وضع فرمود:
«فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که خداوند این دژ را به دست او می‌گشاید؛ کسی که خدا  و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول خدا(ص) او را دوست دارند.»1
آن شب یاران رسول خدا (ص) در این فکر بودند که  فردا پیامبر پرچم را به دست چه کسی خواهد داد؟
هنگامی که خورشید طلوع کرد، سربازان اسلام گرد رسول خدا (ص) جمع شدند و هر کدام امیدوار بودند که حضرت (ص) پرچم را به دست او بدهد.
در این لحظه پیامبر (ص) فرمود: «علی کجاست؟»
گفتند: به درد چشم مبتلا شده و استراحت می‌کند.
پیامبر فرمود: «علی را بیاورید!»
وقتی علی(ع) آمد، حضرت برای شفای چشم او دعا کرد و به برکت دعای پیامبر(ص)، علی(ع) بهبود یافت.
انگاه پرچم را به دست او داد.
علی(ع) فرمود: «ای رسول خدا (ص)! آنقدر با آنان می‌جنگم تا اسلام بیاورند!»
پیامبر(ص) فرمود: «به سوی آنان حرکت کن و چون به قلعه آنان رسیدی، ابتدا آنان را به اسلام دعوت کن!به خدا سوگند! اگر خدا یک نفر را به دست تو هدایت نماید، بهتر از آن است که دارای شتران سرخ موی باشی.»2
علی(ع) رهسپار این مأموریت شد و آن قلعه محکم و مقاوم را با شجاعتی بی نظیر که تفصیل آن در همه تواریخ آمده، فتح نمود.

امام علی(ع) و فتح قلعه خیبر و قتل مرحب

دژهای هفتگانه «خیبر» نام‌های مختلفی داشتند: «ناعم»، «قموص»، «کتیبه»، «نسطاه»، «شق»، «وطیح» و «سلالم». 
هنگامی که حضرت علی(ع) از سوی پیامبر(ص) مأمور شد که دژهای «وطیح» و «سلالم» را بگشاید، زره محکمی بر تن کرد و شمشیر مخصوص خود ذوالفقار را حمایل فرمود. سپس با شهامت به سوی دژ حرکت کرد و پرچم اسلام را که پیامبر به دست او داده بود، در نزدیکی خیبر بر زمین نصب فرمود. 
در این لحظه در خیبر باز شد و دلاوران یهود از آن بیرون ریختند. نخست برادر مرحب که حارث نام داشت، جلو آمد. نعره او چنان مهیب بود که سربازانی که پشت سر امام بودند، بی‌اختیار عقب رفتند؛ ولی امام مانند کوه پا بر جای ماند. لحظه‌ای نگذشت که جسد حارث به روی خاک افتاد و جان سپرد. 
مرگ برادر، مرحب را سخت غمگین و متأثّر کرد. او برای گرفتن انتقام برادر در حالی که زره یمانی بر تن و کلاهی که از سنگ مخصوص تراشیده بود، بر سر داشت، جلو آمد و به رسم قهرمانان عرب با خواندن اشعاری چنین گفت: 
در و دیوار خیبر گواهی می‌دهد که من مرحبم؛ قهرمانی کارآزموده و مجهّز با سلاح جنگی. اگر روزگار پیروز است، من نیز پیروزم. قهرمانانی که در صحنه‌های جنگ با من روبرو می‌شوند، با خون خویشتن رنگین می‌گردند. 
امام علی(ع) نیز با خواندن اشعاری خود را چنین معرفی کرد: 
«من همان کسی هستم که مادرم مرا حیدر خوانده. مرد دلاور و شیر بیشه‌ها هستم. بازوان قوی و گردن نیرومند دارم. در میدان نبرد، مانند شیر بیشه‌ها صاحب منظری مهیب هستم.»

رجزهای دو قهرمان پایان یافت. 

صدای ضربات شمشیر و نیزه‌های دو قهرمان اسلام و یهود، وحشت عجیبی در دل ناظران پدید آورد. ناگهان شمشیر برنده و کوبنده قهرمان اسلام بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و کلاهخود سر او را دو نیم ساخت. این ضربت آن‌چنان سهمگین بود که برخی از دلاوران یهود که پشت سر مرحب ایستاده بودند، پا به فرار نهاده، به دژ پناهنده شدند. 
علی(ع) یهودیان فراری را تا در حصار تعقیب کرد. در این کشمکش یک نفر از جنگجویان یهود با شمشیر بر سر علی(ع) زد و سپر از دست وی افتاد. علی(ع) فوراً به سوی در دژ گردید و آن را از جای خود کند و تا پایان کارزار به جای سپر به کار برد. 
پس از آنکه آن را بر زمین افکند، هشت نفر از نیرومندترین سربازان اسلام سعی کردند آن در را از این رو به آن رو کنند؛ ولی نتوانستند. در حصار از سنگ و طول آن دو متر و پهنای آن یک متر بود. 
امام ماجرای کندن در خیبر را چنین نقل می‌کند: 
«من در خیبر را از جا کندم و به جای سپر از آن استفاده کردم. پس از پایان نبرد آن را به عنوان پل به روی خندقی که یهودیان کنده بودند قرار دادم. سپس آن را میان خندق پرتاب کردم.»
مردی پرسید: سنگینی‌اش چقدر بود؟!
فرمود: «به اندازه سنگینی سپر خودم. من آن در را با نیروی بشری از جا نکندم؛ بلکه در پرتو نیروی خداداد و با ایمانی راسخ به روز بازپسین چنین کردم.» 


پی‌نوشت‌ها:

1. سیره پیشوایان به نقل از استیعاب فی معرفه الاصحاب. 
2. سیره پیشوایان به نقل از سیره ابن هشام، ج 3.

منابع: 

فروغ ابدیت، ج 2، ص 251 تا 253 
بحارالانوار، ج 39، ص 10 تا 15- طرائف - عمده 
ترجمه المنجد، ج 1، ص 324 
نویسنده : هادی رستمی
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات,
نظرات ()
دوم شهریور ماه سالروز شهادت مبارز نستوه شهید سید علی اندرزگو است. حجت‌الاسلام سید مهدی اندرزگو، فرزند این شهید بزرگوار خاطراتی را به نقل از رهبر انقلاب درباره‌ی آن شهید بازگو كرده است:

من در زمان مبارزات پدرم خیلی كوچك بودم و نكات چندانی در یادم نمانده است. هرچه می‌دانم، از مادرم یا از یاران پدر شنیده‌ام. بیشترین چیزی كه در خاطرم مانده، مسافرت‌ها و سختی‌هایی است كه در راه مبارزه تحمل می‌كردیم. دستگیری پدر ما برای ساواك بسیار اهمیت داشت و برای دستگیری او جایزه‌های سنگینی تعیین كرده بودند. برداشت آنها این بود كه اگر او را شهید یا دستگیر كنند، روند مبارزه‌ی مردم بسیار كندتر خواهد شد. به همین منظور در ساواك بخش ویژه‌ای را اختصاص داده بودند برای دستگیری این شهید بزرگوار. همه‌ی این‌ها نشان از اهمیت بسیار بالای حضور شهید اندرزگو در بهبود روند مبارزه‌ها دارد.


عمده‌ی فعالیت شهید اندرزگو در مبارزه با رژیم غاصب پهلوی عبارت بود از واردات اسلحه و تأمین اسلحه‌ی مورد نیاز مبارزان و نیز وارد كردن اعلامیه‌های امام رحمه‌الله به داخل كشور. حاج احمد قدیریان هم كه اخیراً به رحمت خدا رفت، برای من نقل ‌كرد سلاح‌هایی كه شهید اندرزگو از افغانستان وارد می‌كرد، در اوایل انقلاب بسیار به‌ درد خورد و همه‌ی آنها در كمیته و جاهای دیگر مورد استفاده قرار گرفت.

منزل ما در مشهد با منزل حضرت آقا چند كوچه بیشتر فاصله نداشت. در خاطر دارم كه شهید اندرزگو برای این عزیزان كلاس آموزش اسلحه گذاشته بود؛ برای حضرت آقا، شهید هاشمی‌نژاد و آیت‌الله واعظ طبسی. البته من خاطر‌اتی را در این مورد از زبان رهبر معظم انقلاب شنیده‌ام. حضرت آقا می‌فرمودند: شهید اندرزگو شب‌ها دیروقت به منزل ما می‌آمدند و با هم جلسه داشتیم و در مورد مسائل مختلف با هم صحبت می‌كردیم.

* این خروس‌ها تخم‌گذارند!
یكی از خاطراتی كه رهبر معظم انقلاب برایم تعریف كردند، این بود كه بارها پدرم را در كوچه و خیابان دیده بودند و بعد از سلام و احوال‌پرسی متوجه شده بودند كه در دست او زنبیلی پر از مهمات و اسلحه است و او با خونسردی كامل آنها را با خود جابه‌جا می‌كرد. پدرم بارها ما را هم هنگام جابه‌جایی مهمات با خود می‌برد تا این عملیات شكلی عادی‌تر به خود بگیرد. البته ما این‌ها را بعدها از زبان حضرت آقا شنیدیم و آن زمان متوجه نمی‌شدیم.

از حضرت آقا شنیدم كه: یك روز آقای اندرزگو را در بازار «سرشور» مشهد دیدم كه با یك موتور گازی می‌آمد. موتور را كه نگهداشت، دیدم چند خروس در عقب موتور خود دارد. از او درباره‌ی خروس‌ها پرسیدم، جواب داد كه این خروس‌ها استثنایی‌اند و تخم می‌گذارند! حضرت آقا فرمودند زنبیل را كه كنار زدم، دیدم زیر پای خروس‌ها پر از نارنجك و اسلحه است.

شهید اندرزگو در شهریور ماه ۱۳۵۷ و در ماه مبارك رمضان به شهادت رسید، ولی ما تا زمان پیروزی انقلاب و ورود امام به ایران كه بهمن ماه بود، از این حادثه خبر نداشتیم. روزی كه امام وارد كشور می‌شدند، ما تلویزیون را نگاه می‌كردیم و منتظر بودیم كه ایشان هم همراه امام باشند و با ایشان وارد كشور شوند. حضرت امام به كشور آمدند و در مدرسه‌ی رفاه مستقر شدند، فرمودند خانواده‌ی آقای اندرزگو را پیدا كنید، من دوست دارم آنها را ببینم. ما به دلیل مبارزات پدر و تحت تعقیب بودنش همواره در حال نقل مكان از شهری به شهر دیگر بودیم. به همین دلیل هیچ‌كدام از اطرافیان امام نشانی ما را نداشتند، اما خود امام در آخرین دیدار پدر ما با ایشان، شنیده بودند كه ما در مشهد ساكن هستیم. این شد كه آیت‌الله طبسی و دیگر دوستان ما را پیدا كردند و خدمت امام بردند.


خبر شهادت پدر را امام رحمه‌الله دادند
یاد دارم زمانی كه در تهران و مدرسه‌ی رفاه خدمت امام رسیدیم، ایشان دو برادر كوچك‌تر من را -یكی هفت‌ماهه و دیگری دوساله- روی پاهای خودشان نشاندند و ما را مورد تفقد و مهربانی قرار دادند. ایشان پس از كمی مقدمه‌چینی خبر شهادت پدر را به ما دادند. بعد از شنیدن خبر شهادت پدر، مادرم طبیعتاً بسیار دگرگون و ناراحت شدند. حضرت امام هم برای مادر ما از حضرت زینب سلام‌الله‌علیها و صبر ایشان مثال زدند و او را به صبر و بردباری نصیحت فرمودند. سپس برای ما دعا كردند و من هنوز هم كه هنوز است، تأثیرات دعای امام را در زندگی خودم می‌بینم.

امام به مادرم فرمودند برای این كه راحت‌تر باشید، به تهران بیایید. ما همگی در تهران متولد شده بودیم و بعدها در دوران مبارزات پدر به شهرهای مختلف رفته بودیم. به هر ترتیب ما به تهران آمدیم و بعد از آن در مناسبت‌های مختلف خدمت امام می‌رسیدیم و از رهنمودهای ایشان استفاده می‌كردیم. امام می‌فرمودند: همان شبی كه این روحانی مبارز به شهادت رسید، خبر شهادتش را برای من تلگراف كردند و من به‌شدت از این موضوع ناراحت شدم و غصه خوردم كه ما محروم ماندیم از نعمت بزرگی مانند شهید اندرزگو كه تجربه‌های گرانبهایی در مبارزات داشت.

در دوران ریاست‌جمهوری و رهبری حضرت آیت‌الله خامنه‌ای هم بارها با ایشان دیدار كردیم. عكسی كه حضرت آقا در آن حضور دارند، مربوط به سالگرد شهادت شهید اندرزگو در سال ۱۳۶۱ یا ۱۳۶۲ است كه خدمت ایشان رسیدیم. در عكس، آن پیرمرد پدربزرگ پدری من است كه همراه ما آمده بود.
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: فجر نور,
نظرات ()
روایت یكی از همراهان* آیت‌االله خامنه‌ای

با اعلام همبستگی پزشكان و كاركنان بیمارستان شاه‌رضا -امام رضا(ع)- با انقلابیون و سرنگون كردن مجسمه‌ی داخل محوطه‌ی بیمارستان، عده‌ای از نیروهای ساواك در چتر حمایت نظامیان، با شكستن نرده‌های آهنی از درب جنوبی وارد باغ بیمارستان شده و با تیراندازی و حمله به بخش‌های داخلی و اطفال بیمارستان، موجب آزار و اذیت بیماران شدند.

به دنبال اطلاع یافتن از این حادثه، آقایان سیدعلی خامنه‌ای، عباس واعظ طبسی و آیت‌الله حسنعلی مروارید به همراه تعدادی دیگر از علما پیاده به سوی بیمارستان راه می‌افتند و ضمن حركت در خیابان‌ها از مردم می‌خواهند به آن‌ها بپیوندند.
جمعیت بسیاری پشت سر علما قرار می‌گیرند. مردم پس از نزدیك ‌شدن به بیمارستان با وجود این‌كه مأموران راه را سدّ كرده بودند، پیشروی نموده، وارد بیمارستان می‌شوند و برای همبستگی با پزشكان و كارمندان بیمارستان و به منظور برآورده شدن خواسته‌های خود، در آن‌جا تحصن می‌كنند. آن‌چه می‌خوانید، روایتی از این رویداد است كه از نگاه یكی از همراهان آیت‌الله خامنه‌ای در آن روز بیان شده است:
 
×××
با یك وانت نیسان به طرف بیمارستان امام رضا(ع) آمده بودند؛ یك عده چماقدار كه شهربانی مشهد استخدام‌شان كرده بود؛ به‌شان پول داده بود تا حدود ساعت 8/30 از شهربانی -عدل خمینی امروز- راه بیافتند و به بیمارستان امام رضا(ع) حمله كنند. بیمارستان امام رضا(ع) هم آن‌وقت‌ها خیلی فعال بود؛ هم دانشجوهایش، هم دكترهایش. اعلامیه پخش می‌كردند و ... درگیر مسائل مبارزه بودند.

چماقدارها از خیابان «بهار» وارد بیمارستان امام رضا(ع) شدند. ریختند توی بخش كودكان بیمارستان كه نزدیك خیابان بهار است و جنایت‌های عجیبی كردند. سِرم‌ها را از دست بچه‌ها كشیدند؛ بچه‌ای را پرت كردند و كشتند و ... این جریان‌ها مربوط به حدود ساعت 9 تا 10 بود.

حدود 10/30 - 11 خبر در مشهد پیچید و شایع شد كه چنین كاری انجام گرفته است. «آقا» منزل آقای قمی بودند. دقیقاً یادم نیست دیگر كدام آقایان با ایشان بودند. اما آن‌هایی كه من یادم هست، مرحوم آقای مرعشی بود كه همه‌جا بود؛ آقا شیخ ابوالحسن شیرازی و آقای سیدحسین نبوی هم بودند. این گروه از همان كوچه‌ی آقای قمی راه افتادند و جمعیت همین‌طور داشت به آن‌ها اضافه می‌شد.

بالأخره جمعیت وارد بیمارستان امام رضا(ع) شد. اول یك مقدار تیراندازی شد. چماقدارها آن طرف بودند و شعار «جاوید شاه» می‌دادند. مبارزان هم این طرف؛ البته شعار «مرگ بر شاه» نمی‌دادند ولی بقیه‌ی شعارهای انقلابی را می‌گفتند. ابتدا درگیری و تیراندازی شد؛ اما بعد كمی فروكش كرد.

آقایان در بیمارستان امام رضا(ع)، اعلام تحصن كردند؛ بخش رادیولوژی بیمارستان شد مركز تحصن! كم‌كم بخش‌های دیگر را هم گرفتیم. یك بخش را هم فرش كردیم. خدا مرحوم حاجی چراغچی، حاج عباس رمضانی و آقای حسن‌زاده را بیامرزد؛ این‌ها مسؤول چای، غذا و تشكیلات برای متحصنان شدند.

فكر می‌كنم همان‌جا از خبرگزاری كانادا آمدند و با آقا مصاحبه‌ی كوتاهی كردند. این گفت‌وگو، نزدیك ظهر بود. شب، علمای مشهد همه آمدند؛ از جمله میرزا جوادآقای تهرانی، حاج آقا حسین شاهرودی و آقای مروارید. همه تك‌تك به بیمارستان امام رضا(ع) آمدند. بعد یكی از آقایان جلو رفت و متحصنان توی صحن بیمارستان نماز خواندند. در همین حال یك‌دفعه از دَم در بیمارستان، صدای شعار آمد. یكی از افسران گارد بود -من الآن اسمش را یادم رفته- كه به طرف بیمارستان می‌آمد اما دور بیمارستان، جمعیت فراوانی از مردم بود كه این افسر، در تاریكی متوجه آن‌ها نشده بود. مردم هم یك‌دفعه سرهنگ را دیدند و با چوب، آن‌قدر به ماشینش زدند كه سقف خوابید و او مُرد؛ همان‌جا مرد.

‌یك‌ساعت، بیشتر از مغرب نگذشته بود‌ اما بیمارستان مملو از جمعیت بود. خیابان‌ هم همه‌اش پر از نور و روشن بود. یك‌دفعه به ما اعلام كردند كه مردم، «حكیمی شاهرودی» را گرفتند. روحانیِ سید و قدبلندی بود كه در مشهد، معمولاً برای هر مسئله‌ای كه مربوط به دربار بود، دَمِ ایشان را می‌دیدند! در حقیقت كارگزار بود. من و آقا، دو تایی دویدیم. آقا گفتند: «فلانی! بدو كه اگر این سید یك طوری‌اش بشود، بعد دیگر نمی‌شود جمعش كرد.» دست همدیگر را گرفتیم و به‌سرعت به طرف در بیمارستان دویدیم. من یك بلندگو دستم بود. آقا گفتند: «فلانی! بلندگو را بده.» من بلندگو را به دست ایشان دادم و دست آقا را با فشار گرفتم. آقا روی كاپوت ماشین رفتند و روی سقف نشستند. ماشین پیكان بود. جمعیت فراوانی هم پشت این ماشین و دور و برش بودند. آقا با این تعبیر- شاید خودشان خاطرشان نباشد- گفتند: «من می‌دانم كه شما مرا دوست دارید و می‌دانید كه من هم شما را خیلی دوست دارم. من می‌خواهم خواهش كنم كه بگذارید این آقا برود!»

بالأخره ما ایشان را از توی بیمارستان رد كردیم و از درِ خیابان بهار بیرون بردیم؛ جمعیت هم پشت ما می‌آمدند اما وقتی دیدند كه ما با ماشین هستیم، دیگر نیامدند. سید را از در بیرون بردیم و ماجرا تمام شد.
 
×××
این جریان گذشت. قطعنامه صادر كردند و تحصن دیگر تمام شد. بعد از آن، تحصن‌های دیگر بود. سالگرد این حادثه شد؛ بعد از پیروزی انقلاب. من خانه‌ام خیابان عدل خمینی، روبه‌روی شهربانی بود. آقا به من تلفن كردند كه من به مشهد می‌آیم. آقای دكتر شیبانی، وزیر كشاورزی هم با من است. من به فرودگاه رفتم.

آقا آن موقع عضو شورای انقلاب بودند، فكر می‌كنم هنوز شورای عالی دفاع تشكیل نشده بود. همان وقت‌هایی بود كه آقا، نماینده امام در وزارت دفاع و نماینده‌ی مخصوص ایشان در استان سیستان و بلوچستان بودند. انگار هنوز امام جمعه نبودند. به هر حال به من تلفن كردند و من به دنبال ایشان به فرودگاه رفتم. آخر شب بود و شب به خانه ما آمدند.

صبح ایشان را برداشتم و به خانه‌ی خودشان بردم و از خانه‌ی ایشان راه افتادیم. آقای دكتر شیبانی، یك قابلمه‌ی غذا دستش بود و داخل ماشین من نشسته بود. به خیابان جم كه رسیدیم، به آقا گفتم: «حاج آقا! با ماشین دیگری نمی‌شود رفت؟ آن تكه را كه مردم دارند راهپیمایی می‌كنند و به طرف بیمارستان می‌روند، ما هم برویم داخل جمعیت.» بالأخره، ما هم با جمعیت به طرف بیمارستان رفتیم. داشتند برنامه‌هایی را اجرا می‌كردند. در بیمارستان امام رضا(ع)، یك تخت‌گاهی بلند، با پله درست كرده بودند. همه تشكیلات و بند و بساط خبرگزاری‌ها و... آنجا بود. پایین جایگاه نشستیم. آقایانی كه آنجا بودند هم خیلی دقت داشتند؛ می‌دانستند كه غیر از اعلامیه امام، هیچ اعلامیه‌ای نباید خوانده بشود. قرآن خواندند و آقای دكتر شیبانی رفت سخنرانی كرد.

جمعیت خیلی برایش فرقی نمی‌كرد كه چه كسی سخنرانی می‌كند؛ چون بعدش آقا می‌خواست سخنرانی كند ... آقا اصلاً برای سخنرانی در سالگرد آمده بودند. وقتی می‌خواستند از پله‌ها بالا بروند، من به به ایشان گفتم: «اسامی آقایان را فراموش نكنید!» آقایان علما آمده بودند و كلاً در یك محوطه نشسته بودند. یك‌دفعه پس‌رو و پیش‌رو كردند و زیر بغل‌های مرحوم آقا سیدعبدالله شیرازی را گرفتند و او را آوردند. حاج آقای قدسی، آدم درشتی بود و شال سبزی به سرش می‌بست؛ قد بلندی هم داشت. بدنش را كه تكان می‌داد، پنجاه نفر آدم، عقب و جلو می‌آمدند! سیدمحمدعلی چون آدم باكیاستی بود، آقا سیدعبدالله را توی جمعیت علما نشاند. بعد از چند دقیقه، دیدیم یك بی.ام.و زرد رنگ هم آمد كه آقای قمی داخلش بود و ایشان هم پیاده شد.

بالأخره آقای خامنه‌ای رفتند و سخنرانی را شروع كردند. دو سه دقیقه كه از اول سخنرانی‌شان گذشت، گفتند: «این آقایی را كه قبل از من صحبت می‌كرد، شما نشناختید. ایشان آقای دكتر شیبانی، وزیر كشاورزی است. آن‌قدر زندان بوده است...» آقای دكتر شیبانی هم زیر جایگاه، مظلومانه نشسته بود. فرش هم نبود؛ همه‌جا خاك بود. آن‌هایی كه دور آقای شیبانی نشسته بودند، همه دست و پایشان را جمع كردند. مثلاً اگر یكی كج نشسته بود، دیگر راست نشست. آقا ادامه دادند: «خوب مجلسی است، همه شركت كرده‌اند. علمای اعلام، حضرت آیت‌الله‌العظمی شیرازی و حضرت آیت‌الله‌العظمی قمی هستند...» یعنی اسم آقا سیدعبدالله شیرازی را اول بردند و آقای قمی را دوم. این حرف ممكن بود، یك مصیبت باشد! ما حواسمان جمع بود؛ خود آقا هم بیشتر. یك مقداری كه صحبت كردند و گذشت، باز گفتند: «خوب؛ مجلس باشكوه و باعظمتی است. همه‌ی علما و مراجع نیز تشریف دارند؛ من جمله حضرت آیت‌الله‌العظمی قمی و حضرت آیت‌الله‌العظمی شیرازی...» دیگر سخنرانی تمام شد. قطعنامه را هم خواندند؛ تمام شد و آقا از پله‌ها پایین آمدند.

* محمد خجسته
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: فجر نور, فرمایشات آقا!,
نظرات ()
اعلام تصمیم امام خمینی رحمه‌الله به بازگشت به ایران، رژیم پهلوی را به اقداماتی واداشت كه آتش انقلابی مردم را دوچندان نمود. تاریخ اعلام‌شده، پنجم بهمن‌ماه بود اما خبرها از اعلام نقص فنی هواپیمای عازم پاریس و مسدودشدن باند فرودگاه مهرآباد توسط تانك‌ها و كامیون‌های ارتشی حكایت می‌كرد؛ سرانجام از تعطیلی كلیه‌ی پروازهای فرودگاه مهرآباد تا سه روز خبر داده شد. روحانیون انقلابی در اعتراض به این حركت رژیم، تصمیم به برگزاری تحصن در مسجد دانشگاه تهران گرفتند. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای كه در آن روزها، عضو شورای انقلاب بودند، مسئولیت كمیته‌ی تبلیغات تحصن را برعهده گرفتند. گزارش زیر روایتی است از آغاز و سرانجام این تحصن.

 با بسته‌شدن فرودگاه و پس از راهپیمایی گسترده‌ی مردم در فردای آن روز (مصادف با ۲۸ صفر)، سران انقلابیون در مقر كمیته‌ی استقبال از امام در مدرسه رفاه جمع شدند تا دراین‌باره رایزنی كنند. پیشنهاد برگزاری تحصن به میان آمد. «فكر تحصن در تهران بى‌ارتباط به تجربه‌ى تحصن در مشهد نبود، یعنى تجربه‌ى موفق تحصن بیمارستان [امام رضا علیه‌السلام] مشهد، تشویق‌كننده بود به این تحصنى كه در تهران انجام گرفت.»۱


پس از تصویب اصل برگزاری تحصن، گفت‌وگوها درباره‌ی مكان آن آغاز شد: «مدتى بحث شد كه كجا تحصن انجام بگیرد، بعضى مى‌گفتند در مسجد بازار، مسجد امام كه آن وقت اسمش مسجد شاه بود آن‌جا تحصن انجام بگیرد، بعضى جاهاى دیگر را پیشنهاد مى‌كردند یك وقت پیشنهاد دانشگاه هم شد كه دیدیم بسیار جالب و از همه جهت این خوب هست.»۲

مرحوم آیت‌الله طاهری خرم‌آبادی دراین‌باره می‌گوید: «یك نظر این بود كه تحصن در مكانی صرفاً مذهبی انجام بگیرد. برای این منظور، مسجد شاه سابق در نظر گرفته شد. دوستان می‌گفتند كه آن‌جا بهترین مكان برای تحصن است. این مسجد در بازار قرار داشت و مردم هم در مسجد و اطراف آن تردد داشتند. نظر دیگری هم وجود داشت كه شهید مطهری هم طرفدار آن بود و آن، تحصن در دانشگاه بود. طرفداران این نظر معتقد بودند نام دانشگاه، نامی جهانی است و این تحصن از این طریق در سطح جهان مطرح می‌شود و رسانه‌های دنیا هم آن را مطرح می‌نمایند؛ علاوه‌بر این‌كه با قشر دانشجو و دانشگاهیان ارتباط و نزدیكی بیشتری برقرار می‌گردد.»۳

با انتخاب دانشگاه تهران «برادرها صبح زود رفتند دانشگاه ... مشكلات زیادى هم سر راه ما انصافاً درست كردند اما مسجد خوشبختانه باز بود، ما رفتیم داخل مسجد و فوراً آن اتاقك سر مسجد را، آن‌جا را ستاد كارها قرار دادیم و بلافاصله یك اعلامیه منتشر كردیم؛ یعنى اولین كارى كه كردیم یك اعلامیه نوشتیم.»۴

بدین‌ترتیب تحصن آغاز شد و اولین بیانیه‌ی روحانیون متحصن مسجد دانشگاه تهران در هشتم بهمن‌ماه ۵۷ صادر شد. در قسمتی از این بیانیه آمده است: «این‌جانبان، به عنوان اعتراض به اعمال ضد انسانی دولت غیر قانونی بختیار از ساعت ۹ صبح روز یكشنبه هشت بهمن ماه جاری تا بازگشت حضرت آیت‌الله‌العظمی امام خمینی دام‌ظله به وطن و به آغوش پُرمهر ملت، در مسجد دانشگاه تهران تحصن اختیار می‌كنیم و از این محل مقدس در كنار برادران دانشجوی خود، ندای حق‌طلبانه خود را به گوش جهانیان خواهیم رساند.»۵ با شروع تحصن، سیل بی‌شمار جمعیت، به‌سمت دانشگاه تهران سرازیر شد. روحانیون مختلف هم خود را به هر طریق به مسجد دانشگاه می‌رساندند و به متحصنین می‌پیوستند.


«اگر سخنرانى‌ها و اعلامیه‌ها نبود مفهوم نمى‌شد كه چكارى انجام گرفته، نه مردم در جریان قرار مى‌گرفتند و تبلیغات دستگاه هم مى‌توانست شاید آن را جور دیگرى جلوه بدهد لذا بود كه چند تا برنامه در دانشگاه بود. یكى سخنرانی‌هایى بود كه مستمراً در مسجد دانشگاه انجام مى‌گرفت كه همه‌ى ماها هر كدام یك برنامه‌ى سخنرانى را این‌جا گذاشتیم و دیگران سخنرانى مى‌كردند. یكى اعلامیه‌ها بود، یكى هم یك نشریه، یك بولتن روزانه ما منتشر مى‌كردیم.»۶

اتاقك كنار مسجد دانشگاه اما به مركز رهبری تحصن در تهران بدل شده بود. چند كمیته‌ی اصلی جهت تحصن تشكیل شد كه برخی از آن‌ها عبارت بودند از: كمیته‌ی علمای شهرستانی و كمیته‌ی پشتیبانی؛ كمیته‌ی مهم دیگری هم وجود داشت به‌نام كمیته‌ی تبلیغات. مسئولیت این كمیته با آیت‌الله خامنه‌ای بود كه نشریه‌ای هم در همان ایام منتشر می‌كرد: «من فراموش نمی‌كنم آن روز با مرحوم آقاى بهشتى دو نفرى آمدیم و از در شرقى دانشگاه وارد شدیم. یكى از دوستان عزیز و علماى محترم ... قبلاً رفتند آن‌جا، هماهنگى كردند و در شرقى دانشگاه را باز كردند -چون در جنوبى كه در اصلى بود، [تحت كنترل رژیم بود] و روى ما باز نمی‌شد- و ما از آن‌جا وارد دانشگاه شدیم، رفتیم توى مسجد دانشگاه، و بنده رفتم توى آن اتاق عقب مسجد -كه یك اتاق كوچكى بود، نمی دانم حالا هم هست یا نه- آن‌جا مستقر شدیم و از همان روز اول، نشریه‌ى تحصن را راه انداختیم، كه چند شماره از همان روز اول آنجا منتشر شد.»۷


این تحصن هوشمندانه و به‌موقع علما و بازتاب گسترده‌ی آن فشار شدیدی به بختیار وارد كرد و او را سخت به تكاپو انداخت. او حتی در این راه به مذاكره‌ی غیر مستقیم با سران تحصن هم روی آورده بود؛ اگرچه نمی‌توانست آنان را به سازش و كوتاه آمدن بكشد. به گفته‌ی آیت‌الله جمی: «ما می‌دانستیم كه بختیار دستپاچه شده، با بعضی از این بزرگان دست‌اندركار تحصن و كمیته‌ی استقبال تماس‌هایی می‌گیرد. با آقایانی مثل شهید مطهری و بهشتی كه یك كاری بكنند. این‌ها هم قرص و محكم می‌گفتند كه غیر از این راهی نیست و باید حتماً امام بیاید و این تحصن به هم نمی‌خورد تا امام بیاید.»۸

به هر حال بختیار وقتی متوجه شد كه نمی‌تواند سران را به سازش بكشد و از طرفی دیگر هم نمی‌تواند در برابر فشارهای رو به افزایش ناشی از تحصن مقاومت كند، نهایتاً تسلیم خواست متحصنین و مردم حامی آن‌ها شد و از طرف دولت اعلام شد كه مانعی جهت ورود امام به میهن وجود ندارد و این تحصن موجب شد تا ركن اصلی پیروزی انقلاب در آن مقطع (یعنی حضور امام در كشور) محقق گردد. بدین‌جهت باید این تحصن را از اصلی‌ترین رویدادهای انقلاب اسلامی محسوب نمود.

پی‌نوشت‌ها:
۱. مصاحبه با شبكه‌ى ۲ تلویزیون درباره‌ى خاطرات ۲۲ بهمن، ۶۳/۱۱/۱۱
۲. همان
۳. خاطرات آیت‌الله طاهری خرم‌آبادی، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامی، جلد ۲، صفحات ۲۸۳ و ۲۸۴
۴. مصاحبه با شبكه‌ى ۲ تلویزیون درباره‌ى خاطرات ۲۲ بهمن، ۶۳/۱۱/۱۱
۵. روزنامه كیهان، ۹ بهمن ۱۳۵۷، صفحه ۱
۶. مصاحبه با شبكه‌ى ۲ تلویزیون درباره‌ى خاطرات ۲۲ بهمن، ۶۳/۱۱/۱۱
۷. بیانات در دیدار وزیر علوم و استادان دانشگاه تهران‌، ۸۸/۱۱/۱۳
۸. خاطرات آیت‌الله جمی، صفحه۱۸۱
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات, تصاویر, فجر نور,
نظرات ()

به گزارش « سراج24» محمدرضا فاضل هاشمی رئیس اداره مخطوطات آستان قدس رضوی در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم،‌ از دومین مجموعه اهدایی رهبر انقلاب در سال جاری به آستان قدس رضوی خبر داد و گفت:‌ نخستین مجموعه اهدایی رهبر انقلاب مرداد ماه به آستان قدس اهدا شد که در شهریور ماه در دفتر اموالی به ثبت رسید.

 

 

وی ادامه داد:‌ این مجموعه در بردارنده 1035 کتاب قدیمی بود که از این میان 544 نسخه خطی، 134 فقره نسخه چوبی، 336 کتاب چاپ سنگی و 21 جلد کتاب سربی قدیم به زبان لاتین است. که در میان آن‌ها نسخه‌های نفیس و حائز اهمیت تاریخی و هنری فروان به چشم می‌آمد.
 
فاضل هاشمی با اشاره به برخی از نسخه‌های نفیس این مجموعه گفت:  نسخه‌ای از ذخیره خوارزمشاهی  که در اوایل قزن هشتم به کتابت رسیدته است‌ف نسخه نفیس خمسه امیر خسرو دعلوی که سال 981 هجری قمری به تصویب رسیده و دارای جدول‌بندی به زر و سرخی و لاجورد است‌،  ترجمه‌ای از کتاب «مهابهاراته» که دارای 7 مجلس مینیاتور است و 20 کتیبه و سر لوح دارد. از مهمترین نسخه‌های این مجموعه است.
 
وی افزود:‌ هم‌چنین نسخه‌ای از «معارج النبوه» ملا مسکین فراهی که دارای تذهیب و سرلوح است و قرن دوازده کتابت شده است‌، تفسیر «انوار التنزیل»، نسخه‌ای از مثنوی معنوی که قرن دهم کتابت شده و 12 سرلوح و کتیبه مذهب و مرصع دارد،‌ نیز از دیگر نسخ نفیس موجود در این مجموعه است.
 
فاضل هاشمی با اشاره به موضوعات نسخ اهدایی رهبر انقلاب گفت: ادبیات، تاریخ، طب،‌ فقه، کلام عقاید،‌ قرآن و... از جمله موضوعات این نسخ است،‌ هم‌چنین یکی از ابعاد نفیس بودن این مجموعه وجود 135 فقره سرود مذهبی به زبان‌های اوریه‌ای، تلگویی و مالایایی است. که بر روی چوب نوشته شده است،‌  این سرود‌ها یکی از نفیس‌ترین و حائز‌اهمیت ترین بخش‌های این مجموعه اهدایی است.
 
وی در ادامه ضمن اشاره به اتمام فهرست نویسی نسخه‌های اهدایی رهبر انقلاب از ابتدای انقلاب تاحدود سه سال پیش گفت:‌ این مجموعه به صورت موضوعی نوشته شده است،‌ اما ما در نظر داریم یک جلد نیز به صورت شماره‌ای منتشر کنیم که نسخه‌های اهدایی رهبری از سه سال پیش تاکنون را در برمی‌گیرد،‌ پس از آن نیز انتشار به شیوه شماره‌ای ادامه می‌یابد و هر سال فهرست نسخ اهدایی همان سال را در قالب یک مجموعه منتشر خواهیم کرد.
 
رئیس اداره مخطوطات آستان قدس رضوی هم‌چنین با اشاره به مجموعه دوم اهدایی معظم‌له گفت:‌ اوایل هفته جاری دفتر مقام معظم رهبری مجموعه جدیدی از نسخ اهدایی ایشان را تحویل آستان قدس دادند که شامل 4 هزار نسخه چاپ سربی و 250 جلد چاپ سنگی بود‌، این مجموعه دربردارنده نسخ بسیار نفیس و قدیمی بود که از سوی یکی از علما به  رهبر انقلاب اهدا شده بود‌، ایشان نیز این مجموعه را به آستان قدس رضوی اهدا کردند. این فهرست هم‌اینک در دست ثبت اموال است و به زودی کار شناسایی و معرفی آن‌ها آغاز می‌شود.
منبع: تسنیم

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: فجر نور,
نظرات ()

به گزارش « سراج24»، امام خمینی(ره) با علما و روحانیون نجف در سال 1344 دیداری داشته است.

گفته می‌شود این نوار در رادیو بغداد پخش شده است. این عکس در پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است.

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات, تصاویر, اخبار, فجر نور,
نظرات ()

مجاهدین خلق در آغاز در میان مبارزین و حتی بعضی از مقامات فعلی ایران محبوبیت داشتند. چنان که یکی از همین آقایان در نامه ای برای امام، آنها را حافظان قرآن، قاریان نهج البلاغه و سمبل مبارزه معرفی کرده بود.

 

سرویس سیاسی سراج24-حجت الاسلام و المسلمین سید رضا برقعی: مجاهدین خلق در آغاز در میان مبارزین و حتی بعضی از مقامات فعلی ایران محبوبیت داشتند. چنان که یکی از همین آقایان در نامه ای برای امام، آنها را حافظان قرآن، قاریان نهج البلاغه و سمبل مبارزه معرفی کرده بود. بالاخره زمانی فرا رسید که حنیف نژاد و عده ای دیگر از یارانش دستگیر شده و در شرف اعدام قرار گرفتند. از قضای روزگار، من به همراه عده ای از دوستان در بیرونی منزل امام نشسته بودیم که یکی از دوستان که از طرفداران سازمان مجاهدین خلق بود، آمد و گفت که از آقا وقت گرفته ام و می خواهم به خدمتشان برسم. من و یکی دیگر از دوستان نیز فرصت را غنیمت شمرده و به همراه او به خدمت امام وارد شدیم. او از آن بزرگوار درخواست کرد که: آقا در مورد حنیف نژاد و یاران که در شرف اعدام هستند، اظهار نظر و اعلامیه ای بدهید تا ان شاء الله رژیم تخفیفی به آنها بدهد.
امام فرمودند: من تصمیم ندارم که در مورد این آقایان صحبتی بنمایم.
او گفت: در این شرایط حساس، تمام مردم ایران چشمشان به نجف است و از شما توقع اظهار نظر دارند. مسلما صحبت شما در نجات آنها موثر خواهد شد.
فرمودند: من با مطالعه تصمیم گرفتم که نسبت به این آقایان چیزی نگویم.
گفت: آقا شما راجع به حاج شیخ نصر الله خلخالی و نقش آنچنانی نیز ندارد! نامه داده اید که ایشان وکیل من است تا دولت عراق ایشان را اذیت نکند ولی راجع به این جوانهایی که جانشان را کف دست گرفته و به میدان مجاهده آمده اند، چیزی نمی گویید؟!
فرمودند: حاج شیخ نصر الله خلخالی وکیل من است و بخاطر من گرفتار شده بود. ایشان رفیق چهل ساله من است این چه مساله ای دارد که شما بگویید که چرا برای ایشان نوشتم! و نسبت به این آقایان نمی نویسم! من اگر بنا بود موضعی بگیرم موضع مخالف می گرفتم.
گفت: یعنی نسبت به این جوانهایی که در این شرایط اختناق با رژیم پهلوی مبارزه می کنند، موضع مخالف می گرفتید؟!
امام به تندی فرمودند: من مبارزه ای را که کمونیست می کند، قبول ندارم. من از جریان فکری منحرف حمایت نمی کنم.
او گفت: آقا از کجا می دانید؟! به شما گزارش بد داده اند.
امام در حالی که به کتابی که روی میز اشاره می کردند، فرمودند: گزارش بد کدام است. مگر این کتاب را شما برای من نیاورده اید؟ این کتاب بغیر از آن کلمه «به نام خدا» بقیه اش همه مبانی «مائو» است. شما نمی فهمید، این افکار التقاطی است که این ها کار ما را عقب انداخته اند، نهضت را عقب انداختند.
امام در این جا صحبت را تمام کردند. من و دوستم که به همراه آن آقا به خدمت ایشان رسیده بودیم، دیدیم که کلاه سر ما رفته است و از همه جا بی خبر همراه او شده ایم. به این خاطر ما نشستیم تا اینکه آن شخص از خدمت امام مرخص شد. پس از رفتن او، به آقا عرض کردیم که: خدا شاهد است ما برای این مسائل نیامده بودیم. ما در بیرونی نشسته بودیم که این آقا خواستند شرفیاب شوند و ما هم خواستیم از فرصت استفاده کرده و زیارتی بکنیم.
امام فرمودند: اینها معلومات ندارند و اسلام را وارونه معرفی می کنند.
 
منبع:کتاب «خاطرات نجف» چاپ موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات, فجر نور,
نظرات ()
پس از اینکه اوضاع سیاسی در سه منطقه «ایران»، «عراق» و «حجاز» آرام می شود و همه فرمان بردار امام مهدی (علیه السلام) می شوند و امام (علیه السلام) «کوفه» را به عنوان پایتخت خویش برای حرکت به سوی بقیه نقاط جهان برمی گزیند، باقی مانده های شکست خورده سپاه سفیانی در سرزمین «شام» تجمّع می کنند؛ البته در این کار، دست قدرت های بزرگ در کار است و آنها در پشت پرده اند، قدرت هایی که به دلیل جنگ جهانی ای که پیش از ظهور روی داده، ضعیف، فرسوده و بی رمق شده اند. سفیانی خطّ مقابله و سپر برای این دولت هاست، به ویژه در «فلسطین» که کانون بحران در «خاورمیانه»، پیش از ظهور است و این گردهمایی باعث ایجاد فتنه انگیزی و بحران هایی در مرزهای شمالی عراق می شود. به همین دلیل، امام مهدی (علیه السلام) لشکریانش را برای مقابله با آنها مهیّا می کند. امام مهدی (علیه السلام) در منطقه «مرج عذراء» اردو می زند و بعید به نظر نمی رسد که شورش و انقلابی مردمی در سرزمین شام، منجر به عقب نشینی و برگشت سفیانی به فلسطین شود و او همراه با سپاهیانش در آنجا تجمع کنند تا برای جنگ بزرگ فتح «قدس» آماده شوند؛ زیرا روایات می گویند که امام در مرج عذراء (1) اردو می زند و در آن حال،‌ سفیانی در «رمله» است.
امام باقر (علیه السلام) می فرمایند:
«سپس مهدی (علیه السلام) به همراه یارانش به مرج عذراء می آید. در این زمان مردم زیادی به او پیوسته اند و سفیانی در این هنگام در رمله است تا اینکه این دو سپاه به هم می رسند و آن، روزِ جای گزینی و عوض و بدل است. شماری از شیعیانی که با سفیانی بودند، به سپاه امام می پیوندند. شماری از کسانی که با آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند، به سفیانی می پیوندند. هریک به اردوگاه خود می پیوندند و زیر پرچم های خود می روند و آن روز، روزِ عوض و بدل و جای گزینی است.» (2)
امام (علیه السلام) برای اینکه حجت بر آن لشکریان تمام شود، تلاش می کند که با آنان گفت و گو کند تا شاید برخی از آنها هدایت شوند و پایه های جبهه داخلی آنها به لرزه درآید. به همین دلیل سفیانی را دعوت به مذاکره می کند. ابن حماد می گوید:
سفیانی دعوت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را می پذیرد و با ایشان مذاکره می کند. کارها را به ایشان می سپارد و با ایشان بیعت می کند. هنگامی که سفیانی نزد یاران خود بازمی گردد، [بنی] کلب او را پشیمان می کنند و او می خواهد پیمان خود را بشکند. امام سپاه خود را برای جنگ با او آماده می کند و او را شکست می دهد و در نهایت خداوند به وسیله او روم را شکست می دهد. (3)
عبارت پایانی این حدیث، یعنی عبارت: «خداوند به وسیله او روم را شکست می دهد»، اشاره به این دارد که نیروهای روم و یهودیان و دیگران برای مقابله با موج گسترش اسلام، از سفیانی حمایت می کنند. اسلامی که از «شبه جزیره» و سرزمین «شام» آغاز شده است و آسیاب جنگ هایی وحشتناک میان دو طرف (بین مسلمانان از یک جهت و باقی مانده های لشکر کفر از روم و یهودیان و دیگر مردمان) به حرکت درمی آیند و به همین دلیل، در حدیثی که مسلم، ترمذی و احمد بن حنبل آن را از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده اند، آمده است که ایشان فرمودند:
«قیامت برپا نمی شود؛ مگر اینکه مسلمانان و یهودی ها به جنگ بپردازند و مسلمانان، آنان را به قتل برسانند. (4)

خداوند متعال در «قرآن کریم» می فرماید:
«وَ قَضَیْنَا إِلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ فِی الْکِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوّاً کَبِیراً* فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولاَهُمَا بَعَثْنَا عَلَیْکُمْ عِبَاداً لَنَا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجَاسُوا خِلاَلَ الدِّیَارِ وَ کَانَ وَعْداً مَفْعُولاً* ثُمَّ رَدَدْنَا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَ أَمْدَدْنَاکُمْ بِأَمْوَالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْنَاکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً* إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِیَسُوءُوا وُجُوهَکُمْ وَ لِیَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ کَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ لِیُتَبِّرُوا مَا عَلَوْا تَتْبِیراً (5)؛
و در کتاب [آسمانی شان] به فرزندان اسرائیل خبر دادیم که قطعاً دو بار در زمین فساد خواهید کرد و قطعاً به سرکشی بسیار بزرگی بر خواهید خواست، پس آنگاه که وعده [تحقق] نخستین آن دو فرا رسد، بندگانی را از خود، که سخت نیرومندند، بر شما می گماریم تا میان خانه ها [یتان برای قتل و غارت شما] به جست و جو درآیند و این تهدید، تحقق یافتنی است. پس از چندی، دوباره شما را بر آنان چیره می کنیم و شما را با اموال و پسران یاری می دهیم و [تعداد] نفرات شما را بیشتر می گردانیم. اگر نیکی کنید، به خود نیکی کرده اید و اگر بدی کنید، به خود [بد نموده اید] و چون تهدید آخر فرا رسد [بیایند] تا شما را اندوهگین کنند و در معبد [تان] چنان که بار اول داخل شدند [به زور] درآیند و به هرچه دست یافتند، یکسره [آن را] نابود کنند.»
عیّاشی در تفسیر این آیه، به نقل از حمران و او از امام محمدباقر (علیه السلام) نقل کرده که او گفت: امام این آیه را قرائت فرمودند:
«بعثنا علیکم عباداً لنا اولی بأسٍ شدیدٍ»، سپس فرمودند: «او قائم و یارانش هستند که دارای قدرت زیادی هستند.» (6)
امام مهدی (علیه السلام) «قدس» را آزاد می کند، اولین قبله مسلمانان را به صاحبان حقیقی اش بازمی گرداند و زمین را پس از آنکه شاهد ظلم و ستم های زیادی بوده، پر از عدل و داد می کند. چرخ لشکر کفر و نفاق از حرکت باز نمی ایستد؛ بلکه دولت ها و حکومت های حامی سفیانی، خود را آماده می کنند تا بار دیگر به مسلمانان حمله کنند. ظاهراً حضرت عیسی (علیه السلام) پس از آزادی «قدس» ‌به زمین فرود می آید؛ زیرا روایات درباره نقش ایشان در این جنگ چیزی نگفته اند؛ بلکه بر نقش ایشان پس از این جنگ تأکید کرده و گفته اند که ایشان فرود می آیند و پشت سر مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نماز می خوانند. روایت بیان می کند که:
«در روز جمعه و هنگام برگزاری نماز، عیسی بن مریم (علیه السلام) در آن لحظه، از آسمان فرود می آید و دو لباس قرمز بر تن دارد که از سرش روغن قطره قطره می چکد و او مردی خوش منظر و سفید چهره است و بسیار به ابراهیم (علیه السلام) شباهت دارد. مهدی (علیه السلام) می آید و با ایشان مصافحه می کند و مژده پیروزی را به ایشان می دهد. در این هنگام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به او گوید: جلو بیا، ای روح خدا و برای مردم نماز بگزار و عیسی (علیه السلام) می گوید: بلکه [امام جماعت بودن] برای توست، ای فرزند رسول خدا!» (7)
مستور بن غیلان به ایشان عرض کرد: امام مردم در آن روز کیست؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جواب داد: «مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از فرزندان من است.» (8)


نویسنده: نذیر الحسنی
مترجم: سید شاهپور حسینی

پی نوشت ها :

1. «مرج عذراء» روستایی در دمشق است.
2. تفسیرالعیّاشی، ج 1، ص 66.
3. کتاب الفتن مروزی، ص 218.
4. مسند احمد، ج 2، ص 417.
5. سوره اسراء (17)، آیات 4-7.
6. تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 138.
7. مرندی، ابوالحسن، مجمع النورین و ملتقی البحرین، ‌ص 283.
8. بحارالانوار، ج 51، ص 80.
منبع مقاله :
شفیعی سروستانی، اسماعیل؛ (1391)، دانشستان سرزمین های درگیر در واقعه ی شریف ظهور، ج 1، تهران: موعود عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، دوم
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات,
نظرات ()
برای آن كه بیابیم ما خدایت را

گرفته ایم نشانی ردّ پایت را

 

برای آن كه به سمت خدایشان ببری

گرفته اند ملائك، نخ عبایت را

 

و جبرئیل دلش تنگ می شد ای آقا

نمی شنید اگر یك شبی صدایت را

 

فرشتگان مقرب هنوز حیرانند

تو را به سجده درآیند یا خدایت را

 

زمین به دور خودش چرخ می زند تا كه

نشان دهد به سماوات كربلایت را

***

به بوم عشق به مژگان تر كشید تو را

به وقت نافله های سحر كشید تو را

 

نه از برای زمین ها و آسمان ها بود

فقط برای خودش بود اگر كشید تو را

 

تو مثل جام پر از عشق و عاشقی بودی

كه زینب آمد و یكباره سر كشید تو را

 

برای آن كه نشان زمینیان بدهد

سوار نی شدی و در سفر كشید تو را

***

تو آسمان بلندی و ما كبوترها

نمی رسند به بالای بامتان پرها

 

بدون بردن نام تو بی نتیجه بود

توسل سر سجاده ی پیمبرها

 

شریعت از سخن تو حیات می گیرد

تویی كه جاذبه بخشیده ای به منبرها

 

تو جای خود كه قیامت كسی نمی داند

كجاست حدّ و نصاب مقام قنبرها

 

تو مثل كعبه‌ی سیّار آسمان بودی

كه در طواف تو بودند جمله ی سرها

 ***

تو بی كران، تو بلندی، تو آسمان، تو صعود

تو آفتاب، تو دریا، تو آب هستی و رود

 

حكایت من و چشمم حكایت عبد است

حكایت تو و چشمت حكایت معبود

 

و قبل از آن كه شود جبرئیل حاجی عشق

كبوتر حرمت بود و كربلایی بود

 

یكی ز گریه كنان مُحرمت موسی

یكی ز مرثیه خوانان ماتمت داود

 

به نیت همه‌ی خانواده پیغمبر

«حسین منی انا من حسین» می فرمود

***

رسیده است زمان غروب عاشورا

چه می كشد ز وداع تو زینب كبری

 

تو روی شانه‌ی جبرئیل منزلت داری

به زیر این همه نیزه چه می كنی آقا؟

 

میان این همه نیزه كه رو به پایین اند

صدای زینب كبراست، می رود بالا

 

حسین توست بله، باورش اگر سخت است

مُرمّل بدماء و مُقطّعُ الأعضا

 

كنار چشم ملائك به سمت تو خم شد

گذاشت روی گلوی بریده لب ها را

علی اكبر لطیفیان
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: اشعار ناب ماه محرم,
نظرات ()
صفحات دیگر
كل صفحات 2 |  1, 2,
آخرین مطالب ارسالی
آمار و امكانات
  • آخرین بروزرسانی :
  • تعداد كل مطالب :
  • تعداد کل نویسندگان :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • بازدید کل :
  • آخرین بازید از وبلاگ :
آمار و امكانات
این صفحه را به اشتراک بگذارید
RSS
ساعت فلش مذهبی تاریخ روز
دعای فرج
روزشمار محرم عاشورا
دعای عظم البلا دانشنامه عاشورا
زیارت عاشورا آیه قرآن تصادفی مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی آیه قرآن پخش زنده حرم

مهدی بیا

پیج رنک گوگل
Up Page
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic