در حال بارگذاری اطلاعات ...
درباره ما
    برخی مردمان امام گذشته راعاشقند، نه امام حاضر را!

    میدانی چرا؟!

    امامِ گذشته را هرگونه بخواهند تفسیرمی کنند،

    اما امامِ حاضر را باید فرمان ببرند.

    وکوفیان عاشورا را اینگونه رقم زدند ...

    حبیب الله نعیمی هستم دانش آموز کلاس سوم ریاضی در دبیرستان تیزهوشان میناب.
    در غنی سازی این وبلاگ! از حسینیه شبکه اجتماعی نت ایران و سایت تخصصی امام حسین (ع) یاری گرفتم. امید است با نظر دادن به مطالب ما را در رشد و پیشرفت وبلاگ یاری رسانید.
    با دیدن صفحه اصلی وبلاگ جدید ترین مطالب را از دست ندهید!
    التماس دعا
معرفی صفحه
سوار بر اسب، کوچه های مدینه را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشت که ناگاه پیرمردی قد خمیده و 
عصا به دست مقابلش درآمد. پیرمرد تا سوار را دید اخم هایش را درهم کشید و عصایش را در دستش فشرد. 
از نگاهش شرارت می‌بارید. سوار افسار اسب را کشید.

چهره سوار برای پیر مرد آشنا بود. پیرمرد نفسی گرفت و هرچه لعن و نفرین و ناسزا و دشنام داشت، 
خرجِ سوار کرد. مدام لعن می‌کرد و دشنام می‌داد. رگ گردنش متورم شده بود و صورتش را خشم سیاه کرده بود.
لهجه پیرمرد آشنا بود. برای حجاز و عراق نبود. معلوم بود که اهل شام است. شاید از بازاریان شام...
ناسزاهایش چون تیر بود. نه! بدتر از تیر بود!
همان طور که سنگ های تیز صورت را زخمی می‌کنند؛ دشنام های پیرمرد قلب را آزار می‌داد.
هربار که دهانش را باز می‌کرد تا حرفی بزند گویا داشت محکم بر صورت سوار سیلی می‌زد.
حال فحش و ناسزاهایش به کنار؛ لبخندِ نیشدارِ گوشه ی لبش از همه بدتر بود.
سوار را این گونه خطاب می کرد "ای فرزند خارج شده از دین" و شاید جگر سوار  از این سخن تیر می کشید.
گفت و گفت و گفت تا خسته شد و ساکت ماند.
امام حسن مجتبی (علیه السلام) لبخند زد.
"...پدر جان! به نظرم در مدینه غریب باشی؟ اگر درخواستی از من داری بگو؛ شاید بتوانم تو را راهنمایی کنم. 
به نظر خسته می‌آیی؛ منزل ما منزل شماست. اگر آب و غذا می‌خواهی برایت فراهم می‌کنم. 
اگر مشکلی داری بگو برایت حل کنم. می‌خواهی برایت مرکبی تهیه کنم؟ نکند از قوم و 
قبیله خود طرد شده ای؟ بیا منزل ما. ما پناهت می‌دهیم..."
اشک در چشمان پیر مرد حلقه زد. گفت: "به خدا قسم تو حجت و خلیفه او در زمین هستی. 
تا به حال از کسی بیشتر از شما و پدرتان بیزار نبودم اما حال محبوب تر از
شما نزد خود سراغ ندارم." و رفت. (1)
سوار همین که آرام از کوچه های مدینه می‌گذشت. شاید فکرش پیش پیرمرد شامی 
جامانده بود مانده بود.
کسی چه می داند؛ شاید با خودش زمزمه می‌کرد...
"...عموجان! رقیه جان! عمو قربانت شود. الهی هیچ وقت کارت به شامی جماعت نیفتد..."
آه... آه ... الشام الشام الشام...
 
 
نویسنده: تحریریه سایت تخصصی امام حسین علیه السلام - سید محمد بنایی
 
پی‌نوشت:
(1) بحارالانوار جلدِ 43، صفحه ی344 ، کشف الغمّه جلد 1، صفحه ی561 (با اندکی تفاوت) 
برداشت شده از کتاب القطره جلد ،2 صفحه ی 459، المناقب جلد 4، صفحه ی19
نوشته شده در دوشنبه 9 دی 1392 توسط حبیب الله نعیمی
موضوعات: مقالات, اربعین حسینی,
نظرات ()
online viagra united states در یکشنبه 19 خرداد 1398 10:17 ب.ظ گفته:

I just like the valuable info you provide on your articles. I'll bookmark your blog and test once more right here frequently. I'm reasonably certain I'll be told plenty of new stuff right right here! Best of luck for the next!
ارسال یک نظر جدید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین مطالب ارسالی
آمار و امكانات
  • آخرین بروزرسانی :
  • تعداد كل مطالب :
  • تعداد کل نویسندگان :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • بازدید کل :
  • آخرین بازید از وبلاگ :
آمار و امكانات
این صفحه را به اشتراک بگذارید
RSS
ساعت فلش مذهبی تاریخ روز
دعای فرج
روزشمار محرم عاشورا
دعای عظم البلا دانشنامه عاشورا
زیارت عاشورا آیه قرآن تصادفی مهدویت امام زمان (عج) حدیث موضوعی آیه قرآن پخش زنده حرم

مهدی بیا

پیج رنک گوگل
Up Page
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو